تبليغاتX
๑۩۞۩๑ چهارده معصوم๑۩۞۩๑
پيام شما
در باره ي ما

نام:غلامحسين
نام خانوادگي:فقيهي
سن:19 سال(1388)
رشته:حسابداري
استان:بوشهر(دلوار) (بندر محمد عامری)86
پيوند روزانه
000 مذهبی و مداحی000
وبلاگ M ۳۱۳
عضو شو بازي كن جايزه ببر
خزان
وبلاگ دانلود
كوچه هاي ارديبهشتي
آبی.آبی عشق.آبی بودن
پرواز روح
رقص گلها
๑۩۞۩๑ گناه کبیره ๑۩۞۩๑

زيبا ترين قالب هاي وبلاگ
بزرگترين لينک باکس ايرانيان
هاست و دامين
جستجو درسايت
"لطفا از کلمات کليدي براي جستجو استفاده کنيد !!!


لوگوي دوستان
<--- لوگوي شما --->
طراح قالب


تبليغات شما
وفات حضرت خدیجه کبری (س)
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑

 

وفات حضرت خدیجه کبری (س) 


به گفته غالب مورخان حضرت خدیجه کبری (س) در دهم ماه مبارک رمضان سال دهم بعثت ‏(3 سال قبل از هجرت ) به دیار حق شتافت . این واقعه در هنگامه ای رخ داد که مسلمانان در شعب ابی طالب در  محاصره بودند و وجود حضرت خدیجه کبری تسلی خاطری برای رسول گرامی اسلام در آن وضعیت سخت و طاقت فرسا بود . چون حضرت خدیجه بانوى فداکار و همسر بى نهایت مهربان حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) در  سن شصت و پنج‏سالگى از دنیا رفت ،  پیامبر (ص) او را با دست مبارک خویش در حجون مکه (قبرستان ابوطالب) به خاک سپردند . حزن در گذشت او پیامبر (ص) را بسیار محزون ساخت به همین دلیل آن حضرت  سال در گذشت‏حضرت خدیجه را عام الحزن‏ - سال اندوه - نام نهاد. از ثروت بسیار حضرت  خدیجه همسر بى‏همتاى پیامبر (ص)  اسلام رونق یافت .حضرت خدیجه  (س) در حالی به همسری محمد ابن عبدالله  در آمد  که از ثروت و شهرت خاصی در عربستان برخوردار بود و خواهان زیادی از میان ثروتمندان قریش داشت . در این دوره زمانی  حضرت محمد (ص) هنوز به رسالت برانگیخته نشده بود واز  ثروت و مکنت  نیز برخوردار نبود . ایشان در این زمان  تحت سر پرستی جد بزرگوارشان حضرت عبد المطلب زندگی می کردند و شهرتی مگر در راستکاری و امانت داری نداشت اما حضرت خدیجه س او را بر گزید و پس از رسالت  آن حضرت نه تنها تمام سختی ها را به جان خرید  و سرمایه خویش را برای هدف شگفت رسول الله (ص) خرج کرد بلکه اولین زنی است که به پیامبر اسلام ایمان آ ورد . 

لينک ثابت |جمعه سی ام شهریور 1386|
در خواست هاى آدم عليه السلام از خدا
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام باقر عليه السلام فرمود: چون حضرت آدم عليه السلام شنيد شيطان براى فريب او به جاى عباداتى كه كرده ، حاجاتى را از خداوند خواستار شده و به او عنايت كرده ، عرض نمود: پروردگارا! شيطان را بر من و اولادم مسلط كردى ، خواسته هاى او را بر آوردى كه درباره من و اولادم بود. پس به من و اولادم چيزى عنايت فرما تا بتوانم در مقابل مكر و حيله هاى او خود را حفظ نمايم . خطاب شد: (شيطان از من خواست ) تو هم از من بخواه ؛ زيرا هم چه بخواهى به تو مى دهم و حاجات تو را هم برآورده مى كنم .
آدم عليه السلام عرض كرد: خدايا! من خير و صلاح خود و اولادم را از تو مى خواهم . تو خود دانا و بزرگوارى ، هر چه صلاح مى دانى براى ما قرار بده ، خطاب رسيد: اى آدم ! از براى تو و فرزندانت در دنيا چند چيز قرار دادم تا در مقابل حاجات شيطان باشد:
اول اين كه ، هرگاه تو و اولادت قصد معصيتى كنيد و آن را انجام ندهيد، گناهى برايتان نوشته نمى شود.
دوم ، هرگاه قصد معصيتى نموديد و آن را انجام داديد، تا هفت ساعت شما را مهلت مى دهم ، اگر به فكر افتاديد و توبه نموديد، باز براى شما نوشته نمى شود. و اگر بعد از هفت ساعت توبه نكرديد فقط يك گناه برايتان نوشته مى شود.
سوم ، اگر قصد بندگى و كارهاى نيك كنيد، ولى موفق نشويد و آن را انجام ندهيد، يك ثواب براى شما نوشته مى شود.
چهارم ، اگر بر آن شديد كه عبادت و كار خيرى كنيد و موفق هم شديد و آن را انجام داديد، ده حسنه و ثواب برايتان نوشته مى شود. چنان چه مى فرمايد:
من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسيئه فلا يجزا الا مثلها؛
((هر كس كار نيكى انجام دهد، ده برابر به او پاداش داده مى شود و هر كس ‍ كار بدى انجام دهد، جز به همان مقدار كيفر داده نمى شود.)).(129)
آدم گفت : پروردگارا! فضل وجودم و كرم تو زياد است ، آن را بر من و اولادم زيادتر فرما و ما را مورد لطف و كرم خود قرار ده .
پنجم ، خطاب شد: اى آدم ! براى فرزندانت قرار دادم ، اگر گناه و معصيتى نمودند و بعد پشيمان شدند و استغفار كردند گناهان شان را بيامرزم .
ششم ، هرگاه تا روز قيامت از تو فرزندى زاده شود - و دين دار و خداشناس ‍ باشد - در برابر هر يك از فرزندانت ، ملكى از ملائكه را (در مقابل اولادان شيطان ) قرار مى دهم تا او را از شر فتنه شيطان و اولادش حفظ نمايند.
هفتم ، عرض كرد: پروردگارا! لطف و كرم خود را بر ما بيفزا و ارزانى ده ، خطاب شد:اى آدم ! توبه را از براى ايشان قرار دادم و تا روح در بدن آنها است و هنوز به سينه و گلويشان نرسيده ، طلب استغفار كنند واز گناهان خود توبه نمايند، توبه ايشان را مى پذيرم .
هشتم ، گفت : خدايا! بخشش هاى خود را بر ما زياد فرما. خطاب شد: اى آدم ! (اگر باز گناهانى باقى ماند يا فراموش كردند كه توبه كنند) در قيامت همه گناهان آنان را مى بخشم و مى آمرزم و از كسى باكى ندارم ؛(زيرا حاكم خودم هستم و قدرت به دست من است و كسى در آن جا دخالتى ندارد) قرآن درباره اين كه خداوند همه گناهان را در قيامت مى بخشد، مى فرمايد:
قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ، ان الله يغفر الذنوب جميعا؛
(اى پيامبر!) به آنها ((بگو: اى بندگان من ، كه بر خودتان اسراف و ستم كرده ايد از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى بخشد (كه او بخشنده و مهربان است )) ).(130)
وقتى خداوند به حضرت آدم عليه السلام خطاب نمود و فرمود: همه گناهان بندگان را در قيامت مى بخشم و مى آمرزم . آدم خوش حال شد و عرض كرد: همين ها ما را كافى است و به آنها راضى شدم .(131)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
نيازهاى مادى شيطان
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
همين طور كه شيطان حاجات معنوى خود را از خداوند متعال طلب كرد يعنى همان حاجاتى كه به عبادات خود از خدا خواست تا آدم عليه السلام و اولادش را به انحراف بكشد - حاجات مادى خود را هم از خدا خوستار شد، و آنها را هم خداوند بزرگ به او تا روز موعود عنايت فرمود.
ابو امامه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: بعد از آن كه شيطان رانده درگاه الهى شد و او را به روى زمين فرستادند. عرض كرد: پروردگار! مرا به سوى زمين فرستادى ، از درگاه خود راندى و از نعمت هاى بهشت محروم نمودى . من در دنيا احتياجاتى دارم كه بتوانم زندگى كنم . آنها را براى ادامه زندگى ام برايم آماده و مهيا نما كه در مضيقه نباشم . خطاب شد: حاجات تو چيست ؟ عرض كرد: خدايا! من محتاج خانه و منزلم ، به من خانه اى عنايت فرما. خطاب شد: خانه تو را حمام ها قرار دادم . (هر كجا حمام است و مردم آن جا رفت و آمد مى كنند خانه شيطان است .)
عرض كرد: من محتاج نشستن هستم و جايى براى آن مى خواهم . خطاب شد: جاى نشستن تو بازارها و كوچه ها و در مغازه ها است - آن جا بنشينى و مردم را به گناه ، كم فروشى ، رشوه ، ربا، غش در معامله ، به ناموس مردم نگاه كردن ، دروغ گفتن ، خيانت كردن ، كلاه سر مردم گذاشتن و غيره بكشانى . در حديثى هم آمده كه : بازار محل عيش و لذت بردن شيطان است .
عرض كرد: خدايا! من غذا مى خواهم . غذاى من از كجا تاءمين شود؟ خطاب شد: غذاى تو را در سفره اى قرار دادم كه بر سر آن ((بسم الله )) گفته نشود. (و صاحبان آن سفره مثل حيوانات گرسنه و حريص ، بدون آن كه نام خدا ببرد، به آن حمله مى كنند)
عرض كرد: الها! من احتياج به آب و آشاميدنى دارم ، آن را من از كجا به دست آورم ؟ خطاب شد: نوشيدنى هاى تو شراب و هر چيز مست كننده است . (از قبيل فقاع كه نوع از آب جو مى باشد، جرس و بنگ كه به وسيله قليان مى كشند).
عرض كرد: براى من اذان گويى قرار ده . گفته شد: اذان تو وسايل موسيقى و مؤ ذن تو كسانى هستند كه با اين آلات مى نوازند و آنها را به كار مى گيرند.
عرض كرد: براى من قرآنى قرار بده كه در آن نگاه كنم . خطاب شد: قرآن تو شعر است (وقتى محزون شدى و دلت گرفت ، شعر بخوان ).
عرض كرد: براى من كتابى قرار ده كه در آن نگاه كنم . خطاب شد: كتاب تو ((وشم )) (خال كوبى هايى كه بعضى ها روى بازو و جاهاى ديگر بدن مى كنند) است .
عرض كرد: براى من حديثى قرار ده . فرمود: حديث تو دروغ و دروغ گفتن است كسانى كه دروغ مى گويند، حديث تو را گويند.
عرض كرد: براى من دام و وسيله ، شكار قرار بده ، خطاب شد: زنان را وسيله صيد كردن و به دام انداختن مردم قرار دادم .(128)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
عروس شيطان
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
خداوند در جهان از هر چيز جفتى آفريده و نر و ماده اى قرار داد. تا با زناشويى نسل آنها گسترش يابد.
شيطان جفت ندارد و توليد مثل او با ساير موجودات فرق دارد. در روايتى وارد شده :
شيطان وقتى مى خواهد توليد مثل كند، ران هاى خود را به هم مى مالد و از اين راه توليد مثل مى كند.
اما براى ارضاى خواهش هاى نفسانى از چند راه وارد مى شود:
يكى از آن راه ها نزديكى با زنان است . آن گاه كه مردى قصد هم بسترى با همسر خود را مى كند، اگر ((بسم الله )) و نام خدا بگويد، شيطان از او دور مى شود؛ ولى اگر فراموش كند يا عمدا نام خدا را نبرد، او نيز حاضر مى شود و با مرد شركت مى كند. قرآن در اين باره مى فرمايد:
و شاركهم فى الاموال و الاولاد
خداوند خطاب به شيطان نمود و فرمود: ((اى شيطان ! در دارايى و فرزندان مردم شركت كن )).(307)
ديگر، از راه لواط، با افراد مست . وقتى كسى شراب مى خورد عقل و شعور خود را از دست مى دهد و مست مى شود و ديگر چيزى نمى فهمد. در اين حال شيطان ملعون به آنان لواط مى كند و شراب خوار مست را عروس خود مى كند. حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در اين زمينه مى فرمايد:
من بات سكرنا بات عروسا للشيطان
((كسى كه شب را به پايان برد، در حالى كه مست شراب باشد، شب را به صبح رسانيده در حالى كه عروس شيطان بوده است )).(308)
در اين باره حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شراب خوار صبح را به شب مى برد و شب را به صبح مى رساند در حالى كه خداوند بر او غضب ناك است .
و نيز فرموده : كسى كه در شب شراب بخورد و مست و بى هوش شود، به طورى كه به چيزى توجه نداشته باشد، عروس شيطان است - و آن ملعون را او لواط مى كند. از اين رو، وقتى از خواب بيدار شد، همان طور كه از جنابت غسل مى كند بايد غسل نمايد و اگر غسل جنابت نكند، هيچ عملى از او قبول نخواهد شد و خداوند او را از همه دشمن تر مى شمارد.(309)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
چهار زن از دست شيطان رهيدند
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از آن جايى كه شيطان قسم خورده همه فرزندان آدم را گمراه نمايند و هر گروهى را با نقشه اى از راه بيرون كند، و تا كنون انجام داده و بعدا هم انجام خواهد داد؛ يكى از آنها كه براى او خيلى هم آسان مى باشد طايفه زنان اند. اولين كسى را هم كه گول زد و وسوسه اش در او اثر نمود حضرت حوا، مادر آدميان بود.
روزى آن ملعون پيش رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم آمد، حضرت از او چند چيز پرسيد و او هم همه را پاسخ داد. يكى از آنها اين بود: رفيقان تو كيان اند؟ پاسخ داد: دروغ گويان ، غمازان و زنان . پرسيد: دام تو چيست ؟ گفت : زنان . به واسطه اينان مردان را از راه مستقيم بيرون مى برم ، و خود ايشان را با مكر و حيله و دل سوزى به كارهاى ناشايسته وادار مى كنم و به اين وسيله ، جهنمى مى نمايم .
فرمود: چه تعداد از زنان از تو فرمان بردارى مى كنند و تابع تو هستند. عرض ‍ كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم ! آن قدر زياداند كه نمى توان شماره كرد و به حساب آورد. ممكن است از هزاران زن فقط يكى از من اطاعت نكند و بقيه گوش به فرمان من هستند و مايه دل گرمى و اميد من به آنان است .
آن حضرت عليه السلام پرسيد: تا به حال بر چند زن غالب نشدى و نتوانستى بر آنان چيره شوى ؟ عرض كرد: يا رسول الله ! تا به حال بر چهار زن دست نيافتم - و آنان زنان نمونه بوده اند.
نخست آسيه ؛ زن فرعون ، دختر مزاحم ، عمرى در خانه فرعون ، كه ادعاى خدايى مى كرد، زندگانى نمود و يك لحظه به خداى خود كافر نشد و فرعون را به خدايى نپذيرفت . مطيع پيغمبر زمان خود حضرت موسى (ع ) بود و در پايان هم به دست فرعون به شهادت رسيد.
دوم مريم ؛ مادر حضرت عيسى عليه السلام كه از روز تولد در بيت المقدس ‍ بوده و از اول تا آخر عمرش به عبادت خداوند متعال به سر برد و دست نامحرمى به وى نرسيد. خداوند از لطف و عنايت خود بدون شوهر، حضرت عيسى (ع ) را به او عنايت كرد.
سوم خديجه ؛ همسر و حرم تو. آن زنى كه همه دارايى خود را به تو سپرد و همه را وقف اسلام و هدف شما نمود. در لحظات دشوار از اسلام و مكتب تو پشتيبانى كرد.
چهارم ؛ كه از همه آنان بهتر و گرامى تر است ، دخترت فاطمه (س ) مى باشد. در همه دنيا زنى به خوبى و شايستگى و ايمان و علم و اخلاق او نيامده است .(393)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
تهمت شيطان به مريم !
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيطان بعد از آن كه حضرت زكريا را به شهادت رسانيد، در صدد برآمد كه آبروى حضرت مريم را نيز بريزد و در پى فرصت بود.
وقتى حضرت عيسى عليه السلام متولد شد، آن ملعون به صورت زنى از بنى اسرائيل در آمد و آنان را واداشت تا به مريم ناسزا گويند و آب دهان به صورت ايشان اندازند.
وقتى زن ها مريم را ديدند كه فرزندش را در آغوش گرفته مى آيد، شروع كردند به ايشان ناسزا گفتن . به او گفتند: اى مريم ! حيف از آن سابقه درخشان و اين آلودگى ! صد حيف از آن دودمان پاكى كه اين گونه بدنام شد. اى مريم ! تو مسلما كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى ! اين كار شايسته تو نبود. بعضى به او گفتند: اى خواهر هارون ! پدر تو آدم بدى نبود، مادرت نيز هرگز آلودگى نداشت و زناكار نبود.
در اين هنگام ، مريم به فرمان خدا سكوت كرد. تنها كارى كه انجام داد اين بود كه اشاره به نوزادش عيسى عليه السلام كرد - كه از او بپرسيد. آنها گفتند:
ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم ؟! - اى مريم ! ما را مسخره كرده اى - ولى اين حالت چندان به طول نينجاميد؛ چرا كه آن نوزاد زبان گشود و با آنان سخن گفت . و رفع تهمت از مادر خود كرد و بينى شيطان را به خاك ماليد.(347)
بعد از آن ، مريم فرزند خود عيسى را برداشت و از بيت المقدس بيرون آمد تا به آبادى رسيدند. كد خداى آن آبادى ، مريم را به خانه خود برد و روز به روز به احترام مريم مى افزود.
باز، شيطان به فكر توطئه و تهمت ديگرى برآمد كه ضربه خود را به مريم و فرزندش بزند. نقشه آن ملعون اين گونه بود كه ، شبى طفل آن كدخدا را خفه كرد و آمد پيش وى و گفت : اين زن نمك نشناس طفل تو را كشته است . من ديدم اين زن و فرزندش حلق اين طفل معصوم و بى گناه را فشردند تا مرد. دلم به حال اين طفل سوخت و ناراحت شدم .
كدخدا عاقل بود. مريم را طلبيد و گفت : من چه بدى در حق تو كرده بودم كه پسر مرا كشتى ؟! مريم قسم ياد كرد كه من از اين قضيه اطلاع ندارم .
آن مرد گفت : من ، آن را به خدا واگذاشتم ، ليكن ديگر اين جانمان كه چشم من به صورت شما نيفتد. نمى توانم قاتل فرزندم را ببينم . ايشان هم از آن جا بيرون رفتند و خانه به دوش ، هر روز در دهى به سر مى بردند.(348)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
تهمت شيطان به زكريا
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيطان چون نمى توانست بر پيامبران الهى دست پيدا كند، از دشمنى و خشمى كه از ايشان داشت براى كشتن و بى اعتبار كردن آنان تهمت هاى ناروايى را به آنان نسبت مى داد. از جمله : تهمت زنا به زكرياى پيغمبر است .
از وهب بن منبه روايت شده : روزى كه مريم عيسى عليه السلام را آبستن شد و مردم مطلع شدند، شيطان در ميان بنى اسرائيل به صورت يكى از عابدهاى بيت المقدس در آمده و به مريم فحش و ناسزا مى داد، و مى گفت : اى مردم ! زكريا با مريم روابط نامشروع دارد. وى چون مريم را زيبا و صاحب جمال ديده با او زنا كرده ! و مريم از زكريا حامله شده . زكريا را بكشيد كه همه ما را بدنام كرده است .
مردم درصدد كشتن زكريا بر آمدند و بر سر وى ريختند تا او را بكشند. زكريا از ايشان گريخت تا به درختى رسيد و به آن پناه برد. درخت براى او شكافته شد و گفت : اى زكريا! داخل شو. وقتى داخل شد درخت به هم آمد و آن حضرت از نظرها پنهان شد.
شيطان با بنى اسرائيل از پى آن حضرت مى آمدند تا به درخت رسيدند، - آن معلون دستور ساختن اره دو سر داد، او دست خود را بر درخت گذاشت و از پايين تا بالا كشيد. دل آن حضرت را از پشت درخت شناخت و دستور داد همان جا رابا اره دو سر بريدند. بعضى گويند: اره را از بالاى درخت گذاشتند، به طورى كه اره از فرق سر او بگذرد - و آن حضرت را در ميان درخت دو نيم كردند.
اره بر فرقش گذاشت و گفت : چونى
گفت : بر اولاد آدم هرچه آيد بگذرد
زكريا از اين ماجرا احساس درد و ناراحتى نكرد و به شهادت رسيد. آن ملعون ، بعد از اين ، ميان بنى اسرائيل ناپديد شد و ديگر كسى او را نديد!
بعد از شهادت زكريا خداوند متعال عده اى از فرشتگان را فرستاد تا آن حضرت را غسل دادند و بر او نماز خواندند و بدن مطهر او را دفن نمودند.(346)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان و ربا خواران
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از گناهان كبيره در اسلام ، رباخوارى است كه خداوند به خورندگان آن وعده عذاب داده و آن را از هر گناهى بزرگتر به حساب آورده است . حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد: ربا هفتاد نوع است و كوچكترين آن پيش خدا مانند كسى است كه با مادر خود نزديكى كرده باشد.(439)
روايتى ديگر از جميل بن دراج از امام صادق عليه السلام مى گويد آن حضرت فرمود: يك درهم ربا پيش خدا از هفتاد زنا كه تمام آنها با محارم انسان در بيت الله الحرام انجام شده باشد، بزرگتر است .(440)
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده : وقتى مرا به آسمان بردند، مردانى را ديدم كه شكم آنها مثل خانه هايى است كه پر از مارها باشند و از بيرون داخل آنها پيدا است . پرسيدم : اى جبرئيل ! اينان چه كسانى هستند؟ گفت : اين ها ربا خواران اند.(441)
و به گفته قرآن : ربا خواران روز قيامت بر نمى خيزند مگر مانند كسى كه شيطان آنان را مس كرده باشد.(442)
علامت ربا خواران اين است كه شيطان ، هم در دنيا و هم در آخرت آنان را مس مى كند و حالت جنون و صرع به آنها دست مى دهد. تعادل خود را از دست مى دهند و مانند ديوانگان به اين طرف و آن طرف مى افتند.
درباره مس شيطان در دنيا، روايتى از امام صادق عليه السلام هست كه گويد: رباخوار از دنيا بيرون نمى رود، مگر اين كه به نوعى از جنون دچار خواهد شد.
اين روايت ، مس شيطان در دنيا را بيان مى كند: در همين دنيا ربا خوار، اگر چه يك روز به آخر عمرش باقى مانده باشد، به صرع و جنون و از كار افتادن مغز گرفتار مى شود.(443)
و اما مس شيطان بر رباخوار، در آخرت اين كه مال ربايى و ثروت حرامشان و بال آنان خواهد شد. حديثى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود: هنگامى كه به معراج رفتم ، دسته اى از مردم را ديدم كه شكم آنان بس بزرك بود، هر چه تلاش مى كردند برخيزند و راه بروند، براى آنان ممكن نبود و پى در پى به زيمن مى خوردند. از جبرئيل پرسيدم اين چه افرادى هستند؟ و جرمشان چيست ، جواب داد: اين ها ربا خواران هستند.(444)
هم چنين ممكن است روز رستاخيز و هنگام زندگى در آن جهان در شكل ديوانگان و مصروعان محشور شوند.!
شيطان ، اول انسان را به ربا گرفتن وادار مى كند و در آخر عمر هم او را به جنون و ديوانگى و از كار افتادن مغز دچار مى نمايد. در قيامت هم بى اختيار شدن و پى در پى به زمين خوردن و در آخرين مرحله هم انسان را محكوم كردن و گناه را به گردن او انداختن است .
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان هنگام مرگ
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در روايات آمده ؛ هنگام مرگ انسان ، شيطان به سراغ او مى آيد و با هر وسيله و نويدى مى خواهد او را دو دل كرده و ايمانش را بگيرد؛ ولى مؤمن واقعى او را خوب مى شناسد و ابدا به وعده هاى او دل خوش نمى كند.
ابن خديجه مى گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: تمام كسانى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند، ابليس يكى از ماءموران خود را وا مى دارد كه نزد او برود و او را به كفر بخواند. او هم آن قدر شبهه در دين او وارد مى كند كه با دو دلى روحش از بدنش جدا مى شود؛ ولى مؤمن حقيقى نمى گذارند شيطان بر گرده او سوار شود.
بنابر اين ، هر ديدار كننده با بيمار در حال مرگ بايد شهادت به توحيد و نبوت را به وى تلقين نمايد و: ((لا اله الا الله محمد رسول الله )) را به او ياد آورد شود تا آن كه بيمار جان دهد.(434)
در اسلام سفارش شده كه هنگام ديدار با بيمار نبايد به حالت جنب رفت و نيز موقع داخل شدن بر ميت بايد شخص با وضو باشد، سوره ((يس )) و ((وصافات )) را بخواند، دعاى عديله بخواند، اطاق را معطر كنند؛ چون زمان فرود آمدن ملائكه است و آنها از بوى عطر خشنود مى شوند و شياطين از بوى عطر و قرآن خواندن و بسم الله گفتن ناراحت مى شوند و بيرون مى روند.
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
خواسته شيطان از اين زن هنگام نماز
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در زمان حضرت عيسى بن مريم عليه السلام زنى بود پرهيزگار و با خدا. وقت نماز هر كارى را رها مى كرد و مشغول نماز مى شد.
روزى مشغول پختن نان بود كه مؤ ذن بانگ اذان داد و مردم را به نماز فرا خواند. اين زن دست از نان پختن كشيد و مشغول نماز شد. چون به نماز ايستاد، شيطان در وى وسوسه كرد و گفت :اى زن ! تا تو از نماز فارغ شوى همه نان هاى تو مى سوزند.
زن در دل خود جواب داد: اگر همه نانها بسوزد، بهتر است تا اين كه روز قيامت تنم به آتش دوزخ بسوزد و عذاب شوم .
شيطان بار ديگر وسوسه كرد كه :اى زن ! پسرت در تنور افتاد و بدنش ‍ سوخت . زن در دل جواب داد: اگر خداوند مقدر كرده است كه من در حال نماز باشم و پسرم در آتش تنور بسوزد، من به قضاى خدا راضيم و نماز خود را رها نمى كنم و اگر خدا بخواهد او را از سوختن نجات مى دهد.
در اين حال شوهر زن از راه رسيد، زن را ديد كه مشغول نماز است و تنور هم روشن مى باشد، در تنور نان ها را ديد كه پخته شده ولى نسوخته است و فرزندش در ميان آتش بازى مى كند و به قدرت خدا آتش در او اثر نداشت .
وقتى زن از نماز فارغ شد دست او را گرفت نزديك تنور آورد و گفت : داخل تنور را نگاه كن . وقتى زن به درون تنور نگاه كرد، ديد فرزندش سالم و نان ها پخته شده بدون آن كه سوخته باشد. زن فورا سجد شكر به جاى آورد و خداى خود را سپاس گزارد.
شوهر، فرزند خود را برداشت و پيش حضرت عيسى عليه السلام برد و داستانش را براى آن حضرت تعريف كرد! او فرمود:اى مرد! برو از همسرت بپرس چه كرده و با خداى خود چه رابطه اى داشته ؟ شوهر آمد و از او سوال نمود. زن در جواب گفت : من با خداى خود عهد كرده ام چند عمل نيك را انجام دهم . آنها عبارت اند از: 1. هميشه كار آخرت را بر كار دنيا مقدم بدارم 2. از آن روزى كه خود را شناختم بدون وضو نبوده ام 3. هميشه نماز خود را در اول وقت مى خوانم 4. اگر كسى بر من ستم كرد و مرا دشنام داد كينه او را در دل نگيرم ، و او را به خدا واگذارم 5. در كارهاى خود به قضاى الهى راضى باشم 6. سائل را از در خانه ام ماءيوس نكنم 7. نماز شب را ترك ننمايم .
حضرت عيسى فرمود: اگر اين زن مرد بود، پيغمبر مى شد، چون كارهاى پيغمبران را مى كند و شيطان نمى تواند او را فريب دهد.(481)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
حضور شيطان موقع نماز
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زمانى كه انسان مى خواهد نماز بخواند، شياطين دور او را مى گيرند تا نگذارند نماز برگزار شود. وعده مى دهند كه هنوز زود است و براى نماز وقت زيادى مانده ، فعلا خسته اى قدرى استراحت كن ، الان گرسنه اى قدرى غذا بخور، بعدا نماز را خواهى خواند.
بعد از اين كه مشغول نماز شد او را وسوسه مى كنند و توجه او را از نماز و اطاعت منصرف مى نمايند. و به چيز ديگرى مشغول مى دارند، فكر انسان را به همه جا مى برند به جز نماز.(478)
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرموند: وقتى بنده اى مشغول نماز و ذكر خدا مى شود: شيطان مى آيد و به او مى گويد: به ياد فلان چيز باش ، فكر فلان كار را بكن ، اين قدر وسوسه مى كند تا انسان را از فكر نماز بيرون ببرد و به شك اندازد، به طورى كه نداند چند ركعت نماز خوانده است .
در حديث ديگرى آمده : وقتى انسان مشغول نماز شد شيطان مى آيد سد راهش مى شود و تحريكش مى كند تا از نماز دور گردد. در اين موقع جنگ و نزاع ميان نمازگزار و شيطان بر پا مى شود.(479)
به همين جهت آن مكانى را كه براى نماز انتخاب شده محراب مى گويند، محراب مكان حرب و جنگ است ، چون شيطان موقع نماز در آن مكان مى آيد، وسوسه مى كند كه انسان را منصرف كند و انسان كوشش مى نمايد با او مخالفت نمايد گاهى شيطان غالب مى شود، و توجه انسان را از نماز بيرون مى برد و گاهى انسان ، اين زد و خورد تا آخر نماز ادامه دارد.
لذا به انسان دستور داده شده كه : وقتى مى خواهد نماز يا قرآن بخواند، از اول آمده باشد، و خود را مسلح نمايد، ضربه اول را به او بزند و آن ضربه پناه بردن به خدا از شر شيطان و وسوسه هاى اوست ، قرآن هم با كمال صراحت مى فرمايد:
((هنگام قرآن خواندن ، پناه به خدا ببر از شر شيطان رانده شده )).(480)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان از بسم الله مى ترسد
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از جمله جاهايى كه شيطان هنگام گفتن ((بسم الله )) از انسان دور مى شود.
1- در گذشته بيان شد كه شياطين در اموال و اولاد انسان شركت مى كنند. اگر كسى بخواهد شيطان از او دور شود، و در امور زندگى او شركت نكند يك راه دارد و آن گفتن ((بسم الله )) و نام خدا را بر زبان آوردن است ؛ زيرا شيطان از اسم خدا مى ترسد. رواياتى كه در اين باره از پيامبر و امامان عليه السلام نقل شده : مى آوريم تا انسان در تمام كارهاى خود نام خدا را ببرد و به ياد او باشد.
اگر كسى مى خواهد شيطان در اولاد او شركت نكند، بايد موقع جماع نام خدا را ببرد تا او فرار كند.
امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى كسى مى خواهد پهلوى عيال خود رود نام خدا را بر زبان آورد و ((بسم الله )) بگويد؛ زيرا اگر بدون نام خدا مشغول شود و صاحب فرزند گردد شيطان در او شركت كرده ، دليل آن هم اين كه او دشمن ما خانواده خواهد بود.
ابو بصير از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: انسان وقتى مى خواهد با عيال خود هم بستر شود و نشست جايى كه بايد بنشيند،شيطان هم براى همان عمل حاضر مى شود. اگر انسان ((بسم الله )) بگويد؛ شيطان از او دور مى شود. ولى اگر مشغول عمل شد و نام خدا را نبرد شيطان هم آلت خود را داخل مى كند. پس عمل از هر دو و نطفه از يك نفر آنها است .
ابوبصير عرض كرد: جانم به فدايت ، از كجا شناخته مى شوند؟ امام فرمود: به دوستى و دشمنى ما.(474)
2- امام محمد باقر عليه السلام فرمود: وقتى كسى لباس خود را عقب مى زند براى بول كردن يا عريان مى شود براى حمام رفتن ، بايد ((بسم الله )) بگويد. چون وقتى ((بسم الله )) گفت ، شيطان چشم خود را مى بندد و از او دور مى شود.
3. حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ضمن حديثى فرمودند: وقتى يكى از شما به منزل رسيد بايد ((بسم الله )) بگويد، تا شيطان فرار كند.(475)
4. على بن اسباط گويد: امام رضا عليه السلام به من فرمود: وقتى براى سفر يا غير آن از منزل بيرون مى روى بگو:
((بسم الله امنت بالله توكلت على الله ما شاء الله ، لا حول و لا قوه الا بالله ))
زيرا اگر شيطان با تو ملاقات كرد ملائكه با تازيانه بر سر و صورت او مى زنند و مى گويند: بر او راهى ندارى ؛ چون او نام خدا را برد و ايمان به او آورد و بر او توكل نمود.
5. حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: اگر كسى از شما موقع وضو نام خدا را بر زبان جارى نكند، شيطان در وضو او شركت مى كند و اگر انسان هنگام خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدن ((بسم الله )) نگويد، شيطان در آن كارها شركت مى كند.(476)
6. ابوحمزه ثمالى مى گويد: على بن حسين عليه السلام به من فرمود:اى ثمالى ! هنگامى كه وقت نماز برسد، شيطان مى آيد و روى شانه مى نشيند و مى گويد: آيا نام خدا را برده اى ؟ اگر بگويد: بلى از او دور مى شود و اگر بگويد: خير، بر شانه او مى نشيند تا اين كه نماز خوانده شود و مردم پراكنده گردند.
ابوحمزه ثمالى مى گويد: عرض كردم : آيا آنها قرآن نمى خوانند؟ آن حضرت فرمودند: چرا ولى آن چه تو فكر مى كنى نيست .اى ثمالى ! مراد بلند گفتن ((بسم الله الرحمن الرحيم )) است كه شيطان را دور مى كند.(477)
7. از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده : اگر انسان هنگام سوار شدن ((بسم الله )) بگويد، ملكى پشت سر او سوار مى شود و از او محافظت مى كند، تا زمانى كه پياده شود. و اگر سوار شد و ((بسم الله )) نگفت ، شيطان پشتش سوار مى شود و به او مى گويد: آواز بخوان . اگر گفت : من آواز ندارم و نمى توانم بخوانم به او مى گويد: مست و بى حال شو. او مست مى شود، تا وقتى پياده شود.
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
ستايش شيطان از زن ها
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در ملاقاتى كه شيطان با حضرت يحيى عليه السلام داشت در ضمن گفت و گوهاى زيادى كه با هم داشتند. عرض كرد: يا ((نبى الله !)) اميدوار كننده ترين چيزها پيش من و آن چيزى كه پشت من را محكم مى كند و باعث روشنى چشم من مى شود زن ها هستند؛ چون آنها وسيله گمراهى مردم و دام ها و تيرى هستند كه به خطا نمى روند. پدرم به فداى آنان باد. اگر آنان نبودند، قدرت نداشتم يك نفر را گمراه نمايم . به وسيله آنها به مقصد مى رسم ، مردم را به مهلكه مى اندازم ، چقدر آنان خوب هستند.
وقتى نيكان بر من غالب شدند و لشكريانم را تار و مار كردند، پيش زنها مى روم ، قلبم روشن و غضبم تمام مى شود. اگر زن ها از ذريه آدم نبودند، من آنها را سجده مى كردم آنان سرور من هستند، جايگاه آنان گردن من است ، آنان را بر گردن خود مى نشانم .
اگر خواسته اى داشته باشند، نه با پا، بلكه با سرانجام مى دهم ؛ چون ايشان مايه اميد، قوت كمر، نگه دار، تكيه گاه ، مورد وثوق ، و فرياد رس من هستند.(452)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
مردم در نزد شيطان سه گروه اند
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
وهب بن ورد نقل مى كند: روزى شيطان در برابر يحيى بن زكريا نمايان گشت و گفت : يا يحيى ! مى خواهم اندرزتان دهم .
فرمود: به نصحيت تو احتياج ندارم ، ولكن مرا از بنى آدم خبر بده كه در پيش تو چگونه اند؟ ابليس عرض كرد: بنى آدم در پيش من بر سه گونه اند:
1 - طايفه اول مؤمنان مى باشند كه سخت ترين افرادند هميشه آنها را وسوسه مى كنيم تا به گناه آلوده كنم و از راه منصرف شوند. بعد از آن متوجه مى شوند كه كار اشتباهى انجام داده اند. (مانند زمانى كه واعظى به منبر مى رود و مردم را پند مى دهد، آيات توبه را براى آنان مى خواند و آنها فورا عوض مى شوند. در اين زمان - توبه و استغفار مى نمايند، از گناه دست مى كشند) نمى توانم در رابطه با آنان كارى از پيش ببريم ، فقط ناراحتى و زحمت ما از اين طايفه است .
2 - طايفه دوم كسانى هستند كه در اختيار ما و به فرمان ما تسليم مى باشند. آنها را مانند توپى كه در دست كودكان شما است و به هر طرف پرت مى كنند، همان طور آنان در دست ما هستند و به هر جا و هر گناه و فساد و فحشا كه بخواهيم مى كشانيم . آنها براى ما زحمتى ندارند، لازم نيست براى آنها وقت صرف كنيم ، حتى خود آنان بدون اين كه ما دستورى بدهيم ، اجرا كننده اند.
3 - طايفه سوم مانند شما پيامبران و اولياءالله و مؤمنين حقيقى مى باشند كه حرف و وسوسه ما در آنان اثر ندارد؛ چون اين را مى دانيم ، زحمت به خود نمى دهيم ، دنبال آنان نمى رويم ، از اول از ايشان ماءيوس هستيم و در نتيجه از دست آنان راحتيم .(519)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان دامهاى خود را به يحيى نشان داد
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام رضا از اجداد خود عليهم السلام نقل مى كند: شيطان از زمان حضرت آدم (ع ) تا هنگامى كه حضرت عيسى عليه السلام به پيغمبرى رسيد نزد انبيا مى آمد، و با ايشان سخن مى گفت و سؤال هايى مى كرد، با حضرت يحيى (ع ) بيشتر از ديگر پيغمبران آمد و رفت داشت .
روزى حضرت يحيى عليه السلام به او فرمود: اى ابومره ! (اين لقب شيطان است ) مرا به تو حاجتى است . شيطان گفت : قدر تو از آن بزرگ تر است كه حاجت تو را بتوان رد نمود. آن چه مى خواهى بپرس تا پاسخ گويم .
حضرت يحيى (ع ) فرمود: مى خواهم دام هاى خود را كه بنى آدم را به آنها گرفتار مى كنى به من نشان دهى !
آن ملعون پذيرفت و به روز ديگر وعده كرد. چون صبح شد، حضرت يحيى در خانه را بازگذاشت و منتظر او نشست . ناگاه ديد كه صورتى در برابرش ‍ ظاهر شد، رويش مانند روى ميمون ، بدنش مانند بدن خوك ، طول چشم هايش در طول رويش ، هم چنين دهانش در طول رويش است . دندانهايش يك پارچه استخوان بود، چانه و ريش نداشت ، دو سوراخ دماغش به طرف بالا بود، آب از چشمش مى ريخت ، چهار دست داشت ، دو دست در سينه او و دو دست ديگر در دوش او رسته بود. پى پاهايش در پيش رويش و انگشتان پاهايش در عقب مى باشد و به قول شاعر كه مى گويد:
ندانم كجا ديدم اندر كتاب
كه ابليس را ديد شخصى به خواب
به بالا صنوبر به ديدار حور(515)
چه خورشيديش از چهره مى تافت نور
فرا رفت و گفت : اى عجب اين توئى
فرشته نباشد بدين نيكويى
تو كاين روى دارى و حسن و قمر
چرا در جهانى به زشتى سمر(516)
چرا نقش بندت در ايوان شاه
بديدم دهن روى كرده است و زشت و تباه
تو را سهمگين (517) روى پنداشتند
به گرما به در زشت بنگاشتند
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
به زارى بر آورد بانك و غريو
كه اى نيك بخت اين نه شكل من است
وليكن قلم در كف دشمن است
برانداختم بيخشان از بهشت
كنونم ببين مى نگارند زشت
حضرت يحيى ديد آن ملعون قبايى پوشيده و كمربندى بر روى آن بسته ، بر آن كمر بند رشته و نخ ‌هايى رنگارنگ آويخته ، بعضى سرخ و بعضى سبز، به هر رنگى رشته اى در آن ميان ديده مى شد، زنگ بزرگى در دست و كلاه خودى بر سر نهاده و بر آن كلاه قلابى آويزان كرده است !
تا كه حضرت يحيى او را به اين هيئت ديد، از او پرسيد: اين كمربند چيست كه در ميان دارى ؟ گفت : اين علامت انس گيرى و محبوبيت است كه من پيدا كرده ام و براى مردم زينت داده ام .
فرمود: اين رشته هاى رنگارنگ چيست ؟ گفت : اينها اصناف زنان است كه مردم را با رنگ هاى مختلف و رنگ آميزى هاى خود مى ربايند!
فرمود: اين زنگ كه به دست دارى چيست ؟ گفت : اين مجموعه اى است كه همه لذت ها در آن جمع گشته . (مانند طنبور، بربط، طبل ، ناى و غيره .) چون جمعى به شراب خوردن پرداخته و لذتى نبرند من اين رنگ را به حركت در مى آورم تا مشغول خوانندگى و ساز شوند، چون صداى آن را شنيدند، از طرب و شوق از جا به در مى روند. يكى رقص مى كند، ديگرى بشكن مى زند و آن ديگر جامه بر تن مى درد.
حضرت يحيى (ع ) فرمود: چه چيز بيشتر موجب كاميابى تو مى گردد؟ گفت : زنها، كه آنها تله هاى من هستند. چون نفرين و لعنت هاى صالحان بر من جمع مى شود، نزد زنها مى روم و از آنها سرخوش مى شوم .
حضرت يحيى (ع ) فرمود: اين كلاه خود كه بر سرگذاشتى چيست ؟ گفت : با اين كلاه ، خود را از نفرين هاى صالحان حفظ مى كنم . فرمود: اين قلاب كه بر كلاه آويزان كرده اى چيست ؟ گفت : با اين ، دلهاى صالحان را مى گردانم و به سوى خود مى كشم .
آن حضرت فرمود: تا حال هرگز بر من دست يافته اى ؟ گفت : خير، وليكن در تو يك خصلت هست كه مرا خرسند مى سازد. فرمود: آن كدام است ؟ جواب داد: هنگام افطار، قدرى غذا بيشتر مى خورى و اين موجب سنگينى تو مى شود و ديرتر به عبادت برمى خيزى .
حضرت فرمود: من با خدا عهد كردم كه هرگز از طعام سير نشوم ، تا خدا را ملاقات نمايم . شيطان هم گفت : من نيز عهد كردم كه ديگر هيچ مسلمانى را نصيحت نكنم تا خدا را ملاقات كنم . پس بيرون رفت و ديگر به خدمت آن حضرت نيامد.(518)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطانى كه از گناه خويش توبه كرد!
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در ميان بازماندگان ابليس لعين هيچ كدام توبه نكردند و ايمان نياوردند، مگر يكى از آنها به نام ((هام )) كه در زمان حضرت نوح عليه السلام به دست آن حضرت توبه نمود.
از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام نقل شده : روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودند. ناگهان مردى بلند قامت و چهار شانه مانند نخل خرما وارد شد و سلام كرد. آن حضرت جوابش را داد و فرمود: اى بنده خدا! قيافه و صحبت تو مانند جن است ، چه كسى هستى ؟ گفت : من ((هام )) پسر ((هيم )) كه او پسر ((لاقيس )) پسر ابليس است هستم .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: پس از تو تا ابليس ‍ دو پدر بيشتر فاصله نيست ؟ جواب داد: بلى يا رسول الله . فرمود: چه قدر از عمر تو گذشته است ؟
گفت : من در زمانى كه قابيل برادر خود هابيل را كشت ، پسر بچه اى بودم كه حرف ها را متوجه مى شدم و مردم را از وحدت و يك پارچگى باز مى داشتم . دور نيزارها مى گشتم و مردم را به قطع رحم و جدايى مى خواندم و طعام را فاسد مى كردم . حضرت فرمود: چه قدرروش تو بد بوده و چه پسر بدى بودى . گفت : يا رسول الله ! از اين حرف ها بگذر؛ چون من توبه كردم و تو به من به دست حضرت نوح انجام شد. در كشتى با او بودم . او را به خاطر نفرين امت خود سرزنش كردم ، تا جايى كه نوح گريه كرد و مراهم گريانيد. از آن روز تاكنون بر توبه خود هستم و پناه به خدا مى برم از اين كه توبه خود را بشكنم و از جاهلان باشم .
بعد از آن ، با حضرت ابراهيم عليه السلام بودم . وقتى كه او را به آتش ‍ انداختند و خداوند آتش را بر او سر گردانيد! سپس با حضرت هود عليه السلام بودم . در مسجدى كه مردم به او ايمان آوردند، و زمانى كه قوم خود را نفرين كرد، او را سرزنش نمودم ، تا آن جا كه هود گريه كرد و مرا گرياند.
آن گاه با حضرت يوسف عليه السلام بودم . وقتى كه برادرانش بر او رشك بردند و او را در چاه انداختند، جلوتر به چاه رفته و او را گرفتم و به آرامى در ته چاه گذاشتم ، در زندان با او هم نشين بودم ، تا اين كه او را از زندان آزاد كردند، با حضرت صالح عليه السلام بودم ، وقتى قوم خود را نفرين كرد او را نكوهش كردم . از همراهان زمان حضرت موسى عليه السلام بودم ، بخشى از تورات را به من آموخت و فرمود: اگر حضرت عيسى را درك نمودى از طرف من به او سلام برسان ، من هم وقتى حضرت عيسى را درك كردم ، از طرف موسى عليه السلام به او سلام رسانيدم . حضرت عيسى عليه السلام هم بخشى از انجيل را به من آموخت و فرمود: اگر حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را درك كردى ، از جانب من به ايشان سلام برسان ، و اينكه سلام عيسى عليه السلام را به شما مى رسانم .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: و بر عيسى روح الله و جميع انبياى خدا و رسولان الهى ، تا زمانى كه آسمان ها و زمين بر قرار است سلام و تحيت باد و بر تو هم اى ((هام )) سلام باد كه سلام عيسى عليه السلام را به من رسانيدى .
((هام )) گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من همه كتاب هاى آسمانى را خوانده ام . همگى بشارت آمدن تو را مى دادند و انبيا همه به تو سلام رساندند و گفتند: تو از همه آنان برتر و بالاترى .
آن حضرت فرمود: حاجات خود را بخواه . گفت : اولين حاجت من اين است كه خدا شما را براى امتتان باقى و سالم بدارد و امت تو را اصلاح كند. اطاعت و فرمان بردارى از خليفه و وصى بعد از تو از نصيبت آنان بگرداند؛ زيرا امتان پيش از نابود شدند به علت مخالفت را اوصيا بود. حاجت من اين كه قرآن را به من ياد دهى .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به امير المومنين عليه السلام فرمود: يا على ! قرآن را به ((هام )) بياموز و با او مدارا كن . ((هام )) از جاى خود بلند شد و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ! اين شخص ‍ كيست كه مى فرمايى قرآن را به من بياموزد؟ (ما جمعيت جن ماءمور هستيم كه به غير پيامبر و وصى او از كسى اطاعت نكنيم . حضرت فرمود: شما در كتاب ها چه را وصى آدم يافتيد؟ شش پسر آدم را. فرمود: چه كسى را وصى نوح يافتيد؟ گفت : ((سام )) پسر نوح را.
فرمود: وصى هود چه كسى بود؟ گفت : ((يوخا)) پسر عموى هود - يا فانغ فرزند خود هود. پرسيد: وصى ابراهيم كه بود؟ گفت : اسحاق فرزند او. بعد پرسيد: وصى موسى كدام است ؟ گفت : يوسع بن نون .
فرمود: وصى عيسى كيست ؟ گفت : شمعون پسر ((حمون الصفا)) پسر عموى مريم .
بعد از آن فرمود: در كتاب ها چه كسى را وصى محمد صلى الله عليه و آله و سلم يافتيد؟ ((هام )) گفت : در تورات نام او را ((اليا)) ذكر كرده . حضرت فرمود: اين همان ((اليا)) است كه اسم او على و وصى من مى باشد ((هام )) عرض كرد: يا رسول الله ! آيا اسم ديگرى هم دارد؟ گفت : بلى . او حيدر است . چرا اين سوال را كردى ؟ جواب داد: چون در انجيل او را ((هيدارا)) يافتم . فرمود: اين همان است .
بعد از اين سوال و جواب ها، حضرت على عليه السلام چند سوره از قرآن به او آموخت . ((هام )) گفت : يا على ! همين قدر كافى است . فرمود: بلى چون كم قرآن زياد است .
((هام )) با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم وداع كرد: و تا آن حضرت زنده بود، ديگر نيامد. وقتى كه جنگ صفين شروع شد در ((ليله الحرير)) پيش حضرت على آمد.(571)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان و مردم قم
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از امام صادق عليه السلام نقل كنند، مردى بر آن حضرت وارد شد و عرض ‍ كرد: يا بن رسول الله ! مى خواهم از چيزى بپرسم كه تاكنون كسى از آن نپرسيده و بعدا هم نخواهد پرسيد! آن حضرت فرمود: شايد مى خواهى از من سوال كنى از حشر و نشر مردم ؟ آن مرد عرض كرد: قسم به آن كسى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به حق برگزيد، نمى خواهم سوال كنم ، مگر آن را كه فرمودى ! حضرت فرمود: محشر همه مردم در زمين بيت المقدس است مگر مردم قم ؛ چون آنها در قبرهاى خود محاسبه و از آن جا به سوى بهشت برده مى شوند. بعد فرمود: اهل قم گناهشان بخشيده است .
آن شخص بر روى دو پاى خود بلند شد و عرض كرد: يابن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ! اين فقط مخصوص مردم قم است ؟ فرمود: بلى مخصوص اهل قم و كسانى كه حرف آنها را مى زنند - و از آنها تبعيت مى كنند. بعد فرمود: آيا مى خواهى از اين بيشتر بگويم ؟ عرض كرد: بلى . فرمود: از جدم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به من رسيده كه آن حضرت فرمود: - در شب معراج از بالا نگاه كردم - چشمم به زمينى افتاد سبز و خرم ، رنگ آن رنگ زعفرانى و بوى آن مانند بوى مشك و عنبر بود. پيرمردى كه كلاهى بر سر داشت ، و چهار زانو در وسط آن زمين نشسته بود. گفتم : اى حبيب من جبرئيل ! اين كدام بقعه از زمين است ؟ گفت : در اين سرزمين دوست داران وصى تو على ابن ابى طالب هستند. گفتم : پير مردى كه چهار زانو نشسته است ؟ جواب داد: آن شيطان لعين است . گفتم : براى چه آن جا نشسته ؟ جبرئيل گفت : مى خواهد آنها را از ولايت على منحرف كرده و به سوى فسق و فجور بكشاند.
گفتم : اى جبرئيل ! مرا به سوى او ببر. جبرئيل آن حضرت را در يك چشم به هم زدنى پيش ابليس برد. فرمود: ((قم ))(569) اى ملعون ! از اين سرزمين برخيز و برو. در كار زنان و فرزندان مرجئه كن . (مرجئه طايفه منحرفى هستند) چون اهل قم پيروان و دوستان من و وصى من ، على ابن ابى طالب هستند - مشكل است بتوانى آنها را گول بزنى .(570)
معراج
اين حديث از مجلسى نقل است يادآور اسلام
كرده وصف حضرت ختم رسولان را تمام
ديد پيغمبر شب معراج از عرش برين
لمعه نورى به رنگ زعفرانى در زمين
گفت : با جبرئيل احمد اين چه نورستى به پا
كايدش بوى عبير و مشك و عنبر در فضا
داد پاسخ : جبريئلش اين نيكو سرا
جايگاه دوستان و شيعيان مرتضى
نور باران از محبان تو آن وادى نور
گشته ز امر حق ز آنها هر بال و فتنه دور
گفت : بر گو كيست ؟ آن صاحب كله در آن مكان
گفت : ابليس است جانا در فريب مؤمنان
گفت : خواهم دور سازم آن لعين از دوستان
جبرئيل آورد او را بر زمين از آسمان
گفت : با ابليس احمد، قم لعين بى حيا
دور شو زينجا كه باشد اين حريم آل ما
گر براى دوستان ، تو باشى در كمين
رو نباشد جايت اينجا هست جاى مؤمنين
پس بخواند آن ارض اقدس شهر قم
چونكه احمد ز امر حق ، بر گفت با ابليس قم
گر كه دور از اهل قم كرده خدا رنج و عذاب
ز احترام حضرت معصومه باشد اين حساب
اختر برج ولايت سومين بانوى دين
دختر موسى بن جعفر، خفته است در اين زمين
لب ببند اى ميره ايى ، زين خاك پاك با شرف
وصف او بايد شنيد از شهريار لو كشف
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان و آمدن آيه توبه
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى كه اين آيه نازل شد
و الذين اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذكرو الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله ؛
((نيكوكاران كسانى هستند كه هرگاه كار ناشايسته اى انجام دهند يا ظلمى به نفس خويش كنند خدا را به ياد آورند و از گناهان خود به درگاه خدا توبه مى كنند - و مى دانند - جز خدا هيچ كس نمى تواند گناهان خلق را بيامرزد)).(566)
شيطان بالاى كوهى در مكه رفت كه آن را ((ثور)) مى نامند، و با صداى بلند فرزندان خود را صدا كرد. همه آنها دورش جمع شدند و گفتند: اى بزرگ ما! براى چه ما را صدا زدى ؟ جواب داد: اين آيه نازل شده چه بايد كرد؟ يكى از آنها گفت : من چنين و چنان مى كنم . گفت : خير، تو اهل آن نيستى ، ديگرى بلند شد و گفت : من چنان مى كنم . شيطان گفت : تو هم اهلش نيستى . ((وسواس الخناس )) بلند شد و گفت : من اهل آن هستم . گفت : با چه وسيله ؟ جواب داد: به وسيله وعده ! فرزندان را وعده مى دهم تا آنها را به خطا و گناه وادار كنم . وقتى آنها به گناه افتادند، توبه كردن را از ياد آنها مى برم و نمى گذارم استغفار كنند.
شيطان گفت : تو سزاوار چنين كارى هستى و او را مؤ كل بر اولاد آدم نمود تا روز قيامت .(567)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان از فضايل على عليه السلام سخن مى گويد.
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از سلمان فارسى نقل شده كه گفت : روزى گذر شيطان به جمعيتى افتاد كه از على عليه السلام بدگويى مى كردند! در مقابل آنها ايستاد. جمعيت گفتند: كى هستى كه مقابل ما ايستادى ؟ جواب داد: ((ابومره )) هستم (لقب شيطان است ) گفتند: آيا سخنان ما را شنيدى ؟ گفت : اى بر شما! آيا على بن ابى طالب عليه السلام را كه مولاى شما است ، ناسزا مى گوييد؟ آنها گفتند: از كجا دانستيد كه ايشان مولاى ما است ؟ گفت : از قول پيامبر خود شما كه ((در غدير)) فرمود: ((هر كس من مولاى او هستم ، على مولاى او است . خدايا! دوست بدار كسى كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه على را دشمن بدارد.))(549)
آنها گفتند: آيا تو درباره او چنين مى گويى ؟ شيطان گفت : اى جمعيت ! كلام مرا بشنويد. من در ميان طايفه جن دوازده هزار سال خدا را عبادت كردم . وقتى خداوند جنيان را هلاك كرد. من از تنهايى به خدا شكايت كردم . مرا به سوى آسمان دنيا بالا بردند. من در ميان ملائكه دوازده هزار سال ديگر خدا را عبادت كردم ؛ در حالى كه خدا را تسبيح و تقديس مى نمودم . ناگهان نورى كه همه جا را روشن كرده بود بر ما تابيد. در اثر اين نور همه ملائكه به سجده افتادند و گفتند: پاك و منزه است خدا. اين ، يا نور ملك مقرب است يا نور نبى مرسل . ناگهان ندايى از جانب خداوند آمد كه : اين نور نه از ملك مقرب است نه از پيامبر مرسل ؛ بلكه اين نور پاك از على ابن ابى طالب عليه السلام است .(550)
درباره علاقه شيطان به حضرت على عليه السلام رواياتى وارد شده : روزى آن حضرت به شيطان گفت : اى ابو الحارث ! آيا براى قيامت خود چيزى ذخيره كرده اى ؟ گفت : يا على محبت و دوستى تو را.(551)
بلى شيطان هم ، حضرت على عليه السلام را مى شناسد و پى به مقام و مرتبه او برده است . در قيامت هم چشم اميد به شفاعت او دارد.
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان در روز عاشورا
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيطان لعين تصميم گرفته كه انتقام خود را از اولاد آدم بگيرد. لذا در تمام اختلافات حضور پيدا مى كند، در تمام جنگ ها حاضر مى شود و جبهه دشمن را تقويت مى كند، فراريان را با حيله بر مى گرداند، به سوى ميدان مى كشاند و آتش جنگ را شعله ور مى سازد.
يكى از آن جاها روز عاشورا بود كه تمام لشكريان خود را جمع كرده و به پايكوبى و رقص پرداخت . هر كس از لشكر امام حسين عليه السلام شهيد مى شد، از خوشحالى فرياد مى زد و رقص مى كرد. هر كدام از لشكريا عمر سعد فرار مى كردند، شيطان به صورت يكى از سر كرده هاى لشكرها در مى آمد و سر راه شان را مى گرفت و آنان را به ميدان بر مى گرداند. مى گفت : واى بر شما، اين همه جمعيت و مردان شجاع ، از يك نفر تشنه و بى كس و مجروح گريزان شده ايد! مردانگى و غيرت شما كجا رفت ؟! برگرديد او را محاصره كنيد، با ضرب شمشير از پاى در آوريد و اگر نمى توانيد، او را تير باران نماييد.
با حيله و نيرنگ لشكر را بر مى گردانيد و شورى ديگر در جنگ ايجاد مى كرد. ولى آنها چون جراءت نمى كردند از نزديك با امام حسين عليه السلام بجنگند از دور، آن قدر تير به سوى آن مظلوم انداختند كه مانند مرغ پر در آورده بود. وقتى كه تير سه شعبه زهر آلود بر سينه امام نشست و از پشت سر بيرون آمد، امام عليه السلام از بالاى اسب بر زمين افتاد. شيطان ميان آسمان و زمين از خوشحالى فرياد زد و گفت : امروز كينه خود را بر سر اولاد آدم خالى كردم و انتقام خود را گرفتم . او مى كوشيد تا لشكر زودتر كار حسين عليه السلام را تمام كند.(539)
زينب مى فرمايد: وقتى ابن ملجم ضربت بر سر پدر بزرگوارم زد، من آثار مرگ را در ايشان ديدم ، پيش رفتم و عرض كردم : اى پدر بزرگوار! ((ام ايمن )) حديثى از براى من گفته است دوست دارم آن را از دو لب مبارك شما بشنوم . آن حضرت فرمود: اى نور ديدگان من ! حديث همان است كه ((ام ايمن )) به تو گفته و برخى از مصيبت هاى كربلا و گرفتارى هاى آن روز را براى دخترش زينب بيان كرد تا جايى كه فرمود: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ما را به اين حديث خبر مى داد، فرمود:
يا على ! در آن روز، ابليس با شياطين خود، از شدت شادكامى در سرتاسر زمين پرواز مى كند و به شياطين و هوادارانش مى گويد:
اى جماعت شياطين ! شاد باشيد كه انتقام خود را از فرزندان آدم گرفتم ، برترين بدبختى را براى آنها فراهم كردم ، جهنم را به آنها به ميراث دادم ، مگر جماعتى كه دست به دامن اين خانواده شوند و از آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم يارى جويند.
اى شياطين ! بر شما باد كوشش در راه ايجاد بدبينى به اين خانواده ، كارى كنيد كه به اين خانواده و دوستان آنها دشمنى ورزند تا كفر و گمراهى در مردم استوار شود و يك نفر از آنها رستگار نگردد.
بعد از آن ، حضرت على عليه السلام به زينب فرمود: اى نور ديدگانم ! بى گمان ابليس در اين سخن راست گفت : با اين كه كار او هميشه دروغ گفتن است ؛ زيرا مى داند هيچ عمل صالحى با داشتن دشمنى با شما فايده اى ندارد، هيچ گناهى با داشتن دوستى شما ضرر و زيانى به انسان نمى رساند، (مگر گناهان كبيره ) يعنى ، شيعيان شما به واسطه علاقه اى كه به شما دارند، اگر گناه و معصيتى نمايند و موفق به توبه شوند و گناهان خود را ترك نمايند ضررى متوجه آنها نمى شود.
و دشمنان شما، به واسطه دشمنى و عداوتى كه با شما دارند، اگر مانند جن و انس خدا را بپرستند، عبادات آنان سودى به حالشان نخواهد داشت .(540)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
شيطان در شكم بت
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شيطان براى فريفتن مردم از هر راهى استفاده مى كند حتى از زبان بت و داخل شدن در شكم آن . در اين باره به داستان زير توجه كنيد:
عمر بن جبله كلبى مى گويد: روزى گوسفندى براى بتى قربانى كردم . از درون بت صدايى شنيدم كه گفت : يا عصام ، يا عصام ، اسلام آمد، بت ها نابود شد، خون ها محفوظ ماند و صله رحم رواج پيدا كرد.
عمرو مى گويد: من از اين قضيه تعجب كرده و گوسفندى ديگرى قربانى كردم . باز صدايى از بت خطاب به بكر بن جبل شنيدم كه مى گفت : پيامبر مرسل (ص ) آمد، اهل يثرب او را تصديق مى كنند، و اهل نجد و تمامه ، و اهل فلج و يمامه او را تكذيب مى نمايند.
بعد از اين قضيه ، عمرو بن جبله و بكر بن جبل خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و اسلام آوردند. در اين هنگام شيطانى كه نامش ‍ مسعر بود از درون بت هبل اشعارى در تعريف و تمجيد از بت و بت پرستى خواند. بعد از شنيدن اين اشعار، تمام بت پرستان به سجده افتادند؟! دوباره شيطان خطاب به مردم گفت : فردا هم بياييد تا درباره بت پرستى بيشتر براى شما سخن بگويم . - بت پرستان به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: - تو هم فردا بايد به مسجد الحرام بيايى و حقيقت را از زبان اين بت بزرگ بشنوى . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از اين داستان افسرده خاطر گرديد. در اين هنگام ، يكى از جن هاى مؤمن پيش آن حضرت آمد و گفت : يا رسول الله ! حتما فردا شما هم تشريف بياوريد. من شيطانى را كه از درون بت سخن مى گفت كشتم و خود به جاى او سخن خواهم گفت .
روز بعد همه بت پرستان ، طبق گفته شيطان ، گرد آمده و به انتظار پيامبر (ص ) ماندند. وقتى آن حضرت وارد مسجدالحرام شد تمام بت ها سرنگون شدند!! مشركان فورا آنها را به جاى خود قرار داده و به بت ((هبل )) گفتند: سخنانى كه ديروز قول دادى ، به گوش محمد برسان ؟! ناگهان از داخل شكم بت ((هبل )) صدايى بر آمد و از آن حضرت تعريف و تمجيد بسيارى كرد و بت پرستى را باطل اعلام نمود و گفت :
اى مردم ! بعد زا موسى و عيسى ، حضرت محمد (ص ) پيامبر بر حق است . مردم بايد از وى پيروى كنند و بت پرستى را ترك نمايند كه آن باطل است .
بت پرستان شرمگين و خجالت زده به هم گفتند: محمد بتها را هم فريب داده ؛ همان طور كه خود را فريب داده و عده اى را به دين خود دعوت كرده است .(527)

لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
توبه شيطان
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از ابن عباس نقل شده : وقتى حضرت عيسى عليه السلام به پيامبرى رسيد و سى سال از عمر او گذشت ، روزى شيطان لعين در پشت بيت المقدس با آن حضرت ديدار كرد و گفت : اى عيسى ! تو آن بزرگى هستى كه خدا تو را بزرگ و با شخصيت قرار داد و بدون پدر به وجودت آورد! عيسى (ع ) فرمود: بلكه بزرگى از آن كسى است كه مرا بدون پدر خلق كرد و همين طور حضرت آدم (ع ) و حوا را بدون پدر و مادر آفريد.
گفت : اى عيسى ! تو آن بزرگى هستى كه خدا تو را به جايى رسانيده كه در كودكى و در گهواره سخن گفتى . عيسى فرمود: اى شيطان ! بزرگى مخصوص ‍ آن كسى است كه زبان مرا گويا كرد و گنگ نگردانيد و اگر مى خواست مى توانست بدون زبانم كند. گفت : اى عيسى ! تو كسى هستى كه در بزرگى و خدايى به جايى رسيدى كه با گل ، پرنده اى ساختى و بر آن دميدى و او به پرواز در آمد.
فرمود: بزرگى مال كسى است كه مرا آفريده است و آنچه را كه من در او دميدم ، به پرواز درآورد.
گفت : تو در بزرگى به جايى رسيدى كه مريض ها را شفا مى دهى ! فرمود: بزرگى مال كسى است كه به اذن او شفا مى دهم و اگر بخواهد خود من را هم مريض مى گرداند.
عرض كرد: تو چنان بزرگوار هستى كه مرده را زنده مى كنى ! فرمود: بزرگوار كسى است كه به اذن او مرده را زنده مى كنم و ناچار او خودم را مى ميراند و خود باقى مى ماند.
عرض كرد: اى عيسى ! تو آن بزرگ و خدايى هستى كه از دريا عبور مى كند، بدون آن كه پاهايت تر شود و در آن فرو نمى روى . فرمود: عظمت كسى دارد كه دريا را در برابر من رام كرد و اگر بخواهد مرا غرق مى كند.
عرض كرد: اى عيسى ! تو آن كسى هستى كه در آينده نزديك از زمين و آسمانها و آن چه در آنها است بالاتر مى روى و فوق همه آنها قرار مى گيرى و به جايى خواهى رفت كه تدبير امور خلايق و تقسيم ارزاق آنها را مى كنى .
عيسى گفت : حمد و ستايش مى كنم خدا را به وزن سنگينى عرش و به اندازه اى كه آسمان ها و زمين پر شود.
وقتى شيطان چنين شنيد، راه خود را گرفت و رفت تا رسيد به درياى سبز و فكر كرد كه چيزى از خود ندارد و هر چه هست از خدا است . زنى از جن در كنار دريا مى رفت ناگاه نگاهش به ابليس افتاد! ديد روى صخره به سجده افتاده و اشك آن ملعون روان است . از روى تعجب به شيطان نگاه كرد و گفت : واى بر تو اى ملعون ! چه اميدى از اين سجده طولانى دارى ؟ در جواب گفت : اى زن مؤمنه ! و اى دختر مرد مؤمن ! اميدوارم خداوند از آن قسمى كه خورد و گفت : مرا داخل جهنم و آتش كند برگردد و به رحمت خودش مرا به بهشت ببرد.(520)
امام باقر عليه السلام فرمود: يكى از روزها شيطان با عيسى بن مريم (ع ) ملاقات كرد. آن حضرت فرمود: آيا شده كه مكر و حيله تو در من اثر كرده باشد و مرا فريفته باشى ؟
گفت : چگونه مكر و حيله من به تو رسد، در حالى كه جده تو زن عمران ، وقتى كه مادرت به دنيا آمد، به خدا پناه برد و گفت : پروردگارا! فرزندى كه زاده ام دختر است و من او را ((مريم )) نام نهادم . او و فرزندانش را از شر شيطان رجيم به پناه تو در آوردم . تو اى عيسى ! از ذريه او هستى حيله من در تو مؤ ثر نيست .(521)
لينک ثابت |سه شنبه بیستم شهریور 1386|
فاطمه، فاطمه است
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑

فاطمه، فاطمه است.
نوشته: دکتر علی شريعتی

فاطمه، چهارمين دختر پيامبر بزرگ اسلام بود و كوچكترين، هم دختر آخرين خانواده اى كه پسرى برايشان نمانده بود و هم در جامعه اى كه ارزش هر پدرى و هر خانواده اى به "پسر" بود. نظام قبيله اى عرب، از دوره "مادر سالارى" گذشته بود و در عصر جاهليت نزديك به "بعثت" ، عرب به دوره "پدر سالارى" رسيده بود و "خدايان" مذكر شده بودند و بت ها و فرشتگان ماده بودند( يعنى كه دختران خداى بزرگ - الله-اند) و حكومت قبيله با "ريش سفيد"(شيخ)، و حاكميت خانواده ها و خاندان ها با "پدر بزرگ" بود و اساساً مذهب نزدشان، سنت پدرانشان بود و ملاك درستى عقيده و عامل ايمانشان ايمان و عقيده "آباء" شان و پيامبران بزرگى كه در قرآن آمده اند همه بر اين مذهب "آباء ى اجدادى" شوريده اند و قومشان همه براى حفظ اين "سنت پدرى" در برابر اين "انقلاب عليه نياكان پرستى" و "اساطير الاولين گرائى" ايستادند كه آن يكنوع "ارتجاع سنتى تقليدى و موروثى" بود بر پايه اصل "پدر پرستى" و اين يك "بعثت انقلابى خودآگاهانه فكرى" براساس "خداپرستى".
گذشته از اين، زندگى قبيله اى بخصوص در صحراى خشن و در زندگى سخت و روابط قبايلى خصمانه كه براصل "دفاع و حمله" مبتنى بود واصالت "پيمان"، "پسر" را موقعيتى مى بخشيد كه پايه نظامى و اجتماعى داشت و بر "فايده و احتياج" استوار بود ولى طبق قانون كلى جامعه شناسى، كه "سود" به "ارزش" بدل مى شود، "پسر بودن" خود بخود ذات برترى يافت، و داراى "فظائل" ، ارزشهاى معنوى و شرافت اجتماعى و اخلاقى وانسانى شد و به همين دليل و به همين نسبت، "دختر بودن" حقير شد و"ضعف" در او به "ذلت" بدل گرديد، و "ذلت" او را به "اسارت" كشاند و "اسارت" ارزشهاى انسانى او را ضعيف كرد و آنگاه موجودى شد "مملوك" مرد، ننگ پدر، بازيچه هوس جنسى مرد، "بز" يا " بنده منزل" شوهر! و بالاخره موجودى كه هميشه دل "مرد خوش غيرت" را مى لرزاند كه "ننگى بالا نياورد" و براى خاطر جمعى و راحتى خيال پس چه بهتر كه از همان كودكى زنده بگورش كند تا شرف خانوادگى پدر و برادر و اجداد همه مرد! لكه دار نشود، چه ،به نقل حكيم فردوسى در شاهنامه:
زن و اژدها هردو در خاك به، جهان پاك از اين هردو ناپاك به و اين سخن گوئى ترجمه اين سخن شاعر عرب است:
لكل اب بنت يرجى بقاء وها ، ثلاثه اصهار اذا ذكرالصهر فبيت يغطيها، و بعل يصونها، و قبر يواريها، و خيرهم القبر (هرپدرى دخترى داشته باشد كه بخواهد ماندگار شود، هرگاه به ياد داماد مى افتد، سه "داماد" دارد: يكى " خانه"اى كه پنهانش كند، دومى "شوهر"ى كه نگهش دارد، سومى "قبر"ى كه بپوشاندش، و بهترينشان قبر است!)
و اين اصطلاح، را كه "گور" را داماد تعبير كنند، گوئى در زبان همه "مردان خوش غيرت" متداول بوده است و هر پدر يا برادر اصيل و آبرومندى كه به حميت و حيثيت خانوادگى و آباء اجدادى خويش پابندبود، و "نام و ننگ" سرش مى شده است ، در آرزو و يا انتظار "مرگ" بوده تا از دختر يا خواهرش "خواستگارى كند" و يا به دست خود، عروس را با اين داماد هولناك "دست بدست" دهد و "بهترين داماد" را برايش انتخاب كند چه، شاعر ديگرى نيز با همين تعبير، براى دخترش از "محبوبترين دامادها" ياد مى كند كه:
احب اصهارى الى، "القبر"!
و اين همان "زن و اژدها هردو در خاك به" است، زيرا اصل رايج بوده است كه: "دفن البنات من المكرمات". و اين است كه قرآن با لحن سرزنش آميز و اثربخشى ازين "خوش غيرت" هاى وحشى ياد مى كند كه: "تا به يكيشان مژده دختر دادند، در حاليكه خشمش را فرو خورده، چهره اش سياه شد".
(واذا بشر احدهم بالانثى، ضل وجهه مسودا وهو كظيم!) نكته حساسى كه خانم دكتر عائشه عبدالرحمن "بنت الشاطى" نويسنده اسلامى معاصر از قرآن دريافته است، اين است كه فاجعه اساساً ريشه اقتصادى داشته و ترس از فقر آنرا در جامعه عرب جاهلى رواج داده است و اين عقيده اصلى را كه امروز غالب جامعه شناسان معتقدند تاييد مى كند و آن اين است كه عقايد و احساسات و حساسيت هاى اخلاقى و روحى و بحث "ارزشها"ى معنوى در مساله "زن و مرد" و "دختر و پسر" از قبيل" ننگ و حميت و غيرت و افتخار و فضيلت و شرافت پسر داشتن و سرشكستى و خوارى دختر بودن" و اينكه دختران را از ترس بالا آوردن ننگى در آينده زنده بگور مى كرده اند و يا به اين علت كه نكند در جنگها به اسارت دشمن بيفتد و كنيز بيگانه شود و يا -بقول قيس بن عاصم- "با آدم بى سرو پائى ازدواج كند"... همه پديده هاى بعدى و ثانوى يا به اصطلاح "روبنائى"اند و معلول واقعيت هاى تبديل شده و تغيير شكل يافته، و اصل همان عامل اقتصادى است، چنانكه پيش از اين اشاره كردم كه در نظام قبايلى - از آن رو كه خشونت زندگى و توليد (بخصوص در صحراى عربستان) و خصومت دائمى در روابط قبايلى به خشونت انسانى و نيروى بازو سخت نيازمند است - خود بخود، پسر عامل اقتصادى و دفاعى و اجتماعى ضرورى يك خانواده يا قبيله مى شود و پسر نان ده و دختر نان خور، و طبيعتا" ، اختلاف جنسى ملاك اقتصادى طبقاتى مى شود و مرد طبقه حاكم و مالك را مى سازد و زن طبقه محكوم و مملكوك را، و رابطه زن ومرد بصورت رابطه ارباب و رعيت در مى آيد و اين دو پايگاه اقتصادى براى هريك از اين دو "جنس" دو نوع "ارزش" هاى انسانى و معنوى مختلف را مى سازد، همچنانكه مالكيت اقتصادى در خانواده اى 7 پس از مدتى ، شرافت هاى خونى وارثى و ارزشهاى اخلاقى و ذاتى و فضائل و كرامات اشرافى ببار مى آورد وبرعكس، فقر همه اينها را به بادمى دهد اين است كه دختر آوردن و دختر دار شدن ننگ مى شود و عار و عامل بى آبروئى و احتمال آبروريزى خانواده و احتمال ازدواج او با كسى كه هم شان اين تبار و نژاد نيست كه به نظر من، اين ترس - كه يك پديده اخلاقى است - خود ، زاده يك عامل اقتصادى و صريحى است و آن حفظ مالكيت و ادامه تمركز ثروت در نسل بعدى خانواده است و از اين رو است كه در نظام هاى پدرسالارى، پدر كه مى ميرد، تنها پسر بزرگ وارث بود و وارث همه چيز و حتى زنان پدرش و ازجمله مادر خودش. و به همين علت بود كه دختران را از ارث محروم مى كردند تا ثروت پدر پس از او تقسيم نشود و همراه دختر - هاى خانواده در خانواده هاى ديگر پخش و پلا نگردد و همين است كه هنوز در خانواده هاى قديم اشرافى ما رسم است و اصرار و تعصب كه ازدواج ها در داخل خاندان انجام شود و عقد دختر عمو و پسر عمو را در " آسمان" ببندند، تا دختر عمو ارثيه اش را از اين خاندان برنگيرد و با بيگانه اى كه بايد عقدش را در " محضر" بست، بيرون نبرد.
اين است كه مورخان قديم و محققان جديد تاريخ اديان براى "زنده به گور كردن دختران" در جاهليت توجيه هاى گوناگون دارند، از قبيل ترس از ننگ و تعصب هاى ناموسى و ترس از ازدواج با ناجور و يا بگفتهء برخى از مستشرقان و مورخان اديان، دنباله ء سنتى كه در مذاهب بدوى دختران براى خدايان قربانى می كردند اما قرآن راست و روشن ميگويد: "ترس از تهيدستى بوده است، يعنى عامل اقتصادى است و بقيه حرفها همه حرف است و به نظر من اين تعبير و تصريح نه تنها فقط براى بيان علمى علت اين جنايت است بلكه تكيه قرآن و صراحت بيانش براى تحقير و سرزنش و رسوا كردن كسانى است كه در زنده بگور كردن دخترانشان مسائل اخلاقى و شرافتى و ناموسى را پيش مى كشيدند، و اين قساوت ددمنشانه را كه زاده دنائت و پستى و ترس از فقر و عشق به مال بود وحاكى از جبن وضعف، با پرده هاى فريبنده اى مى پوشاندند وبا كلمات آبرومندانه شرافت وحميت و ناموس و عقت و غيرت توجيه مى كردند.
"ولاتقتلوا اولادكم من املاق، نحن نرزقكم واياهم". "ولا تقتلوااولادكم خشيه املاق، نحن نرزقهم و اياكم، ان قتلهم كان خصاَ كبيرا".
اما درعين حال، همچنانكه گفتم، من فكر مى كنم اينكه قرآن تكرار مى كند كه "ما شما را وهم بچه ها را روزى مى دهيم" پس آنها "املاق" (احتياج و تهيدستى) نكشيد، مى خواهد اولا علت بعيد اين فاجعه را بيان كند و مردم را بدان آگاه سازد و ثانيا" توجيهات اخلاقى و اسنانى دروغينى را كه براى آن مى كنند نفى كند وصاف و پوست كنده بگويد كه اين يك عمل اخلاقى و شرفى نيست بلكه صد در صد اقتصادى است و ناشى از حرص و مالدوستى و ضعف و ترس. و گرنه احساس عمومى به اين واقعيت آگاهى نداشته و جز در برخى موارد و تنها در ميان طبقه محروم، همه جا آنرا جلوه اى از وجدان عمومى و روح مردانگى و حميت و شرف خانوادگى تلقى مى كردند، چه، وجدان جامعه قبايلى عرب همه ارزشهاى انسانى را به پسر اختصاص ميداد و دختر را فاقد هرگونه فضيلت و اصالت بشرى مى شمرد، پسر نه تنها عامل كسب ثروت و دستيار پدر و حامى خانواده و در جنگهاى قبايلى افتخار آفرين پدر و خاندان و قبيله بود، وارث همه مفاخر اجدادى و حامل ارزشهاى نژادى و ادامه موجوديت اجتماعى و معنوى خانواده و صاحب نام نگاهندارنده كانون و روشن دارنده چراغ پس از مرگ پدر بود، چه دختر "عائله" است و "اثاثه جاندار" خانه پدر وبعد هم كه ازدواج كرد، شخصيتش در خانواده بيگانه حل مى شود و مى شود اثاث خانه ديگرى كه حتى نام خانواده اش را نگاه نمى تواند داشت و فرزندانش متعلق به بيگانه وصاحب نام، نژاد و عنوان بيگانه. اين است كه پسر همه قدرت مادى و سرمايه اقتصادى و دستيار اجتماعى و همرزم نظامى پدر است و هم زينت حيات وحيثيت و شهرت و ارج و اعتبار معنوى وى و پشتوانه اصالت خانواده و تضمين كننده بقا و اقتدار آينده آن و دختر هيچ! "عورتينه" اى است كل برخانواده (عائله) كه هم چندان ضعيف است كه هميشه بايد مورد حمايت قرار گيرد و هنگام حمله، همچون لنگه كفشى كه با نخى به پاى مرغ مى بندند، جنگجو را از پرواز سبكبال و يوش سبكبال برفراز خيمه ها و قلعه هاى دشمن مانع مى شود و هنگام دفاع ، هميشه در خاطر آن است كه به اسارت دشمن رود و لحظه اى غفلت يا ضعف براى هميشه داغ ننگى را بر پيشانى جوانمردان قبيله بنهد و در صلح هم هميشه بايد دل غيرتمندان خانواده براو بلرزد كه باعث خجالتى نشود و پس از اين همه رنج و زحمت و خرج و دلهره ، آخرش هم طعمه ديگران است و مزرعه اى كه بيگانه در آن مى كارد و مى درود!
....اين است كه بهترين راه حل طبيعتاً جز اين نيست كه تا در دامن مادر آمد به دست مرگش بسپارند و در كودكى، عروسش كنند و "گور" سرد را به دامادى خود بخوانند!
مردى كه پسر ندارد "ابتر" است، بى دم و دنباله است و عقيم "كوثر" پرى است و بسيارى و فراوانى خير و بركت، و فراوانى ذريه و اولاد است كه خداوند در مقابل كفار كه پيغمبر محبوبش را ابتر ناميدند بشارت داشتن ذريه بسيار به آن حضرت داد.
در چنين محيطى و زمانى است كه تقدير كه در پس پرده غيب دست اندركار بر هم زدن همه چيز است و پنهانى برآن است تا در اين مرداب آرام و متعفن زندگى و زمان انقلابى ريشه بر انداز و آفريننده برپا كند وطوفانى برانگيزاند، ناگهان نقشه شگفت، شيرين اما دشوارى را طرح مى كند، و براى اين كار دو چهره شايسته را برمى گزيند: پدرى را ودخترى را. بار سنگين آنرا بايد محمد (ص) بكشد(پدر)، و خلق ارزشهاى نوين انقلابى را بايد فاطمه (ع) در خويش بنمايد (دختر).
چگونه؟
اكنون قريش كه بزرگترين قبيله عرب است و سرشار افتخارات دينى و دنيائى و چهره اشرافيت قوم، همه مفاخر خويش را به دو خانواده بنى اميه و بنى هاشم سپرده است. بنى اميه ثروتمندترند ولى بنى هاشم آبرومندتر، چه پرده دارى كعبه در اين خانواده است و عبدالمطلب، شيخ قريش از اينها است.
اكنون عبدالمطلب مرده است و ابوطالب، بزرگ بنى هاشم نفوذ و قدرت پدر را ندارد، در تجارت نيز ورشكسته و از فقر فرزندانش را ميان خويشاوندانش تقسيم كرده است. رقابت شديدى ميان اين دو خانواده جان گرفته و بنى اميه مى كوشد تا وارث تمام مناصب و مفاخر قريش گردد و بنى هاشم را از نظر معنوى نيز بشكند. تنها خانواده اى كه در بنى هاشم اعتبار و حيثيتى تازه يافته خانواده محمد است، نواده عبدالمطلب كه ازدواج با خديجه، زن نامور و با شخصيت و ثروتمند مكه، برايش موقعيت اجتماعى استوارى پديد آورده است.
استحكام شخصيت و امانت و اعتبارى كه خود محمد نيز در ميان مردم و بخصوص در جمع بنى هاشم و رجال قريش نشان داده است، همه را متوجه كرده كه وى آينه مفاخر عبد مناف و نگاهبان اشرافيت بنى هاشم و بخصوص احيا كننده حيثيت عبدالمطلب خواهد شد، چه حمزه جوانى است پهلوان ماب، ابولهب مردى بى اعتبار، عباس پولدارى بى شخصيت و ابوطالب با شخصيتى بى پول و اين تنها محمد است كه با جوانى، هم خود و هم همسرش شخصيتى نافذ دارند و هم ثروتى قابل، و شجره بنى هاشم بايد از اين خانه شاخ وبرگ بر افشاند و برمكه سايه افكند.
همه در انتظار تا از اين خانه "پسرانى برومند" بيرون آيند و به خاندان عبدالمطلب و خانواده محمد قدرت و اعتبار و استحكام بخشند.
فرزند نخستين دختر بود! زينب اما خانواده در انتظار پسر است. دومى دختر بود: رقيه. انتظار شدت يافت و نياز شديدتر. سومى: ام كلثوم
دوپسر، قاسم و عبدالله آمدند، مژده بزرگى بود، اما ندرخشيده افول كردند. و اكنون در اين خانه سه فرزند است و هرسه دختر. مادر پير شده است و سنش از شصت مى گذرد و پدر، گرچه دخترانش را عزيز مى دارد اما با احساسات قومش و نياز و انتظار خويشاوندانش شريك است.
آيا خديجه كه به پايان عمر نزديك شده است فرزندى خواهد آورد؟ اميد، سخت ضعيف شده است. آرى، شور و اميد در اين خانه جان گرفت و التهاب به آخرين نقطه اوج رسيد، اين آخرين شانس خانواده عبدالمطلب است و آخرين اميد. اما... باز هم دختر!
نامش را فاطمه گذاشتند. شور و شوق از خانواده بنى هاشم به بنى اميه منتقل شد و... دشمن كامى. زمزمه ها و دشنام ها و فريادها كه:" محمد ابتر شده ". مردى كه آخرين حلقه زنجير خاندان خويش است، خانواده اى "چهار دختر" و همين!
و شگفتا! تقدير چه بازى زيبا و قشنگى را آغاز كرده است. زندگى مى گذرد و محمد (ص) در طوفانى كه رسالتش را بر انگيخته غرق مى شود و و پيامبر مى شود و فاتح مكه و قريش همه اسيران آزاده شده اش (طلقاء) وقبائل همه به زير فرمانش و سايه اش بر سراسر شبه جزيره مى گسترد و شمشيرش چهره امپراطورى هاى عالم را مى خراشد و آوازه اش در زمين و آسمان مى پيچد و در يك دست قدرت و در دستى ديگر نبوت و سرشار از افتخاراتى كه در خيال بنى اميه وبنى هاشم در دماغ عرب و عجم نمى گنجد. و اكنون محمد (ص)، پيامبر است، در مدينه، در اوج شكوه و اقتدار و عظمتى كه انسان مى تواند تصور كند. درختى كه نه از عبد مناف و هاشم و عبدالمطلب، كه از نو روئيده است، بر زير كوه، در حرا. و سراسر صحرا را، چه مى گويم؟ افق تا افق زمنى را... و چه مى گويم؟ درازناى زمان را، همه آينده را تا انتهاى تاريخ فرا مى گيرد، فرا خواهد گرفت.
و اين مرد چهار دختر دارد. اما نه، سه تنشان پيش از خود وى مردند. و اكنون تنها يك فرزند بيش ندارد، يك دختر، كوچكترينش.
فاطمه
وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافيت نوينى كه نه از خاك و خون و پول كه پديده وحى است، آفريده ايمان و جهاد و انقلاب و انديشه و انسانيت و ... بافت زيبائى از همه ارزشهاى متعالى روح. محمد، نه به عبدالمطلب و عبد مناف، قريش و عرب، كه به تاريخ بشريت پيوند خورده و وارث ابراهيم است و نوح و موسى و عيسى و فاطمه تنها وارث او.
انااعطيناك الكوثر، فصل لربك و انحر. ان شانئك هوالابتر. به تو " كوثر" عطا كرديم اى محمد(ص).پس براى پروردگارت نماز بگزار و شتر قربانى كن. همانا، دشمن كينه توز تو همو" ابتر" است! او باده پسر، ابتر است، عقيم و بى دم و دنباله است، به تو كوثر را داديم، فاطمه را. اين چنين است كه "انقلاب" در عمق وجدان زمان پديد مى آيد!
اكنون، يك "دختر"، ملاك ارزشهاى پدر مى شود، وارث همه مفاخر خانواده مى گردد و ادامه سلسله تيره و تبارى بزرگ، سلسله اى كه از آدم آغاز مى شود و بر همه راهبران آزادى و بيدارى تاريخ انسان گذر مى كند وبه ابراهيم بزرگ مى رسد و موسى وعيسى را به خود مى پيوندد و به محمد مى رسد و آخرين حلقه اين " زنجير عدل الهى "، زنجير راستين حقيقت، " فاطمه " است.
آخرين دختر خانواده اى كه در انتظار پسر بود. و محمد مى داند كه دست تقدير با او چه مى كند. و فاطمه نيز مى داند كه كيست! آرى در اين مكتب، اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب، اين چنين زن را آزاد مى كنند.
و مگر نه اين مذهب، مذهب ابراهيم است واينان وارثان اويند؟
هيچ جسدى را حق ندارند كه در مسجد دفن كنند. و بزرگترين مسجد زمين مسجدالحرام است، كعبه. اين خانه اى كه حرم خداست و حريم خداست، قبله همه سجده ها، خانه اى كه به فرمان او و بدست ابراهيم بزرگ برپا شده است و خانه اى كه پيامبر بزرگ اسلام افتخارش و "رسالتش" آزاد كردن اين "خانه آزاد" است و طواف برگرد آن و سجده به سوى آن. همه پيامبران بزرگ تاريخ خادم اين خانه اند، اما هيچ پيامبرى حق ندارد در اينجا دفن شود. ابراهيم آنرا بنا كرد و مدفنش آنجانيست و محمد(ص) آنرا آزاد كرد و مدفنش آنجانيست.
در طول تاريخ بشريت، تنها و تنها يك تن از چنين شرفى برخوردار است، خداى اسلام از نوع انسان يكى را برگزيد تا در خانه خاص خويش، در كعبه دفن شود. كى؟
يك زن، يك كنيز، هاجر.
خدا به ابراهيم فرمان مى دهد كه بزرگترين پرستشگاه انسان را - خانه مرا- كنار خانه اين زن بنا كن. و بشريت، هميشه بايد برگرد خانه هاجر طواف كند.
خداى ابراهيم، سرباز گمنامش را ازميان اين امت بزرگ، يك زن انتخاب مى كند، يك مادر آن هم يك كنيز. يعنى موجودى كه در نظام هاى بشرى از هر فخرى عارى بوده است. آرى، در اين مكتب اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب اين چنين زن را آزاد مى سازند. اين تجليل از مقام زن است.
و اكنون باز خداى ابراهيم فاطمه را انتخاب كرده است. با فاطمه،"دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خويش، و صاحب ارزشهاى نياكان و ادامه شجره تبار واعتبار پدر، جانشين "پسر"مى شود. در جامعه اى كه ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور كردنش پاك مى كرد و بهترين دامادى كه هر پدرى آرزو مى كرد نامش "قبر" بود. و محمد مى دانست كه دست تقدير با او چه كرده است. و فاطمه نيز مى دانست كه كيست. اين است كه تاريخ از رفتار محمد با دختر كوچكش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستايش هاى غير عادى اش از او.
خانه فاطمه و خانه محمد كنار هم است. فاطمه تنها كسى است كه با همسرش على در مسجد پيامبر، با او هم خانه اند، اين دو خانه را يك خلوت دو مترى از هم جدا می كند و دو پنجره روبروى هم، خانه محمد و فاطمه را به هم باز مى كند. هر صبح پدر دريچه را مى گشايد و به دختر كوچكش سلام می دهد هرگاه به سفر مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و از او خداحافظى مى كند، فاطمه آخرين كسى است كه از او وداع مى كند، و هرگاه از سفر باز مى گردد، فاطمه اولين كسى است كه به سراغش مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و حال اورا مى پرسد. در برخى متون تاريخى تصريح دارد كه :"پيغمبر چهره و دو دست فاطمه را بوسه مى داد".
اينگونه رفتار بشتر از تحبيب و نوازش دخترى از جانب پدر مهربانش معنى دارد."پدرى دست دختر را مى بوسد"، "آنهم دختر كوچكش را". چنين رفتارى در چنان محيطى يك ضربه انقلابى بر خانواده ها و روابط غير انسانى محيط بوده است.
"پيغمبر اسلام دست فاطمه را مى بوسد". چنين رفتارى را به عظمت شگفت فاطمه مى گشايد و بالاخره چنين رفتارى از جانب پيغمبر به همه انسانها و انسانهاى هميشه مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى و سنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى وسنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه ازتحت جبروت و جباريت خشن و فرعونيش در برابر زن فرود آيد و به زن اشاره مى كند كه از پستى و حقارت قديم و جديدش كه تنها ملعبه زندگى باشد، به قله بلند شكوه و حشمت انسانى فراز آيد!
اين است كه پيغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدرى، بلكه همچون يك "وظيفه"، يك "ماموريت خطير" از فاطمه تجليل مى كند و اين چنين نيز او سخن مى گويد:
- بهترين زنان جهان چهارتن اند: مريم، آسيه، خديجه و فاطمه (ع).
- الله از خشنوديت خشنود مى شود و از خشمت به خشم مى آيد.
- خشنودى فاطمه خشنودى من است، خشم او خشم من، هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد و هر كه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است و هركه فاطمه را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است.
- فاطمه پاره اى از تن من است، هركه اورا بيازارد مرا آزرده است و هركه مرا بيازاردخدا را آزرده است ...
اين همه تكرارها چرا؟ چرا پيغمبر اصرار دارد كه اين همه از دختر كوچكش ستايش كند؟ چرا اصرار دارد كه در برابرمردم او را بستايد و همه را از محبت استثنائى اش به وى آگاه سازد؟
و بالاخره چرا اينهمه بر "خشم " و "خشنودى" فاطمه تكيه مى كند و اين كلمه "آزردن" را چرا درباره او اينهمه تكرار مى كند؟ پاسخ باين "چرا"ها، گرچه بسيار حساس و خطير است، روشن است، تاريخ همه را پاسخ گفته است و آينده، عمر كوتاه چند ماهه فاطمه پس از مرگ پدر، راز اين دلهره پدر را آشكار ساخته است.
مام پدرش
تاريخ نه تها هميشه از بزرگان سخن مى گويد بلكه هميشه متوجه " بزرگ ها" هم هست، از " كودكان " هميشه فراموش مى كند.
فاطمه كوچكترين طفل خانه بود، طفوليتش در طوفان گذشت، ميلاد وى مورد اختلاف است، طبرى و ابن اسحق و سيره ابن هشام سال پنجم پيش از بعثت را نقل كرده اند و مروج الذهب مسعودى برعكس، سال پنجم پس از بعثت را و يعقوبى ميانه را گرفته اما نه دقيق، مى گويد: "پس از نزول وحى". اختلاف روايات موجب شده است كه اهل سنت پنجم پيش از بعثت و شيعه پنجم بعد از بعثت را براى خود انتخاب كنند.
اين مباحث را به محققان وا مى گذارم تا ميلاد حقيقى فاطمه را روشن كنند، ما به خود فاطمه كار داريم و حقيقت فاطمه، چه پيش از بعثت متولد شده باشد و چه بعد از آن.
آنچه مسلم است اين است كه فاطمه در همان مكه تنها مانده، دو برادرش در كودكى مرده بودند و زينب، بزرگترين خواهرش، كه مادر كوچك او محسوب مى شد به خانه ابى العاص رفت و فاطمه غيبت او را به تلخى چشيد، سپس نوبت به رقيه و ام كلثوم رسيد كه با پسران ابو لهب ازدواج كردند و فاطمه تنها ماند و اين در صورتيست كه ميلاد پيش از بعثت را بپذيريم و در صورت دوم اساساً تا چشم گشود در خانه تنها بود.
بهر حال آغاز عمر او با آغاز رسالت خطير و شدت مبارزات و سختى ها و شكنجه هائى كه سايه اش بر خانه پيغمبر افتاده بود هماهنگ بود. پدر رنج رسالت بيدارى خلق را بر دوش مى كشيد و دشمنى دشمنان خلق را، و مادر تيمار شوى محبوب خويش را داشت و فاطمه با نخستين تجربه هاى كودكانه اش از اين دنيا و زندگى طعم رنج و اندون و خشونت زندگى را مى شناخت. چون بسيار كوچك بود مى توانست آزادانه بيرون آيد و از اين امكان براى همراهى با پدرش استفاده مى كرد و مى دانست كه پدرش زندگى يى ندارد كه دست طفلش را بگيرد و او را در كوچه ها و بازارهاى شهر به نرمى و آرامى گردش دهد، بلكه هميشه تنها مى رود و در موج دشمنى و كينه شهر شنا مى كند و خطر از همه سو در پيرامونش مى چرخد و دخترك كه از سرنوشت و سرگذشت پدر آگاه بود او را رها نمى كرد.
بارها مى ديد كه پدر، همچون پدرى مهربان در انبوه مردم بازار مى ايستد و آنانرا به نرمى مى خواند و آنان او را به سختى مى رانند و جز به استهزاء و دشنام او را پاسخى نمى گويد و او باز تنها وبى كس، اما همچنان آرام و صبور، آهنگ جمعى ديگر مى كند و سخن خويش را از سر مى گيرد و در پايان، خسته و بى ثمر، اما هم چون پدران ديگر كودكان گوئى از كارى كه پيشه دارند به خانه باز مى گردد تا اندكى بياسايد و سپس بر سر كار خويش باز گردد.
تاريخ ياد مى كند كه روزى كه وى را در مسجد الحرام به دشنام و كتك گرفتند، فاطمه خردسال با فاصله كمى تنها ايستاده بود و مى نگريست و سپس همراه پدر به خانه بازگشت. و نيز روزى كه در مسجد الحرام به سجده رفته بود و دشمن شكمبه گوسفندى را بر سرش انداخت، ناگهان فاطمه كوچك، خود را به پدر رسانيد و آنرا برداشت و سپس با دستهاى كوچك و مهربانش سر و روى پدر را پاك كرد و او را نوازش نمود و به خانه باز آورد.
مردم، كه هميشه اين دختر لاغر اندام و ضعيف را در كنار پدر قهرمان و تنهايش مى ديدند كه چگونه طفل، پدر را پرستارى مى كند و مى نوازد و در سختيها با وجودش، سخنش و رفتار و معصومانه مهربانش او را تسلى مى بخشد، به او لقب دادند: ام ابيها(مادر پدرش).
سالهاى سياه و سختى و گرسنگى، در دره ابوطالب آغاز شد خانواده هاشم و عبدالمطلب (جز ابولهب كه با دشمن ساخته بود)، دسته جمعى، زن و مرد و كودك، در اين دره خشك و سوزان زندانى شدند. قرارداد، بدست ابوجهل و بنام همه اشراف قريش نوشته شد و در كعبه آويخته شد: هيچكس نبايد با بنى هاشم و بنى عبدالمطلب تماس داشته باشد، همه رابطه ها با آنان بريده است، از آنها چيزى نخريد، به آنها چيزى نفروشيد، با آنها ازدواج نكنيد...
اينها بايد در اين زندان سنگ چندان محبوس بمانند تا تنهائى فقر، گرسنگى، و سختى زندگى يا به بتان تسليمشان كند و يا به مرگ. اينان همه بايد اين شكنجه را بكشند، هم آنان كه "دين دارند" و هم آنان كه به مذهب جديد نگرويده اند اما "آزاده اند" و عليرغم اختلاف فكرى شان با محمد، در برابر يگانه جبهه دشمنان مشتركشان، از او دفاع مى كنند و اگر اسلام را نمى شناسند، و ناچار بدان ايمان ندارند، محمد را مى شناسند و به پاكى و بى نظرى و ايمان او به آنچه مى گويد و به حقيقت پرستى و اخلاص و آرزوهائى كه براى نجات مردم دارد ايمان دارند. اينان بسيار ارجمندترند از روشنفكران زبون ترسو و محافظه كارى كه، همچون على بن اميه، با ارتجاع مخالف بودند و ايدئولوژى مترقى و انقلابى نوين را دريافته بودند و بيهودگى اوهام قريش و پليدى نظام اجتماعى اشرافى و نژادى و طبقاتى عرب را با روشن بينى اسلامى تحليل مى كردند و در عين حال، براى آنكه از ثروت پدرى و شرافت خانوادگى و موقعيت اجتماعى و سلامت بدنى و امنيت زندگى شان محروم نشوند و دردسرى برايشان پيش نيايد، در كنار ابوجهل و ابولهب مانده بودند و شكنجه همفكران رشيدشان بلال و عمار و ياسر وسميه ... را تماشا مى كردند و لبى به اعتراض نمى گشودند و در اين سالهاى دشوار، ياران و مجاهدان راه عقيده شان را در حصار تنها گذاشته بودند و خود در شهر و بازار و خانه و خانواده سرگرم زندگى بودند و حتى با سران كفر و جنايت هماهنگى مى كردند و گاه همدستى! اينان سنتى بجا گذاشتند و راهى باز گردند، بعدها پيروان مسلك و مذهبشان از پيروان حقيقى شخص پيغمبر و شيعيان راستين على و ابوذر و عمار و فاطمه و حسين و زينب و همه مهاجرين و انصار در اسلام بيشتر شدند! اينها نخستين مسلمانانى بودند كه حتى پس از آنكه پيغمبر دوران "تقيه" را پايان يافته اعلام كرد، به اين "اصل مفيد" وفادار ماندند و تا مرگ از آن دست بر نداشتند.
اين انسان هم چه شگفت موجودى است: وقتى آتش ايمانى نوين در روح ها مشتعل مى شود و نهضتى خطير در جامعه آغاز مى شود و پاى آزمايش و انتخاب مى رسد و هر كسى ناچار مى شود تا خود را امتحان كند و تكليفش را با خودش قاطعانه معين سازد و با خود صريح و بى ريا شود، آنگاه شگفتى هاى ويژه آدمى، عظمت ها و حقارت ها، قدرت ها و ذلت هاى نهفته در درون او، آشكار می شود.
اكنون، در اين حصار هولناك كه صبر و سكوت بر سه سال گرسنگى و تنهائى و سختى و پريشانه سايه سنگينى افكنده است كسانى هستند كه مسلمان نيستند و در اين انقلاب بزرگ خدائى انسانى سهيم شده اند و در حساس ترين لحظات تاريخ اسلام با كسانى چون محمد و على و اصحاب مهاجر هم صف و همدرد. و در شهر نوش و راحت و شادى، كه ابر سياه جاهليت و ارتجاع و بيدردى و بيشرمى بر سرش خيمه زده است، چهره هائى بچشم مى خورند كه مسلمان اند با "دامن هاى آلوده" و "دستهاى پليد" در مرتع امن و راحت خويش آسوده مى چرخد و تماشاگر و يا بازيگر فاجعه اند: گرچه در "بطن هفتمشان" دين دارند و دينداران را دوست دارند و "واقعا روشن اند" . در اين حصار، خانواده هاى بنى هاشم و بنى عبدالمطلب، سه سال از شهر و زندگى و مردم و آزادى و حتى نان بريده اند. گاه نيمه شبى، پنهانى مگر مردى بتواند از دره بيرون آيد و دور از چشم قريش و جاسوسانش خوراكى براى گرسنگان و منتظران زندان بدست آرد و يا احتمالا آزاده اى، خويشاوند يا دوستى، از سر مهربانى، پنهان به آنان نانى برساند. گرسنگى گاه به جائى مى رسيد كه قيافه "مرگ سياه" را به خود مى گرفت، اما اينان كه خود را براى "مرگ سرخ" آماده كرده بودند بر آن صبور بودند.
سعد بن ابى رقاص -كه خود در اينجا حصارى بوده است- نقل مى كند كه چنان گرسنگى بی تابم كرده بود كه شبى، در تاريكى چيز تر و ملايمى را در راه لگد كردم، بى اختيار آنرا به دهانم فرو بردم و بلعيدم، و هنوز هم كه دو سال از آن روزگار گذشته است نمى دانم چى بود؟!
در چنين شرائطى، مى توان دريافت كه بر خانواده شخص پيغمبر چه مى گذشته است، ولو تاريخ هم چيزى نقل نكند. همه اين خانواده ها، تنها بخاطر اين خانواده است كه سختى مى كشند و گرسنگى و تنهائى و فقر. پيغمبر شخصاً مسئوليت همه را بدست دارد. هر كودكى كه از گرسنگى فرياد مى زند، هر بيمارى كه از بى دوائى و بى غذائى مى نالد، هر سالخورده زنى يا مردى كه از اين همه سختى و فشار بستوه آمده است و هر چهره اى كه سه سال گرسنگى و شكنجه روحى و زندگى در اين دره سخت و سنگ را در خود فرو خورده و برق نگاه و رنگ خون از آن برده است و با اينهمه مى كوشد تا در برابر محمد همه را انكار كند و در وفادارى و عشق، فتوت نشان دهد، همه، همه اين جلوه ها و نمودهاى روح و ايمان و زندگى آدمى بر قلب حساس و رقيق وى اثر مى گذارد.
بى شك، هرگاه طعامى از تاريكى مى رسد، و آن را به دست پيغمبر مى دهند تا بر اين قوم پخش كند، سهم زن و دختر خودش از همه ناچيزتر است، بى شك تا برجان آنان بيمناك نشود، آنها را جيره اى نخواهد بود.
خانواده محمد، در اين حصار، خديجه است و دختر كوچكش فاطمه و خواهرش، ام كلثوم كه با خواهر ديگرش، رقيه، عروس ابولهب بودند و پس از بعثت، براى آزار و تحقير پيغمبر دستور داد تا پسرانش هر دو را طلاق دهند. اما عثمان كه جوانى اشرافى و زيبا و ثروتمند بود، رقيه را به همسرى گرفت و از نظر اجتماعى، رفتار پليد ابولهب را پاسخ گفت و رقيه همراه عثمان به حبشه هجرت كرد و ام كلثوم كه زندگى اش بهم ريخته بود و سعادتش را فداى ايمانش كرده بود، اكنون حصار و گرسنگى و وفادار ماندن به پدر بزرگوار و قهرمانش را در راه عقيده و آزادى بر آسودگى در منجلاب خوشبختى و بيدردى و برخوردارى در خانواده ابولهب و در كنار عتيبه، شوى بد انديش مرتجعش ترجيح داده است.
روزها در اين حصار به سختى مى گذرد و شبها خيمه سياهش را بر سر ساكنان اين كوه گسسته از زندگى مى زند و هفته ها و ماهها و سالها به سختى و كندى بر تن و روح خسته اما نيرومند همدردان خويشاوند پيغمبر گام مى نهند و مى گذرند. خانواده پيغمبر در ميان اين جمع شرائطى خاص دارند. رئيس خانواده بار سنگين سرنوشت تلخ همه را بر دوش مى كشد: دخترش ام كلثوم، سامانش بهم ريخته و از خانه شوى به خانه پدر باز آمده است و دختر ديگرش فاطمه، دخترى است خردسال، دو سه سال يا دوازده و سيزده سال و در عين حال با مزاجى ضعيف و روحى حساس و سخت عاطفى و همسرش خديجه سخت فرتوت، در حدود هفتاد سال كه سختى هاى ده سال رسالت همسرش و سه سال حصار و گرسنگى و شكنجه مداوم همسر و دخترانش و مرگ دو پسرش، هر چند شكيبائى را از او نگرفته اما توانائى را از تنش باز ستانده و مرگ را هر لحظه پيش رويش مى آورد.
و در اين حال، گاه در خانه محمد گرسنگى چنان بيداد مى كرد كه خديجه سالخورده بيمار -كه زندگى را همه در ثروت و نعمت گذرانده بود و اكنون همه را در راه محمد داده است- پاره چرمى را در آب خيس مى كرد تا دندانگير شود. فاطمه خردسال حساس، نگران مادر بود، و مادر نگران فاطمه آخرين فرزندش، دختر خردسال ضعيفش كه عشق او به پدر و مادرش زبانزد همه بود.
روزى از روزهاى آخر سالهاى حصار، خديجه كه مرگ خويش را احساس كرده بود، در بستر افتاده بود و فاطمه وام كلثوم كنارش نشسته بودند و پدر، براى تقسيم جيره بيرون رفته بود. خديجه سالخوردگى و ضعف و اثر سختى ها را در تن بيمارش حس كرد و با آهنگى حسرت آلود گفت : كاش اجل لحظه اى مهلتم دهد تا اين روهاى تيره بگذرد و اميدوار و شاد بميرم. ام كلثوم گريان گفت: چيزى نيست مادر، نگران نباش.
-آرى بخدا،براى من چيزى نيست، و من برخود نگران نيستم. دخترم، هيچ زنى از قريش نعمتى را كه من در زندگى چشيدم نچشيده است، بلكه در همه دنيا هيچ زنى به كرامتى كه من رسيدم، نرسيده است. از سرگذشتم دنيا مرا همين بس كه همسر محبوب منتخب خدايم و از سرنوشتم در آخرت اين بس كه نخستين گرونده اويم و مادر گروندگان به او...
سپس در حالى كه با خود زمزمه مى كرد ادامه داد: - خدايا، نمى توانم نعمتها و الطاف ترا شماره كنم، خدايا من از اينكه به ديدار تو شتابم دلتنگ نيستم، اما بيش از اين چشم دارم تا به نعمتى كه بر من مى بخشى شايسته باشم. در خانه، سايه مرگ و سكوت و اندوهى سنگين بر سر خديجه و ام كلثوم و فاطمه خيمه زده بود كه ناگهان پيغمبر در آمد، با چهره اى تابان از اميد و ايمان و قدرت روحى و توفيق، گوئى سه سال تنهائى و گرسنگى و شكنجه هاى سنگين روحى جز شجاعت و اراده و ايمان بيشتر بر اين تن و روح اثرى نداشته است.
سالهاى تيره حصار پايان يافت و خديجه نجات مسلمانان و آزادى همسر محبوب و دختران بزرگوار و وفادارش را به چشم ديد. و پيغمبر نخستين توفيق بزرگش را بر قريش تجربه كرد. اما تقديرى كه مرد را براى تغيير تاريخ ماموريت داده است، آسودگى و لذت زندگى را نمى تواند در چهره او ببيند، بيدرنگ دو ضربه سخت بر او مى كوبد.
ابوطالب و خديجه هر دو به فاصله كمى از يكديگر و فاصله كمى از روز آزادى مى ميرند. ابوطالب، محمد يتيم را بزرگ كرده بود و كمبود محبت پدر و مادر و جد مهربانش عبدالمطلب را با نوازشها و مهربانيهاى فوق العاده اش جبران مى كرد، محمد جوان را پشتيبان و نگهدار بود و براى او در دستگاه خديجه كارى يافت و در آخر او بود كه در ازدواج محمد با خديجه برايش پدرى كرد و محمد پيغمبر را همچون سپرى بود و با نفوذ و شخصيت و تمام حيثيت و اعتبار اجتماعيش از او حمايت كرد و حتى سه سال حصار كو سختى و گرسنگى در حصار را كنار او تحمل نمود. بخاطر او بود كه محمد از قتل و شكنجه هاى هولناكى كه پيروان عادى اش بدان محكوم مى شدند مصون بود و اكنون ابوطالب، بزرگترين، چه مى گويم؟ تنها حامى نيرومند و مهربانش را در برابر خشونت و خطر و كينه شهر از دست داد.
و خديجه را، زنى كه تقدير بجاى همه محروميتهاى كه محمد در زندگى خصوصى داشت او را به وى بخشيده بود. محمد بيست و پنج ساله، پس از دوران يتيمى اش و چوپانى و سختى و فقر، در كنار خديجه ثروتمند و چهل يا چهل و پنج ساله، هم با عشق يك همسر آشنا مى شد و هم با ايمان يك همدرد و همفكر و هم در او از سختى فقر و زندگى پناه مى جست و هم در كنارش از محبت يك دوست برخوردار مى شد و هم كمبودش را از محبت مادر، در نوازشها و حمايت هاى بزرگوارانه او تشفى مى داد.
و بعد كه بعثت آغاز شد و طوفان سختى و هراس و خطر و تنهائى و سالهاى كينه و دشمنى و كشاكشها و خيانتها، خديجه بود كه از نخستين تماس وحى، تا لحظه مرگ، گام به گام در كنارش و در كنار دل و روحش با او آمد و در تمام لحظاتش با او همراه بود و تمام زندگى و عشق و ايمان و فداكارى و همه ثروتش را به او بخشيد، در ايامى كه به اين همه، بيش از هر وقت نيازمند بود.
و اكنون محمد حامى اش، همدم و همدردش، نخستين گرونده اش، بزرگترين تسليت بخشش و بالاخره مادر فاطمه اش را از دست داده است و فاطمه مادرش را.
سختى و شكنجه شديدتر، ابوطالب رفته بود و پيغمبر، بى دفاع در برابر كينه ها قرارگرفته بود و كينه ها و بغضها از مشاهده صبر و پايدارى و ايمان محمد و پيروانش ريشه دارتر و بى رحم تر شده بود. پيغمبر سخت تنها مانده است، در شهر ابوطالب نيست و در خانه خديجه.
فاطمه اكنون بيشتر معنى و سنگينى اين كنيه شگفتش را احساس مى كند كه :"ام ابيها" است. وى به هنگامى كه خواهرانش به خانه هاى شويشان رفته بودند به دامن مادرش آويخته بود كه:
- مادر، من هيچگاه دوست ندارم خانه ديگرى را بر اين خانه برگزينم، مادر، من هرگز از شما جدا نمى شوم، و خديجه با لبخندى سرشار از ستايش پاسخ داده بود:
- اين را همه مى گويند و ما نيز مى گفتيم، دخترم بگذار هنگامش برسد. و فاطمه با اصرار:
- نه، من هرگز پدرم را رها نخواهم كرد، هيچكس مرا از او جدا نخواهد كرد. مادر ساكت مانده بود. و اكنون فاطمه احساس مى كند كه چنين رسالتى دارد، پيمان او يك خواست كودكانه نبوده است. ايمان او به رسالتش هنگامى جدى تر شده بود كه شنيده بود پدرش، دعوت خويش را اين چنين آغاز كرده است:
اى گروه قريش، خودتان را بازخريد، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى فرزندان عبد مناف، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى عباس بن عبدالمطلب، من در برابر خدا تو را...
اى صفيه، دختر عبدالمطلب...
اى فاطمه، هرچه از ثروتم مى خواهى بخواه، اما در برابر خدا تو را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد. و فاطمه سرشار از شور و شوق و استوارى پاسخ گفته بود:
-آرى، آرى، اى عزيزترين پدر، اى گرامى ترين داعى.
شگفتا او را در برابر بزرگان قريش و شخصيت هاى بزرگ بنى هاشم و بنى عبد مناف به نام خطاب مى كند؟ او را؟ يك دختر خردسال؟ آنهم تناه و تنها او را از ميان خانواده خودش احساس كودكانه و محبت عاشقانه دخترك كه بارها تكرار كرده بود كه هرگز عروس نخواهد شد و پدر را رها نخواهد كرد. رفته رفته تبديل به يك پيمان آگاهانه جدى مى شود، رنگ يك مسئوليت و ماموريت مى گيرد.
نخستين سالهاى عمر او بانخستين سالهاى بعثت و سختى ها و شكنجه هاى رسالت توام است و فاطمه از همه فرزندان محمد از همه فرزندان براى تحمل سخت ترين مصيبت ها و كشيدن بار سختى هائى كه رسالت بردوش پدر نهاده است شايسته تر است و خود به اين سرنوشت آگاهى دارد و پدر و مادر نيز. روزى خديجه در آخرين روزهاى عمر با نگرانى از آينده به او رو مى كند كه:
- پس از من دختركم تو چه ها خواهى ديد. من امروز و فردا كارم در زندگى پايان مى يابد و دو خواهرت زينب و رقيه در كنار شوهران مهربانشان آسوده اند و ام كلثوم سن و تجربه اش خيالم را از او آسوده مى دارد، اما تو فاطمه، غرقه در سختى ها، آماج رنجها و دردهاى پياپى و روزافزون. و فاطمه كه گوئى خود در كشيدن بار سنگين رسالت پدرش سهمى بر دوش گرفته است پاسخ مى دهد:
- مطمئن باش، غم مرا مخور مادر. بت پرستى قريش، تا آنجا كه بخواهد، قريش را به طغيان مى كشد و در آزار و شكنجه مسلمانان تا آنجا كه بتواند به بى رحمى و فساوت پيش مى رود و جان و دل مسلمانان در پذيرفتن اين شكنجه جليل شاد باد و فاطمه سزاوارتر است كه اين شكنجه را بچشد، به آن اندازه كه نعمت "دختر پيغمبر بودن" به وى ارزانى شده است و براى برخوردارى از محبت و اعزاز وى اختصاص يافته است.
پس از مرگ ابوطالب دشمنى و كينه توزى به اوج رسيده است گروهى از ياران و خويشان نزديك پيغمبر به حبشه پناه برده اند، گروهى در زير شكنجه ها بسر مى برند، سختى و تنهائى و فقر و آزار قريش شدت يافته است، و اكنون محمد كه پنجاه سال از عمرش مى گذرد و حياتش سندان همه ضربه هاى بى امان شده است، با فاطمه، دخترك غمگينش، تنها زندگى مى كند.
اما... نه، دست تقدير، پسرى را نيز، با داشتن پدر، به اين خانه آورده است و كسى نمى داند كه در پس پرده چه نقشى مى بازد؟
على.
آرى على نبايد در خانه پدر ببالد و بپرورد اما بايد از كودكى در كار فاطمه باشد و در خانه پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت اين كودك، با سرنوشت اين پدر و اين دختر پيوندى شگفت دارد.
تاريخ دارد كار خودش را مى كند، در آرامشى اسرارآميز و پر از ابهام، طرح طوفانى در انديشه مى پرورد كه فردا برانگيزد و بت هاى سخت و سنگ، نگهبانان اشرافيت و قوميت و انحصار طلبى و تضاد و تبعيض، را فروشكند و آتش هاى فريب روحانيت دربارى را در آتشگاه پارس بميراند و كنگره عظيم كاخ هول را در مدائن فرو ريزد و امپراطورى شهوت و خون و اسارت را در رم، به دريا ريزد و بزرگتر از اين همه، در انديشه و دلها، زنگار سنت ها و بند عادت ها و چرك خرافه ها واساطير پوسيده و تعصب ها و عاطفه ها و عقيده هاى متعفن ضد انسانى را، همه، بتراشد و بگسلد و بشويد و "ارزش ها" و "افتخارها" را واژگون سازد، عوض كند و در فضاى آلوده به افسانه هاى تبار و نژاد و مفاخر اشرافيت و قدرت و حماسه هاى قساوت و غارت و پرستش خاك و خون و خان وبت و همه چيز و چيزك ها، موجى از آزادى و برابرى و عدالت و جهاد و خود آگاهى برانگيزد و توده گمنام و بى فخر و تبار را بر خداوندان هميشه زمين برشوراند و بجاى تاريخ استخوان هاى پوسيده وسنگ قبرهاى ريخته وسلسله هاى تيغ و طلا، تاريخى از خون و حيات و حركت مردم بنگارد و سلسله اى آغاز كند از وارثان اين آخرين "چوپان مبعوث" كه هريك جبه اى از "شهادت " بر تن دارند و تاجى از "فقر" و عمر را همه يا در ميدان نبرد بسر آورده اند و يا در تعليم خلق و يا در زندان ستم و در اين رسالت خطير تاريخ، فاطمه نخستين آغاز است و در اين كار، تاريخ به يك "على" نيازمند است.
اين است كه دست مهربان فقر، كودك ابوطالب را داشتن پدر، به خانه عموزاده مى آورد تا روان او با جاهليت آلوده نگردد تا هنگامى كه وحى مى رسد وى از نخستين پيام حضور داشته باشد، تا از لحظه اى كه بعثت آغاز مى شود، وى در متن حوادث بيفتد و در كوره رنجها و كشاكشها و انديشه ها آبديده شود، تا در هجرت مسئوليت خطيرش را ايفا كند، تا در صحنه هاى بدر و احد و خيبر و فتح و حنين... تضمين كننده پيروزى انقلاب اسلام باشد و... تا در كنار فاطمه، بزرگ شود و بالاخره تا با فاطمه "خاندان مثالى" انسانيت را پديد آرد و تاريخى نو را، در ادامه كار ابراهيم، آغاز كند.
روزها و شب ها اين چنين مى گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و على، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتى كه پدر داده بود.
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد. اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.
چه نيازى داشت به چنين پناهى، چنين آرامشى. اما زمان دير مى گذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمى رسد.
چرا، امروز دوشنبه سوم جمادى الثانى است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است.
اكنون على بايد در دنيا بماند.
سى سال ديگر!
فرستاد "ام رافع" بيايد، وى خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم، با دقت و آرامش شگفتى غسل كرد و سپس جامه هاى نوى را كه پس ازمرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مى رود.
به امر رافع گفت:
- بستر مرا در وسط اطاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه اى گذشت و لحظاتى...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روى محبوبش كه در انتظار او بود گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد.
و على تنها ماند.
با كودكانش.
از على خواسته بود تا او راشب دفن كنند، گورش را كسى نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و على چنين كرد.
اما كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على است، امشب بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوى آرام على دارد. و على كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بى پيغمبر، بى فاطمه، همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب -خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مى دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بى وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهاى بيدار و خانه هاى خفته مى شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتى را كه به سختى از جان على بر مى آيد از سرگور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر مى برد: - "بر تو، از من و از دخترت، كه در جوارت فرود آمد و بشتاب به تو پيوست، سلام اى رسول خدا".
- "از سرگذشت عزيز تو -اى رسول خدا- شكيبائى من كاست و چالاكى من به ضعف گرائيد. اما، در پى سهمگينى فراق تو و سختى مصيبت تو، مرا اكنون جاى شكيب هست".
"من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جاى دادى".
"انالله و انااليه راجعون".
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدى است و اما شبم بى خواب، تا آنگاه كه خدا خانه اى را كه تو در آن نشيمن دارى برايم برگزيند.
هم اكنون دخترت ترا خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكارى در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديرى نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوى شما سلام، سلام وداع كننده اى كه نه خشمگين است نه ملول.
لحظه اى سكوت نمود، خستگى يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد، گوئى با هريك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مى شد قطعه اى از هستى اش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا ماند، نمى دانست چه كند، بماند؟ باز گردد؟ چگونه فاطمه را اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گوئى ديوى است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است، با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمى انتظار او را مى كشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت هائى كه تنها چشم براه اويند و رسالت سنگينى كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناى او را بيچاره كرده است. نمى تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مى دهد، برود؟ بماند؟
احساس مى كند كه از هر دو كار عاجز است، نمى داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مى دهد:
"اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته ام، و اگر همينجا ماندم، نه از آنروست كه به وعده اى كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده ام ".
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتى كه در احساس نمى گنجيد، گوئى مى خواست به او مى گويد كه اين "وديعه عزيز" را كه به من سپردى، اكنون به سوى تو باز مى گردانم. سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين چنين زيست و اين چنين مرد و پس از مرگش زندگى ديگرى را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند هاله اى از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق ها آزادى و عدالت مى جنگيدند، در توالى قرون، پرورش مى يافت و در زير تازيانه هاى بيرحم و خونين خلافت هاى جور و حكومت هاى بيداد وغصب، رشد مى يافت و همه دلهاى مجروح را لبريز مى ساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملت هاى مسلمان و توده هاى محروم در امت اسلامى، فاطمه منبع الهام آزادى و حق خواهى و عدالت طلبى و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است، فاطمه يك "زن" بود، آنچنان كه اسلام مى خواهد كه زن باشد. تصوير سيماى اورا پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عميق و شگفت انسانى خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شويش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل براى، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
لينک ثابت |یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386|
داستان
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑


790- همدم انبياء و اولياء عليست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روى حارث حضرت امير (عليه السلام ) را ديد كه با حضرت خضر در نخيله (952) نشسته كه ناگه طبقى خرما از آسمان براى آنها نازل شد و آنها از آن خوردند.
حضرت خضر وقتى خرماها را مى خورد هسته هاى آن را دور مى انداخت ول حضرت امير (عليه السلام ) هسته خرماها را در دست خود جمع مى كرد.
حارث مى گويد: به امام گفتم : كه اين دانه هاى خرما را به من ببخش ، آن حضرت آنها را به من داد و من نيز آن هسته ها را در زمين كاشتم و آنها نخل خرما شد و خرمايشان آنچنان پاكيزه بود كه مثل آن را من نديده بودم .(953)

791- دختربچه عاشق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابوالاسود دئلى از ياران امام على (عليه السلام ) است كه در ركاب آن حضرت در صفين نيز جنگيده بود، او از شعراى اسلام است و قرآن را در زمان زياد بن ابيه اعراب و نقطه گذارى كرده است .
يكى از شيوه هاى معاويه در جذب ياران امام على (عليه السلام ) نسبت به خود، دادن هديه به آنها بود، لذا روزى ابوالاسود وقتى در منزل خود نبود ياران معاويه به در خانه مردم حلوا و عسل مى دادند، از جمله به در خانه اسود نيز حلوائى دادند كه دختر اسود آن را گرفت .
اسود وقتى به منزل برگشت ديد دخترش مشغول خوردن حلو است ، گفت : دخترم ! معاويه اين حلوا را براى ما و امثال ما مى فرستد تا با اين طريق ما را از دوستى اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) برگرداند دختر 5 ساله ابوالاسود فورا ضمن اينكه معاويه را لعن كرد، رفت و دست در حلق خود كرد تا هر چه حلوا خورده است را برگرداند.(954)

792- قضاوتى جامع و كامل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى در دوران خلافت حضرت سه نفر را به محضر امام آوردند، كه هر سه نفر به نحوى در قتل فردى شركت داشته اند يكى از آنان مقتول را نگه داشته بود و ديگرى او را كشته بود و شخص سوم در رؤ يت و شناسايى مقتول ، آنان را يارى كرده بود. امام دستور دادند كه فرد اخير را نابينا كنند و آن كسى كه مقتول را گرفته بود را به زندان بيندازند (تا زمان فوت در آن مكان محبوس باشد) و قاتل را در دستور قصاص نفس ? دادند.(955)

793- عدالت مجسم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


در عهد حكومت امام على (عليه السلام ) دزدان حرفه اى پديد آمده بودند كه پس از دو مرتبه گرفتارى و قطع دست راست و پاى چپ ، براى سومين بار به سرقت روى آورده و گرفتار گرديده بودند، امام اين گروه را به زندان افكند و اظهار داشت :
انى لا ستحى من ربى ان ادعه بلايد يستنظف بهاو لارجل يمشى بهاالى حاجته ؛ من شرم دارم كه كسى را بدون دست و پا قرار دهم تا از نظافت خود عاجز و امكان رفتن و بر آوردن حاجات خود را نداشته باشد.(956)
نمونه ديگرى : نوجوانى بود كه به حد بلوغ نرسيده بود؛ اين جوان مرتكب سرقت گرديده بود. امام دستور دادند كه بخشى از گوشت اطراف انگشتان او را قطع كنند، سپس تهديد نمودند كه اگر مجددا به سرقت رو آورد دست او را قطع خواهند كرد.(957)

794- اولين صحنه ملاقات ابن ملجم با امام على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


بعد از اينكه امام على (عليه السلام ) به حكومت رسيد، حبيب بن منتخب را كه فرماندار و والى اطراف يمن از جانب عثمان بود را بر رياستش ابقا كرد، و طى نامه اى به او سفارش تقوا كرد و از او خواست تا از مسلمانان آنجا بيعت بگيرد، حضرت نامه خود را مهر زد و با يك مرد عرب نزد او فرستاد، حبيب وقتى نامه امام را گرفت مردم را به بيعت امام فرا خواند، مردم آن ديار نيز اطاعت كردند. آنگاه گفت : من مى خواهم ده تن از سران و شجاعان شما را به جانب آن حضرت روانه كنم ، آنها پذيرفتند. او در ابتدا صد نفر را انتخاب كرد و از جمع آنها هفتاد تن و از هفتاد تن سى نفر و از سى ده نفر را انتخاب كرد و به جانب امام فرستاد، بعد از آنكه كه آن ده نفر به حضور امام رسيدند و به امام تبريك گفتند، امام به آنها خوش ? آمد گفت ، در آن جمع ده نفر ابن ملجم - لعنة الله عليه - حركت كرد و در مقابل امام ايستاد و گفت : سلام بر تو اى امام عادل و بدر كامل ، شير بزرگوار، قهرمان دلاور، سوار بخشنده ، و كسى كه خداوند او را بر بقيه مردم فضيلت داد صلوات و درود خدا بر تو و خاندانت ، شهادت مى دهم كه تو به حق و حقيقت اميرالمؤ منين هستى ، و تو وصى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و خليفه او وارث علم او مى باشى ، خداوند لعنت كند كسى را كه حق و مقام تو را منكر شود!...
حضرت امير (عليه السلام ) به جانب ابن ملجم خيره شد و پس از آن به گروه اعزامى نظر كرده آنگاه آنها را مقرب داشت ... حضرت دستور داد كه به هر نفر از آنها حله اى يمنى عبايى عدنى بخشيدند. امام فرمان داد كه آنها مورد احترام قرار بگيرند.
آن جماعت هنگامى كه حركت كردند ابن ملجم مجدد در مقابل حضرت ايستاد و اشعارى را انشاء كرد: تو گواه پاك ، صاحب خير و نيكى و فرزند شيران طراز اول مى باشى اى وصى محمد صلى الله عليه و آله و سلم ...(958)

795- گفتگوى امام على (ع ) با ابن ملجم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


بعد از اينكه ابن ملجم عرض ارادت به امام كرد (در داستان قبلى ذكر شد) امام گفتار او را تحسين كرد و فرمود: اسمت ؟ گفت : عبدالرحمن . حضرت فرمود: فرزند چه كسى هستى ؟ گفت . فرزند ملجم مرادى .
حضرت فرمود: آيا تو مرادى هستى ؟ گفت : آرى اى اميرالمؤ منين ! حضرت فرمود: انا لله انا اليه راجعون و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العضيم
حضرت مكرر به او نگاه مى كرد و يك دست خود را به ديگرى مى زد و كلمه استرجاع را بر زبان جارى مى نمود. بعد فرمود: واى بر تو! آيا تو از قبيله بنى مرادى ؟ گفت : آرى در اينجا حضرت اين اشعار را خواند:
انا انصحك منى بالوداد
مكاشفه و انت من الاعادى
اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
من تو را به دوستى نصيحت مى كنم آشكارا و حال آنكه مى دانم تو از دشمنان من مى باشى من قصد زنده ماندن او را دارم و او قصد قتل ؛ مرا عذر خواه تو دوستت از قبيله مراد است .(959)

796- سه بار بيعت گرفت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


اصبغ بن نباته مى گويد: وقتى جماعتى از يمن نزد امام وارد شدند و با آن حضرت بيعت كردند. ابن ملجم هم كه جز آن گروه بود بيعت كرد و بعد از بيعت حركت كرد كه برود حضرت او را صدا زد و از او عهد و پنهان گرفت كه بيعت خود را نگسلد، او پذيرفت ، سپس تا حركت كرد اما مجددا حضرت براى سومين بار درخواست بيعت و استحكام آن را نمود، ابن ملجم كه از اين واقعه متعجب شده بود گفت : نديدم با ديگران اين گونه عمل كنى ، امام به او فرمود: برود اما من نمى بينم كه تو بر آنچه بيعت كردى وفا كنى . ابن ملجم از زمانى كه اسم مرا شنيدى از حضورم ناراحت شدى در حالى كه به خدا قسم من ماندن با تو و جهاد براى تو را دوست دارم و قلب من دوستدار توست و محققا من دوستداران تو را نيز دوست دارم و با دشمنان تو دشمن مى باشم .
امام تبسمى كرد و فرمود: اى برادر مرادى اگر از چيزى سؤ ال كنم صادقانه جواب مى دهى ؟
گفت : بلى اى اميرالمؤ منين !
حضرت فرمود: آيا تو دايه اى يهودى داشته اى كه هر گاه گريه مى كردى تو را كتك مى زد و به صوتت سيلى مى نواخت و مى گفت : ساكت شو! زيرا تو از كسى كه ناقه صالح را پى كرد شقى ترى و بزودى جنايت عظيمى را مرتكب خواهى شد كه خداوند به خاطر آن بر تو غضب كند و سرنوشت تو آتش جهنم باشد؟
ابن ملجم گفت : اين بوده و ليكن به خدا قسم تو در نزد من از هر كسى محبوبترى .(960)

797- ماندن ابن ملجم نزد على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابن ملجم مدتى در بنى تميم ماند امام به هنگام مراجعت دوستانش به يمن او مريض شد و دوستانش او را ترك گفته و به يمن رفتند. ابن ملجم چون خوب شد نزد اميرالمؤ منين آمد و شبانه روز از حضرت جدا نمى شد. حضرت خواسته هايش را بر آورده مى ساخت و او را گرامى مى داشت و به منزل خود دعوت مى كرد و در همان حال مى فرمود: تو قاتل و كشنده من هستى و اين شعر را مكرر مى خواند:
اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من حليلك من مراد
ابن ملجم مى گفت : اى اميرالمؤ منين اگر مى دانى من قاتل شما هستم مرا بكش . حضرت مى فرمود: براى من جايز و حلال نيست مردى را قبل از اين كه نسبت به من كارى انجام دهد، بكشم و يا طبق نقل ديگر مى فرمود: هر گاه من تو را بكشم چه كسى مرا خواهد كشت ؟

798- عكس العمل ياران امام در قبال ابن ملجم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


شيعيان و پيروان امام على (عليه السلام ) وقتى از واقعه مطلع شدند، مالك اشتر و حارث بن اعور همدانى و ديگران حركت كردند و شمشيرهاى خود را برهنه نموده گفتند: اى اميرالمؤ منين ! اين سگى كه بارها او را اين گونه مخاطب ساختى كيست ؟ در حالى كه تو امام ما، ولى ما و پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ما هستى . دستور كشتن او را به ما بده . حضرت به آنها فرمود: شمشيرهاى خود را غلاف كنيد! خداوند شما را مبارك گرداند، عصاى وحدت امت را نشكنيد آيا مرا اينگونه مى شناسيد كه كسى را بكشم كه نسبت به من كارى انجام نداده است ؟
بعد از اين صحبت حضرت به منزل خود بازگشت . اما شيعيان جمع شدند و آنچه شنيده بودند به هم مى گفتند: آنها مى گفتند: حضرت على (عليه السلام ) در آخر شب به مسجد مى رود، شما خطاب امام را به ابن ملجم شنيديد و او جز حق چيزى نمى گويد و شما عدل و شفقت او را ديده ايد! ما مى ترسيم كه اين مرد مرادى امام را ترور كند. لذا به فكر چاره افتادند؛ از اين رو تصميم گرفتند قرعه بزنند و طبق آن ، هر شب قبيله اى را براى حفاظت امام تعيين كنند قرعه در شب اول و دوم و سوم به اهل كناس افتاد، آنها شمشيرهاى خود را شب با خود حمل كردند و به شبستان مسجد جامع رفتند، همين كه على (عليه السلام ) از مسجد خارج شد و با اين حالت آنها را ديد فرمود: چه مى كنيد؟ آنها ماجرا را به اطلاع حضرت رساندند حضرت در حق آن ها دعا كرد و خنديد سپس آنها را از اين كار نهى كرد.(961)

799- ابن ملجم در كوفه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى حضرت على (عليه السلام ) در اواخر عمر شريفش و بعد از جنگ نهروان در كوفه مستقر شده بود دستور داده بود اسامى كسانى را كه وارد كوفه مى شوند را بنويسند و به آن حضرت بدهند. روزى حضرت صورت اسامى را مى خواند. ابن ملجم را ديد و با انگشت خود روى اسم او گذاشت و بعد فرمود: قاتلك الله قاتلك الله ! خداوند تو را بكشد! خداوند تو را بكشد! ياران حضرت فرمودند: پس چرا او را نمى كشى تو كه مى دانى او قاتل توست ؟ حضرت فرمود: خداوند بنده اى را عذاب نمى كند تا اينكه او مرتكب گناه شود.(962)
اصبغ بن نباته در آخرين لحظات عمر شريف امام على (عليه السلام ) در نزد امام حاضر شد، او مى گويد: امام بيهوش شد. وقتى آن حضرت به هوش آمد. فرمود: اى اصبغ ! هنوز نشسته اى . گفتم : بلى ، اى مولاى من . آنگاه امام فرمود: اى اصبغ ! مى خواهى بارى تو حديث ديگرى بگويم عرض كردم : بلى يا على (عليه السلام ).
حضرت فرمود: اى اصبغ ! روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در يكى از راههاى مدينه مرا ديد در حالى كه بسيار غمگين بودم . حضرت به من فرمود: اى ابوالحسن ترا غمگين مى بينم آيا مى خواهى حديثى برايت بگويم تا ديگر هرگز ناراحت نشوى . عرض كرد: بلى يا رسول الله .
حضرت فرمود: هر گاه قيامت شود خداوندى منبرى را كه از منبر پيغمبران و شهيدان بلندتر است را نصب مى نمايد. سپس خداوند ترا امر مى كند تا بر منبر بروى و يك پله پايين تر از من بايستى ، سپس امر مى فرمايد: به دو ملك كه آنها بنشينند پايين تر از تو، پس وقتى ما بر منبر مى رويم خلق اولين و آخرين حاضر شوند.
آنگاه ملكى كه پايين تر از تو نشسته ، ندا سر مى دهد. اى مردم ! هر كه مرا مى شناسد كه مى شناسد، اما هر كه مرا نمى شناسد، بداند كه من نگهبان بهشتم ، همانا خداوند به من امر كرده كه بدهم كليدهاى بهشت را به محمد صلى الله عليه و آله و سلم و محمد صلى الله عليه و آله و سلم مرا امر فرموده كه آنها را بدهم به على بن ابيطالب (عليه السلام )، پس اى مردم شما را شاهد مى گيرم در اين مورد، سپس نگهبان جهنم كه پايين تر از ملك بهشت است ، همانند ملك بهشت ، همان گويد و عمل كند. على (عليه السلام ) فرمود: پس من مى گيريم كليدهاى بهشت و دوزخ را، سپس ? رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا على ! تو متوسل من مى شوى و اهلبيت تو متوسل تو خواهند شد و شيعيان تو توسل اهلبيت تو مى شوند.
اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: اصبغ ! من دستهاى خود را بر هم زدم و گفتم يا رسول الله پس ما به سوى بهشت مى رويم . حضرت فرمود: به خداى كعبه سوگند بله به بهشت مى رويم .
اصبغ گفت : اين آخرين حديثى بود كه از مولاى خود على (عليه السلام ) شنيدم آنگاه او به شهادت رسيد.(963)

800- آتش غم بر سينه ياران على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


محمد بن حنفيه مى گويد: چون شب بيستم ماه مبارك رمضان شد اثر زهر شمشير ابن ملجم - لعنه الله عليه - به قدمهاى مبارك پدرم رسيد لذا در آن شب پدرم نماز خود را نشسته خواند و به ما وصيتها كرد تا اينكه صبح شد پس به مردم اجازه داد تا به خدمتش برسند مردم آمدند و سلام كردند آنگاه حضرت جواب آنها را داد.
سپس پدرم فرمود: ايها الناس سلونى قبل ان تفقدونى ؛ اى مردم بپرسيد قبل از اينكه مرا از دست بدهيد و من در ميان شما نباشم . ولى سؤ الات خود را كوتاه و سبك كنيد كه حال امام شما خوب نيست .
مردم با شنيدن اين جمله امام به سختى ناليدند.
آنگاه حجربن عدى برخاست و شعرى چند در مصيبت اميرالمؤ منين (عليه السلام ) انشاء كرد چون ساكت شد. امام به او فرمود: اى حجر! چگونه خواهد بود حال تو، كه از تو بخواهند و به تو دستور دهند كه از من بيزارى جويى .
حجر عرض كرد: به خدا قسم اگر مرا با شمشير پاره پاره كنند و به آتش ? عذاب نمايند من از تو بيزارى نمى جويم . حضرت فرمود: تو به خير باشى و مؤ فق ، خداوند تو را جزاى خير دهد از آل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم .
آنگاه پدرم : مقدارى شير طلبيد و اندكى از آن ميل كرد. سپس فرمود: اين آخر رزق و روزى من از دنياست .
حاضرين به شدت اشك ريختند و مردم جملگى به خروش آمدند و هاى هاى گريستند...(964).

801- دهانش پر از آتش باد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


مردى پس از واقعه هولناك ضربت خوردن مولاى مظلومان على (عليه السلام )، به ابن ملجم - لعنه الله عليه - گفت :
اى دشمن خدا خوشدل مباش كه على (عليه السلام ) بزودى حالش ? خوب خواهد شد.
آن ملعون در پاسخ گفت : پس ام كلثون بر چه كس اين گونه ناله مى كند و مى گريد، بر من مى گريد يا بر پدرش على سوگوارى مى كند. به خدا سوگند! اين شمشير را هزار درهم خريدم و با هزار درهم آنرا به زهر سيرابش ساختم .
و چنين ضربتى بر على زده ام كه اگر آن ضربه را بين مردم مشرق و مغرب تقسيم كنند همگى آنها بميرند.(965)

802- سفارشهاى آخر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


على (عليه السلام ) در آخرين لحظات عمر شريف خود به فرزندان خود فرمود: زود باشد كه فتنه ها از هر طرف رو به شما آورد و منافقان اين امت كينه هاى ديرينه خود را از شما طلب نمايند و انتقال بگيرند پس بر شما باد صبر، كه عاقبت صبر نيكو است . سپس رو به جانب حسين (عليه السلام ) نمود و فرمود: كه بعد از من به خصوص فتنه هاى شما بسيار خواهد بود، پس صبر كنيد تا خدا حكم كند. سپس فرمود: اى ابا عبدالله ! ترا اين امت شهيد مى كنند پس بر تو باد صبر و تقوا در بلا.
آنگاه امام لختى بيهوش شد، چون به هوش آمد فرمود: اينك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و عمويم حمزه و برادرم جعفر نزديك من آمدند و گفتند: زود بيا كه ما مشتاق و منتظر توايم پس ديده هاى مبارك خود را گردانيد و به اهلبيت خود نظرى كرد و فرمود: همه شما را به خدا مى سپارم ... آنگاه فرمود: بر شما سلام اى فرشتگان خدا...
آنگاه جبين مباركش در عرق نشست و چشمهاى مبارك را بر هم گذاشت و دست و پاى خود را به جانب قبله كشيد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و با قدم شهادت به سوى جنت خداوند پرواز كرد و اين قلعه كه آتشش هنوز در جانهاى شيعيان جارى و جاويد و دائمى است در شب جمعه 21 رمضان سال 40 بود.(966)

803- قصاص قاتل امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابن ملجم در روز 21 رمضان توسط ضربه اى كه امام حسن (عليه السلام ) بر حسب وصيت پدر بزرگوارشان كرده بودند آن شقى را به جهنم فرستاد سپس ام الهيثم دختر اسوده نخعى ، جسد ابن ملجم را خواست تا به او بدهند. آنگاه آتشى بر افروخت و جسد كثيف و جهنمى او را در آتش ? انداخت ، ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه استخوانهاى پليد ابن ملجم - لعنه الله عليه - را در گودالى انداخته بودند و پيوسته مردم كوفه از آن چاله صداى ناله و فرياد مى شنيدند.
ليكن مسعودى مورخ مشهور مى نويسد: وقتى خواستند ابن ملجم - لعنه الله عليه - را بكشند، عبدالله بن جعفر گفت : او را به من دهيد تا سينه ام راحت شود، آنگاه دست و پاى او را بريد و ميخى را در آتش سرخ كرد و در چشمان آن ملعون كرد... سپس مردم ابن ملجم را گرفته و در بوريا پيچيدند و به آتش كشيدند.(967)

804- عشق تو جارى و جاويد در جانها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حارث كه از اصحاب حضرت على (عليه السلام ) است سراسيمه به خدمت على (عليه السلام ) رفت ، آن حضرت از حارث چه چيزى ترا بر آن داشته كه در اين موقع شب نزد من آيى ؟
حارث گفت : والله دوستى و عشقى كه در جان من است مرا پيش تو آورد.
آنگاه حضرت به او فرمود: بدان اى حارث ! كه نمى ميرد آن كسى كه مرا دوست مى دارد الا اينكه در وقت جان دادن مرا مى بيند و با ديدن من اميدوار رحمت الهى مى شود و همين طور كسى كه مرا دشمن مى دارد مرا مى بيند در وقت مردن ، اما عرق خجالت و نااميدى در صورت مى نشيند.(968)

805- چگونگى غسل امام على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


محمد حنفيه مى گويد: چون برادرانم مشغول غسل پدر شدند. امام حسين (عليه السلام ) آب مى ريخت و امام حسن (عليه السلام ) غسل مى داد و احتياجى به اين نبود كه كسى بدن مطهر و معطر پدرم را جا به جا كند، بلكه بدن پدرم هنگام غسل ، خود از اين سو به آن سو مى شد و بويى خوشتر از مشك و عنبر از بدن مطهرش به مشام مى رسيد، چون كار غسل تمام شد. امام حسن (عليه السلام ) فرمود: اى خواهرم ! حنوط جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بياور. آنگاه زينب عليهاالسلام حنوط باقى مانده اى كه سهم امام بود را آورد و آن همان كافورى بود كه جبرئيل آن را از بهشت براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و فاطمه عليهاالسلام و امام على (عليه السلام ) آورده بود.
وقتى حنوط پدرم را باز كردند، شهر كوفه از بوى خوش آن معطر شد، آنگاه پدرم را در پنج جامه كفن كردند و در تابوت نهادند و بر اساس ? وصيت پدرم حسنين : عقب تابوت را برداشتند و جلوى تابوت را (جبرئيل و ميكائيل همرزمان امام در ميادين جنگ ) برداشتند و به جانب نجف شتافتند. بعضى از مردم مى خواستند به دنبال تابوت آيند كه امام حسن (عليه السلام ) آنها را به مراجعت فرمان داد، و برادرم امام حسين (عليه السلام ) مى گريست و مى گفت : لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ؛ اى پدر بزرگوار، پشت ما را شكستى ؛ من گريه را از جهت تو آموخته ام .(969)

806- همه در بحر غم مولا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


محمد حنفيه مى گويد شبى كه تابوت پدرم را از كوفه به نجف حركت مى داديم ، به خدا سوگند من مى ديدم كه جنازه آن حضرت بر هر ديوار و يا خانه اى و يا هر درختى كه مى گذشت آنها خم مى شدند و خشوع مى كردند وقتى تابوت به موضع قبر رسيد، فرود آمد و امام حسن (عليه السلام ) با جماعت همراه بر آن حضرت نماز خواندند و هفت تكبير گفت ، و بعد از نماز جنازه را برداشتند و آن موضع را حفر كردند كه ناگاه قبر از پيش ساخته اى نمايان شد و چون خواستند پدرم را داخل قبر نمايند(970) صداى هاتفى را شنيدم كه مى گفت : داخل كنيد او را به سوى تربت طاهر كه حبيب به سوى حبيب خود مشتاق گرديده است ، و نيز منادى صدا زد كه : حق تعالى شما را صبر نيكو كرامت فرمايد در مصيبت سيد شما و حجت خدا بر خلق خويش .(971)

807- دختر يتيمى از على (ع ) مى گويد:

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابن شهر آشوب روايت كرده است كه عبدالواحد بن زيد كه مى گويد: كه من در خانه كعبه مشغول طواف بودم دخترى را ديدم كه براى خواهر خود سوگند ياد كرد به نام اميرالمؤ منين (عليه السلام ) به اين شكل ؛ لا و حق المنتجب با لوصيه الحاكم بالسويه العادل فى القضيه العال البينه زوج فاطمه المرضيه ...
عبدالواحد مى گويد: من در تعجب شدم كه اين دختر با همه كودكى اش ? چگونه اين طور زيبا على (عليه السلام ) را مدح و ثنا و ستايش مى كند، از او پرسيدم : اى دختر! آيا تو على (عليه السلام ) را مى شناسى كه اين گونه او را ستايش مى كنى ؟!!
دختر گفت : چگونه او را نشناسم كسى را كه وقتى پدرم در جنگ صفين در يارى او شهيد شده بود و ما يتيم بوديم ما را يارى مى كرد و متوجه احوال ما بود.
سپس ادامه داد: روزى امام به خانه ما آمد! به مادرم فرمود: حال تو چطور است اى مادر يتيمان ؟
مادرم به حضرت عرض كرد: بخير است ، آنگاه مادرم من و خواهرم را نزد آن حضرت حاضر كرد؛ من بر اثر مرض آبله نابينا شده بودم وقتى نگاه امام به من افتاد، آهى كشيد و اين دو شعر را قرائت كرد.
ما ان تاوهت من شى ء رزئت به
كما تاوهب للاطفال فى الصغر
قدمات والدهم من كان يكفلهم
فى النائباب و فى الاسفار و الحضر
آنگاه آن حضرت دست مباركش را بر صورت من كشيد و چشم من بينا شد،
آن چنانكه در شب تار شتر رميده را از مسافت بسيار دور مى بينم .(972)

808- مرد آذربايجانى نزد على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى مردى آذربايجانى خدمت على (عليه السلام ) آمد و عرض كرد: كه يا على ! مرا شترى سركش و چموش است كه به هيچ شكلى نمى توان آن را رام كرد. حضرت فرمود: چون به شهر خود رسيدى بر شتر خود اين دعا را بخوان اللهم انى اتوجه اليك ... شتر تو رام خواهد شد. آن مرد به شهر خود مراجعت كرد و با آن دعا شتر خود را رام كرد، و سال ديگر بر آن شتر نشست و خدمت امام رسيد. او وقتى امام را ديد قبل از آنكه صحبتى كند امام چگونگى رام شدن شتر او را به همان نحوى كه واقع شده بود، را براى آن مرد تعريف كرد، آن مرد عرض كرد: يا على ! چنان است كه تو نزد من حاضر بودى و همه چيز را مشاهده كردى .(973)

809- گريه مردى يهودى از غم هجران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حارث اعور مى گويد: پير مردى را در كوفه ديدم كه شديدا مى گريست و مى گفت : صد سال زندگى كردم و فقط در طول اين صد سال يك ساعت عدالت ديدم .
حارث مى گويد به او گفتم چطور و چگونه ؟
او گفت : من حجر حميريم و يهودى بودم از بهر تهيه غذا به كوفه آمدم چون به قبه (974) رسيدم اموالم مفقود شد. من نزد مالك اشتر نخعى رفتم و ماجراى خود را به او گفتم . مالك مرا به نزد اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) برد. آن حضرت تا مرا ديد فرمود: (يا اخا اليهود! علم بلايا و منايا و ما كان و ما يكون ) نزد ما است ، من بگويم براى چه نزد من آمدى يا تو خود مى گويى ؟ گفتم : شما بگوييد. حضرت فرمود: جماعت جن مال تو را در قبه ربوده اند.
الان از ما چه مى خواهى اى برادر يهودى ، به او عرض كردم : يا على ! اگر تفضل فرمايى و مالم را به من برگردانى مسلمان مى شوم . پس حضرت مرا با خود به همان محل قبه برد و دو ركعت نماز گذارد و دعايى نمود. پس قرائت نمود يرسل عليكما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران آنگاه فرمود: اى جماعت جن ! شما با من بيعت كرديد اين چه كار زشتى است كه مرتكب شديد، من ناگاه ديدم تمامى اموالم حاضر شد و من هم شهادت خود را گفتم و مسلمان شدم و به آن مرد پاك سرشت ، پاك خوى ، پاك رو، ايمان آوردم ، ولى افسوس وقتى وارد كوفه شدم شنيد آن خوش خوى خوش روى خوش طينت شهيد شده است و گريه ام به خاطر از دست دادن آن مرد الهى است .(975)

810- عهدنامه صفين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى در صفين قرآنها بالا شد مالك اشتر در صف مقدم جبهه مى جنگيد، اشعث بن قيس كندى مردى و ياران امام را بر ضد جنگ تحريك كرد تا آنجا كه هوادارانش شمشيرها را در غلاف كردند و فرياد مى زدند، ما خواستار صلح هستيم !
اما مالك اشتر با بى اعتنايى به حوادث ، خود را به نزديك سراپرده معاويه رساند، اشعث چون مالك را در چنين وضعى ديد با لحن تهديدآميزى از على (عليه السلام ) خواست تا مالك را از ادامه جنگ باز دارد. حضرت به ناچار يزيدبن هانى را نزد مالك اشتر فرستاد، اما مالك از امام اجازه و فرصت خواست تا كار را يكسره كند.
اشعث وقتى خبر را شنيد بانگ زد: يا على ! مالك را احضار كن تا بر گردد و الا تو را زنده نمى بيند.
آنگاه امام مجددا يزيد را پيش مالك فرستاد. مالك در حالى كه خشم و غضب اندامش را فراگرفته بود، دست از جنگ كشيد و به موسى امام آمد و بانك بر منافقان زد كه چرا يك مرتبه بر امام خود عصيان كرديد.
اشعث گفت : ما با كسانى كه قرآن در دست دارند نمى توانيم بجنگيم . مالك گفت : اى احمق ! يك سال است ما آنها را به قرآن دعوت مى كنيم عمل امروز آنان جز فريب چيز ديگرى نيست .
هر چه مالك نصيحت كرد منافقان نپذيرفتند.
اشعث به مالك ناسزا گفت ، مالك او را تازيانه زد. ياران اشعث دست به شمشير بردند و مالك نيز چنين كرد. امام على (عليه السلام ) وقتى اين حادثه را ديد از شدت تاءسف فرمود: اى مالك ! چاره كر از دست ما بيرون رفت .
آنگاه امام رو به لشكر خود كرد فرمود: شما كارى كرديد كه نيروى اسلام متزلزل شد و توانايى از دست رفت ... اشعث گفت : يا على ! اكنون كه هر دو طرف به حكميت قرآن راضى هستيد. اجازه دهيد نزد معاويه بروم و نظر او را جويا شوم . امام فرمود: كار از دست من خارج شد و شما كه به ميل خود عمل مى كنيد. در اين صورت من دخالتى ندارم . اشعث نزد معاويه رفت و معاويه او را به انتخاب حكمين از دو طرف وادار كرد. معاويه ، عمر و عاص را حكم كرد و اشعث و يارانش ابوموسى اشعرى را انتخاب كردند چون اين خبر به امام رسيد فرمود: سبحان الله ، اين قوم منافق لااقل اختيار تعيين حكم را نيز به من نمى دهند... اصرار امام مبنى بر انتخاب ابن عباس و مالك اشتر به علت مقاومت اشعث سودى نبخشيد.
بدين ترتيب در تاريخ 17 صفر 38 هجرى قمرى صلح نامه اى در 19 ماده به امضاى على (عليه السلام ) و معاويه و شهود طرفين تنظيم شده و قرار شد تا 6 ماه ديگر موضوع اختلاف طرفين را با آيات قرآن مطابقت داده و راءى خود را بر اساس قرآن اعلام كنند و اين جنگ با 95 هزار كشته و ظلم هاى متعدد در حق ولايت به پايان رسيد.

811- متن قرارداد حكميت در جنگ صفين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


قرارداد حكميت بين اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) و معاويه نوشته شد، ولى معاويه نپذيرفت كه از على (عليه السلام ) به عنوان اميرالمؤ منين ياد شود متن قرارداد اين گونه است :
اين نوشته اى است كه بر اساس درخواست على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان و هوادارانشان تهيه شده است تا كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره اختلاف دو طرف داورى كند. بر مردم عراق و شيعيان غايب و حاضر على است كه به اين حكم متعهد باشند. همچنين بر مردم شام و هواداران غايب و حاضر معاويه است كه به اجراى اين حكم تن در دهند، ما به حكم قرآن خرسند و به اجراى او امر آن ملزم هستيم ، تنها قرآن است كه قادر به حل اختلافات ماست و ما تمام قرآن را از آغاز تا انجام ، داور اختلافات خود قرار داده ايم . هر آنچه را كه زنده نگاه داشته است ، زنده نگاه مى داريم و هر چيز را كه مى رانده مى ميرانيم ، بر مبناى اين حكم هر دو طرف متخاصم درخواست حكميت كرده اند و على و شيعيانش ، عبدالله بن قيس را به عنوان ناظر و داور قرار داده اند و معاويه و يارانش نيز عمر و عاص را ناظر و داور خود ساخته اند از هر دو حكم پيمانى محكم گرفتند كه قرآن را در اين مهم فرا روى خود قرار دهند و از آن به چيز ديگر رو نياورند.
اگر قضيه حكميت رهنمودى از قرآن نيافتند بايد از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استعانت جويند و نبايد به خلاف و هواهاى نفسانى و شبهات تكيه كنند.
عبدالله بن قيس و عمر و عاص از على و معاويه پيمان گرفته اند كه به داورى دو حكم كه بر مبناى قرآن و سنت پيامبر است خرسند و مطيع باشند و آن را نقض نكنند، دو حكم تا وقتى كه از حق تجاوز نكرده باشند جان و مال و خانواده شان از هر گونه گزندى در امان است .
اين عهدنامه را عميره در روز چهارشنبه هفدهم صفر سال سى و هفتم هجرى نوشت .(976)

812- احمقى در چنگال روباه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابوموسى اشعرى بعد از اعلام راءى حكميت تازه متوجه شد كه ملعبه دست هوس عمر و عاص بوده است . بعد از اين واقعه حضرت امير (عليه السلام ) در قنوت نماز خود ابوموسى اشعرى را لعن مى كرد. على (عليه السلام ) در نماز اين گونه آنها را لعن مى كرد: بارالها! اولا معاويه ثانيا عمر و ثالثا ابو اعور سلمى اشعرى را لعن نما.(977)
وقتى كه ابوموسى اشعرى در مكه متوجه لعن على (عليه السلام ) گرديد، طى نامه اى به امام نوشت : به من خبر رسيده كه تو در نماز مرا لعن مى كنى و مردم جاهل پشت سر تو نيز آمين مى گويند و من همان سخن موسى پيغمبر خدا را مى گويم : پروردگارا! به خاطر آنچه به من دادى شكر مى كنم پس هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود(978)

813- بيعت مردم كوفه با على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى كه خبر بيعت مردم با على (عليه السلام ) به كوفه رسيد، هاشم بن عتبه با على (عليه السلام ) بيعت كرد و گفت : دست راستم و چپم براى على (عليه السلام ) است و افزود:
ابايع غير مكتتم عليا
و لا اخشى اميرى الا شعريا
بدون واهمه و پنهانكارى با على بيعت مى كنم و از امير اشعرى ، ابوموسى مى ترسم .
خبر بيعت مردم با على (عليه السلام ) را يزيد بن عاصم به كوفه آورد و ابوموسى اشعرى هم با على (عليه السلام ) بيعت كرد وقتى خبر بيعت كردن ابوموسى به عمار ياسر رسيد گفت : به خدا قسم او عهد و بيعتش را خواهد شكست و كوششهاى على (عليه السلام ) را بى فايده خواهد نمود و لشكر او را تسليم خواهد كرد.(979)

814- مارق اول

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


بعد از پايان يافتن ماجراى صفين عروه بن اديه نخستين كسى بود كه به حكميت اعتراض كرد و شعار خوارج يعنى لا حكم الا الله را سر داد و اساس دين خوارج را اعلام كرد.
آنگاه دو نفر به نامهاى زرعه بن برج طايى و حرقوص بن زهر سعدى به نمايندگى خوارج نزد امام على (عليه السلام ) رسيدند و او را به لا حكم الا الله فرا خواندند، حضرت نيز در پاسخ آنان فرمود: لا حكم الا الله
حرقوص با كمال بى شرمى گفت : يا على ! از گناه خود توبه كن و از اين كار بر رد و با ما به جنگ معاويه بشتاب ، امام آنها را به خطاهايى كه انجام دادند و حضرت را وادار به حكميت و تحميل نماينده احمق خود ابوموسى اشعرى اشاره كرد و فرمود: ما تعهدى را امضاء كرديم و پاى بند به آن هستيم .
حرورا منطقه اى بود در بيرون كوفه كه محل تجمع خوارج شد، خوارج با مكاتباتى كه با بصره و كوفه و جاهاى ديگر مى كردند هم فكران خود را در آن محل جمع كردند و با عبدالله بن وهب راسبى بيعت كردند كه وى مردى بسيار متعصب و ظاهرا زاهد بود تا اينكه جمع خوارج به 12 هزار نفر رسيد.
اين جماعت به نامه ها و نصايح امام كه براى آنها فرستاده مى شد توجه نكردند و از حروراء به قصد نهروان حركت كردند و در طى راه خود هر مسلمانى را كه مى ديدند به قتل مى رساندند كه از جمله آنها عبدالله بن خباب و همسر باردارش را مى توان نام برد اما بعد از قتل عبدالله شخصى را به عنوان نماينده خود بنام حارث بن مرره نزد خوارج فرستاد تا با آنها صحبت كند اما خوارج بر سر او ريخته و او را نيز بى رحمانه به شهادت رساندند.

815- گفتگوهاى قبل از جنگ نهروان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


فتنه خوارج كم كم به حدى رشد كرد كه امام صلاح ديد قبل از شتافتن به سوى معاويه به سراغ اين گروه گمراه رود وقتى لشكر امام به نهروان رسيد. امام از خوارج خواست تا قاتلان جنايات اخير را تحويل دهند، اما خوارج پاسخ دادند كه ما خون امام و يارانش را مباح مى دانيم
از آنجا كه امام همواره از خونريزى خوددارى مى كرد، لذا در مرحله اول يك بار قيس بن سعد را و بار ديگر ابو ايوب انصارى و دفعه ديگر صعصعه بن صوحان را ماءمور كرد تا با خوارج گفتگو كنند.
سرانجام امام ابن عباس را نيز به سوى آنها فرستاد تا آنان را نصيحت كند ولى هيچ پندى در آنها اثر نكرد و آنها از ابن عباس خواستند تا خود امام به مباحثه با آنان بيايد.
بدين ترتيب امام على (عليه السلام ) خود در برابر خوارج قرار گرفت . خوارج عبدالله بن الكواء را براى بحث با امام انتخاب كردند.
امام به عبدالله فرمود: چه ايرادى بر من وارد دانستيد در حالى كه در جمل ايراد نگرفتيد؟
عبدالله گفت : در واقعه جمل موضوع حكميت مطرح نبود.
امام فرمود: ما در حكميت اشخاص را حاكم قرار نداديم ، بلكه قرآن را حاكم دانستيم و اين قرآن خطوطى بيش نيست و بيانگرى مى خواهد.
خوارج ديدند كه ابن الكواء مردى نيست كه بتواند در برابر بيان امام بايستد. بنابراين فرياد زدند با آنها مباحثه نكنيد بلكه بايد با آنان جنگيد.
ابن اثير در كتاب كامل خود مى نويسد: در آن هنگام خوارج به سوى پل حركت كردند و امام فرمود: هرگز آنها از پل نخواهند گذشت قتلگاه آنها در اين طرف رود خواهد بود باز امام به سمت آنها رفت و آنها را نصيحت كرد.
اكثر خوارج وقتى استدلال قوى امام را شنيدند توبه كردند و فروة بن نوفل اشجعى با 500 تن از گروه خوارج از آنها جدا شد. حضرت دستور داد پرچم امان را ابو ايوب انصارى در جاى مخصوص نصب كند و 10 هزار نفر آن منطقه را محافظت كنند از جماعت 12000 نفرى گمراه فقط 4000 نفر در جهل و عناد خود باقى ماندند.

816- حمله كنندگان نهروان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى گروه گمراه خوارج از راه مذاكره به راه نيامدند. امام ديد عبدالله بن راهب و حرقوص بن زهر فرياد كشيدند آيا كسى از شما مشتاق رفتن به بهشت نيست ؟
و به سوى سپاه امام حمله كردند و يكى از ياران امام را شهيد كردند امام با مشاهده آن فرمود:
الله اكبر! ديگر قتال با آنها حلال است لذا فرمان جنگ داد.
در كمتر از يك ساعت تمامى خوارج جز نفر از آنها كه فرار كردند كشته شدند از ياران امام فقط 2 نفر شهيد شدند از عايشه روايت مى كنند كه وقتى خبر كشته شدن خوارج را شنيد و متوجه شد امام على (عليه السلام ) آنان را كشته است گفت : از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: اينها بدترين مردم و از دين خارج شدگان اند. سپس ? گفت : رحمت خدا بر على باد! كه حق هميشه با اوست !
امام پس از خاتمه جنگ دستور داد مجروحان خوارج را از ميان كشته ها جدا كرده و مداوا كنند و همه توابين آنها را بخشيد.

817- ظهور خوارج دوم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


بعضى پايان جنگ نهروان ، عده اى از آن جماعت كه توبه كرده بودند و از آنها جدا شده بودند در كوفه مستقر شدند آنها گفتند: ما در ركاب على (عليه السلام ) نمى جنگيم و بر ضد او نيز هم نمى جنگيم و قيام نمى كنيم اين جماعت گمراه با جمع ديگرى از خوارج كه اين انديشه را داشتند در كوفه اقامت كردند، اما پس از واقعه نهروان و كشته شدن همه دوستان و ياران خود؛ خود را مقصر شمرده و مى گفتند: ما ياران خويش را ذليل كرديم .
رئيس اين گروه مستورد از قبيله بنى سعد بن زيد مناة بود كه آنها را به جنگ بر عليه على (عليه السلام ) مجددا تحريك كرد و از نخيله خروج كرد.
امام على (عليه السلام ) ابن عباس را براى اتمام حجت نزد آنها فرستاد آنها گفتند: اگر حضرت بر حق بود چرا در جنگ جمل از آنها اسيرى نگرفت ؟ ابن عباس پاسخ داد: كداميك حاضر بوديد به عنوان اسير عايشه سهم او شود؟
سپاه امام آنان را در هم كوبيد، اما مستورد زنده ماند تا آنكه بار ديگر در زمان حكومت مغيرة بن شعبه قيام كرد و كشته شد.

818- قسم نخوريد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى اميرالمومنين على (عليه السلام ) وارد بازار شد و فرمود: اى جماعت گوشت فروشها! هر كس از شما در گوسفند باد كند از ما نيست .
مردى كه به آن حضرت پشت كرده بود، گفت : قسم به كسى كه در پس ? هفت حجاب پوشيده است ، هرگز.
امام بر پشت او زد و فرمود: اى گوشت فروش ! چه كسى در پس هفت پرده پوشيده شده است ؟!
او گفت : پروردگار عالم .
امام فرمود: خطا رفتى ، مادرت به عزايت بنشيند بين خدا و خلق او حجابى نيست .
آن مرد درباره كفار قسمى كه ياد كرده بود از امام سؤ ال كرد، امام فرمود: تو به پروردگار خود قسم نخورده اى .(980)

819- على (ع ) و عدالت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى على (عليه السلام ) بعد از ايراد خطبه اى در خصوص تقسيم عادلانه بيت المال فرمود: نزد ما مقدارى از بيت المال هست مى خواهيم آن را در ميان شما تقسيم كنيم فردا همگى بدون استثناء بياييد و سهم خود را بگيريد و هيچ كس اعم از عرب و عجم و اعم از اينكه تاكنون حقوق مى گرفته يا نه ، غايب نشود.
فرداى آن روز همه مسلمانها براى گرفتن سهم خود از بيت المال حاضر شدند البته طلحه و زبير، عبدالله بن عمر، سعيد بن عاص ، مروان وعده ديگرى از بزرگان و رجال قريش و غير قريش در اين تقسيم به جهت اعتراض به شيوه حضرت شركت نكردند.
آنگاه امام به منشى و خزانه دار خود عبيدالله بن ابى رافع فرمود: ابتداء اسامى مهاجرين را بخوان و به هر يك از آنها كه حاضر شده اند سه دينار بده ، سپس سهم انصار را به همين نحو بپرداز و به هر يك از افرادى كه حضور دارند اعم از سياه و سفيد بدون استثناء سه دينار بده ... .
سهل بن حنيف با اشاره به شخصى عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) اين شخص غلام و برده من بوده كه ديروز او را آزاد كردم . حضرت فرمود: به او هم به اندازه تو مى دهيم و به هر يك از آن دو نفر سه دينار داد.(981)

820- اما معاويه و عدالت او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


پس از شهادت حضرت على (عليه السلام ) معاويه به فرمانداران خود در سراسر كشور نوشت كه شهادت هيچ يك از شيعيان و خاندان على (عليه السلام ) را در محاكم قضايى نپذيرند و اضافه كرد كه اگر دو نفر شهادت دادند كه كسى از دوستداران على (عليه السلام ) و خاندان او است اسمش را از دفتر دولت حذف كنيد و حقوق و مقررى او را قطع نماييد و هر كس متهم به دوستى اين قوم بود او را شكنجه بدهيد و خانه اش را ويران سازيد!
امام باقر (عليه السلام ) اين فاجعه را در روايتى اينگونه بيان مى فرمايد: شيعيان ما در هر كجا كه بودند به قتل مى رسيدند، بنى اميه دستها و پاهاى اشخاصى را كه به گمان از شيعيان ما هستند بريدند... .(982) بنى اميه در بخشنامه هاى متعددى به مردم هشدار داده بودند كه اسم كودكان خود را على نگذارند.(983)


لينک ثابت |یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386|
داستان
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑


974- بيان راز نسب پيامبر (ص ) توسط امام على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


امام جعفر صادق (عليه السلام ) از حضرت على (عليه السلام ) نقل مى كند كه : ان حضرت در توصيف از آفرينش و نسب محمد صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند تعالى نور مقدس حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را خلق فرمود، پيش از آنكه آسمانها و زمين و عرش ? و كرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بيافريند و قبل از اينكه احدى از انبيا را اراده آفرينش كند به چهار صد و بيست چهار هزار سال ، به آن نور دوازده حجاب خلق نمود:
1- حجاب قدرت . 2- حجاب عظمت . 3- حجاب منت . 4- حجاب رحمت . 5- حجاب سعادت . 6- حجاب كرامت . 7- حجاب منزلت . 8- حجاب هدايت . 9- حجاب نبوت . 10- حجاب رفعت . 11- حجاب شفاعت .
پس آن نور مقدس را در حجاب قدرت 12 هزار سال جارى داد و او مى گفت : سبحان ربى الاعلى .
و در حجاب عظمت يازده هزار سال و او مى گفت : سبحان عالم السر
و در حجاب منت ده هزار سال و مى گفت : سبحان من هو قائم لايلهو
و در حجاب رحمت نه هزار سال و مى گفت : سبحان الرفيع الاعلى
و در حجاب سعادت هشت هزار سال و مى گفت : سبحان من هو دائم لايسهو
و در حجاب كرامت هفت هزار سال و مى گفت : سبحان من هو غنى لايفتقر
و در حجاب منزلت شش هزار سال و مى گفت : سبحان العليم الكريم
و در حجاب هدايت پنج هزار سال و مى گفت : سبحان ذى العرش ? العظيم
و در حجاب نبوت چهار هزار سال و مى گفت : سبحان رب العزه عما يصفون
و در حجاب رفعت سه هزار سال و مى گفت : سبحان ذى الملك و الملكوت
و در حجاب هيبت دو هزار سال و مى گفت : سبحان الله وبحمده
و در حجاب شفاعت دو هزار سال و مى گفت : سبحان ربى العظيم و بحمده
پس نام مقدس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانيد و ان نام مبارك چهار هزار سال بر لوح مى درخشيد پس اسم اطهر آن حضرت را بر عرش ظاهر گردانيد و هفت هزار سال در آنجا نور مى بخشيد همچنين در احوال رفعت و جلال مى گرديد تا آنكه حق تعالى آن نور را در صلب آدم جاى داد و از آدم در شيث و از شيث در انوش و از انوش در قينان و از قينان در مهلائيل ... تا در ابراهيم خليل الله و ابراهيم در اسماعيل ... در عبدمناف و از عبدمناف در هاشم و از هاشم سيد قريش در عبدالمطلب و از عبدالمطلب در عبدالله جاى داد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به دنيا آمد.(1155) فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤ منين خندان و شادان وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدنيا آمد نزد ابوطالب پدر حضرت على (عليه السلام ) آمد و او را به آنچه واقع شده بود خبر داد. پس ابوطالب به وى گفت : مگر از اين امر در شگفتى ؟ تو هم باردار مى شوى و وصى و وزير او را مى زايى .(1156)

975- همام كيست ؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روايتى است از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در اصول كافى و نهج البلاغه نقل شده كه روايت بلندى است و به خطبه همام معروف است . اين خطبه عجيبى است و ما قسمت اول اين خطبه را از جلد 2 اصول كافى ص 226 نقل مى كنيم از امام صادق (عليه السلام ):
مردى كه او را همام صدا مى كردند و عابد و زاهد كوشايى بود وقتى كه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) مشغول خطبه بود از جايش بلند شد و گفت : اى اميرمؤ منان ! مؤ من را آنطور براى ما تعريف كن كه انگار او را در برابر خودمان مى بينيم .
امام (عليه السلام ) در پاسخ به او تاءمل و درنگ فرمود: زيرا مصلحت را در تاءخير جواب مى ديد، پس از آن امام بطور اجمال فرمود: اى همام ، تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه ان الله مع الذين اتقوا والذين هم محسنون (1157) يعنى : خدا با پرهيزكاران و نيكوكرداران است . همام به اين پاسخ اكتفا نكرد تا اينكه حضرت را سوگند داد: امام خطبه اى مفصل از اوصاف مؤ من فرمود: چون امام اوصاف مؤ من را مى شمارد همام بى هوش شد و در آن بى هوشى از دنيا رفت . على (عليه السلام ) فرمود باشيد سوگند به خدا كه از چنين پيش آمدى بر او مى ترسيدم و پس ? از آن فرمود: اندرزهاى درست به اهلش چنين تاءثير مى كند يكى از حاضرين (ابن كواكه از خوارج بود) گفت : يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) تو چه حال دارى ؟ و چرا اين اندرزها در تو تاءثير ندارد، يا چون چنين گمان مى داشتى چرا باعث مرگ او شدى ؟) امام (عليه السلام ) فرمود: واى بر تو هر اجلى را وقتى است كه از آن نمى گذرد دير يا زود نمى شود و سببى است كه از آن تجاوز نمى كند پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند بازيست .(1158)
متن خطبه همام المؤ من من هو الكيس الفطن ...
مؤ من زيرك و تيز هوش است كه بشاش است و اگر غصه اى هم داشته باشد آنرا آشكار نمى كند دلش از هر چيز ديگر و خودش از همه چيز در نظرش خوارتر، از هر كس كه از بين رفتنى باشد دورى مى كند و نسبت به حسنات و نيك ها طمعكار و آزمند است كينه توز نيست چشم تنگ نمى باشد، جر و بحث بيهوده نمى كند، كارش سبب و نفرين كردن نيست ، پيوسته عيب نمى گيرد، غيبت نمى كند، از اينكه بالاتر از ديگران باشد خوشش نمى آيد، ريا و سمعه را دوست نمى دارد، در مسائل بى تفاوت نيست ، همتش عالى است ، سكوتش فراوان با وقار است ، با مروت است (نيك ديگران در حق او) يادش مى ماند، پايمرد و قدر دان است ، اگر غمى هم داشته باشد از روى تفكر و تعقل است و بى مورد نيست ، از فقرش خشنود است خوش بر خورد و قابل انعطاف است ، استبداد در كارش نيست ، پايبند به عهد و پيمان است ، و اذيتش كم ، دروغ نمى گويد و پرده درى نمى كند...

976- ايراد خطبه اى بدون نقطه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


خطبه اى است بدون نقطه كه حضرت امير (عليه السلام ) پيرامون مسائلى چون حمد الهى و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بت پرستى - اطاعت حق - ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، اخلاقيات و... صحبت فرموده اند: (البته اين خطبه طولانى است كه مختصرى از آن آمده است ).
الحمد لله اهل الحمد و ماواه ، و له اوكد الحمد و احلاه و اسرع الحمد و اسراه و اطهر الحمد و اسماه و اكرم الحمد و اولاه ، الحمد لله الملك الملك المحمود و المالك الود مصور كل مولود و مال كل مطرود، ساطح المهاد و موطد الاطواد و مرسل الامطار و مسهل الاوطار، عالم الاسرار و مدركها و مدمر الا ملاك و مهلكها و مكور الدهور و مكررها و مورد الامور و مصدرها، عم سماحه و كمل ركامه و همل ، و طاوع السوال و الامل ، و اوسع الرمل و ارمل ، احمده حمدا ممدودا و اوحده كما وحد الاواه ، و هو الله لا اله للامم سواه و لاصادع لما عدله و سواه ...
حمد و ثناء خداوندى را كه اهل حمد بوده و جايگه آن مختص او مى باشد و برترين و شيرين ترين و سريع ترين و گسترده ترين و پاكترين و بالاترين و گرامى ترين و سزاوارترين حمدها بر ذات او باد. سپاس ? خداوندى را كه پادشاهى است مورد ستايش و مالكى است بسيار مهربان و با محبت ، هر مولودى را صورت مى بخشد و هر طرد شده اى را ملجا و پناهگاه است ، گستراننده دشت ها و صحراها و برپا كننده كوهها و بلندى ها است ، فرو فرستنده بارانها و آسان كننده مشكلات و نيازها است ، عالم و دانا به همه اسرار و درهم كوبنده و نابود كننده همه پادشاهان است ، روزگاران را به سرانجام رسانده و آنان را مجددا به عرصه وجود مى آورد و مرجع و مصدر همه امور اوست ، جود و عطايش ? همه چيز را رد برگرفته و ابر بخشش او، با كمال ريزش ، همگان را فرا گرفته است ، خواسته ها و اميدهاى بندگان را برآورده نمود و به ريگزاران افزونى و توسعه بخشيده است .
حمد و ستايش مى كنم او را، حمد و ستايشى بى انتها، و يگانه اش ? مى شمارم همانگونه كه بنده دعا كننده گريان ، او را يگانه مى شمارد و اوست خداوندى كه امتها را خدايى جز او نيست ، و كسى نيست كه آنچه را كه او بر پا و تنظيم كرده درهم فرو ريزد...(1159)

977- حمد حق تعالى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


مولاى عارفان اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در باب حمد مطالبى بسيار عالى دارد كه از باب نمونه جملاتى از آن را از كتاب مستدرك سفينة البحار ج 3، ص 73 نقل مى كنيم :
الحمد لله الذى جعل الحمد على عباده من غير حاجة منه الى حامديه ، و طريقا من طرق الاعتراف بلا هوتيته صمدانيته ...
يعنى : خداوند را سپاس ، كه بندگانش را مشرف به تشريف حمد فرمود، بدون اينكه به سپاسگزارى آنان نيازمند باشد، و اين كلمه جامعه را كه بايد از عمق قلب و حقيقت وجود برخيزد، راهى از راههاى اعتراف به لاهوتيت و صمديت و ربوبيت و فرديت خود قرار داد و آن را علت ازدياد رحمتش بر عباد اعلام كرد و راهى روشن براى طالب فضلش فرمود، و در كنون و سر اين لفظ، حقيقت اين معنى را كه سپاس و حمد اعتراف به منعم بودن او نسبت بر هر حمدى است جلوه داد.

978- اگر در راه خدا ثابت قدم باشى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


اصبغ بن نباته مى گويد: كنار خانه على (عليه السلام ) ركوع مى كردم و به پيشگاه حضرت حق به دعا و مناجات برخاسته بودم در اين وقت حضرت امير على (عليه السلام ) از در خانه خود بيرون آمد و فرمود: اصبغ عرضه داشتم ، بله ، فرمود: در چه كارى بودى ؟ گفتم : در ركوع و دعا. فرمود: علاقه دارى دعايى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيد به تو بياموزم ؟ پاسخ دادم : آرى . فرمود: بگو.
الحمد لله على ماكان و الحمد لله على كان حال ؛ سپاس خدا را بر آنچه بوده و سپاس خدا را بر هر حال
سپس با دست راستش بر شانه چپم زد و فرمود: اگر در راه خدا ثابت قدم باشى و با تمام وجود رهبرى پيشواى بر حق را قبول داشته باشى و در مساءله مال در راه خدا دست و دل باز باشى خداوند مهربان از تو به وجود خودت مهربان تر است .(1160)

979- بى اعتنايى به دنيا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


على (عليه السلام ) بارها در فرازهاى مختلف مى فرمود: اى دنيا ديگرى را فريب ده كه من تو را سه طلاقه كرده ام . سؤ ال كردند: يا على (عليه السلام ) در تعجب هستيم همه مردان دلاور و رزم آوران ميادين جنگ از شمشير تو مى ترسند ولى چطور است كه تو اين چنين از دنيا مى ترسى ؟
حضرت فرمود: شما خبر نداريد اين دنيا درخت خارآور است كه دست هوى و هوس و آز، آن را بر كنار جوى عمر تو كاشته ، اگر از آن دورى نكنى خار آن در دامن عصمت پاكى تو مى افتد و... آيا نشنيديد كه در آغاز كار كه هنوز خار آن نيرومند و قى نشده بود دامن عصمت حضرت آدم (عليه السلام ) را دريد؟
اكنون كه خار آن قوت گرفته با على پسر ابوطالب چه مى كند!(1161)

980- اميرالمؤ منين يعنى چه ؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


جابربن يزيد گويد: به امام باقر (عليه السلام ) عرض كردم فدايت گردم چرا على (عليه السلام ) را اميرالمؤ منين ناميدند؟ فرمود: از علم خود آنان را تغذيه مى كرد و به آنها مى آموخت مگر قول خداوند را نشنيده اى و نمير اهلنا و مى آوريم غذايى براى خاندانمان سوره مباركه يوسف آيه 65.
و از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمودند: شمشير على (عليه السلام ) را بدين جهت ذوالفقار ناميدند كه در ميانه قبضه آن خطى به درازا بود شبيه به مهره هاى تيره كمر، همان شمشيرى كه جبرئيل از آسمان آورد و دسته اش از نقره بود، آن شمشيرى كه ندا كننده اى از آسمان فرياد بر آورد لا سيف الا ذوالفقار و لافتى الا على (1162)

981- عدم توفيق نماز شب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى مردى خدمت حضرت اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) رسيد و سؤ ال كرد: يا على ! من از خواندن نماز شب محرومم ؟ يا اميرالمؤ منين ! انى حرمت الصلوة بالليل ؛ حضرت فرمود: انت رحل قد قيد تك ذنوبك ، تو مردى هستى كه گناهانت تو را گرفتار و مقيد ساخته است (از اين رو موفق به خواندن نماز شب نمى شوى ).(1163)

982- علم و دانش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى شخصى از على (عليه السلام ) در مورد علم و دانش پرسش كرد حضرت فرمود:
علم چهار كله است الف ) به قدر احتياج خود به خداوند، او را عبادت كنى . ب )به قدر طاقت و صبر خود در سوختن آتش جهنم گناه كنى . ج ) به اندازه عمرت در دنيا براى دنيا كار كنى . د) و به مقدار بقايت در آخرت توشه تهيه نمايى . (1164)

983- سخن بيهوده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى على (عليه السلام ) مردى را ديد كه دهان به سخنان بيهوده گشوده و از پرگوئى و بيهوده گوئى ، زبان خود را در كام نمى گيرد، حضرت به او فرمود: اى شخص به راستى كه تو با اعمالت ؛ نامه اى را بوسيله دو فرشته حافظ خود ديكته مى كنى (و هر آنچه مى كنى آنها را مى نويسند) بسوى پروردگارت ، پس سخنى بگو كه براى تو فايده اى داشته باشد و دم فرو بند از سخن بيهوده و بى فايده . (1165)

984- فرق بهشت و مسجد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حضرت اميرمؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد: نشستن در مسجد براى من از نشستن در بهشت محبوب تر و بهتر است ، زيرا با نشستن در بهشت به خواسته خودم نائل شده ام ولى با نشستن در مسجد به خواست خداوند نائل مى شوم .(1166)
و در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) است كه ، هر موقع براى حضرت اميرمؤ منان (عليه السلام ) كار مهمى پيش مى آمد به نماز خواندن پناه مى برد، سپس اين آيه را تلاوت كردند: واستعينو بالصبر و الصلاء(1167) و نيز فرمودند: هر يك از شما كه با اندوهى از اندوههاى دنيا مواجه شد وضو بگيريد و به مسجد برود و دو ركعت نماز بخوانيد و ربع اندوه و شدائد خود را از خدا بخواهيد آيا نشنيده ايد كه خداوند فرمود: واستعينو بالصبر والصلاة .(1168)

985- معجزه اى از امام على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


اميرمؤ منان على (عليه السلام ) چند دائى در بنى مخزوم داشت ، جوانى از آن قبيله نزد امام على (عليه السلام ) آمد و عرض كرد: دائى جان برادرم از دنيا رفت و من در مرگ او بسيار ناراحتم .
امام على (عليه السلام ) فرمود: آيا مى خواهى او را ببينى ؟ او گفت : آرى ؛ امام على (عليه السلام ) فرمود: قبرش را به من نشان بده .
آنگاه امام على (عليه السلام ) با آن شخص بيرون آمد در حالى كه آن حضرت پارچه برد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به كمر بسته بود، وقتى كه به كنار قبر رسيد لبهايش به هم مى خورد آنگاه با پاى خود به قبر او زد، او از قبر بيرون آمد در حالى كه به زبان عجمى سخن مى گفت :
حضرت على (عليه السلام ) به او فرمود: مگر وقتى كه تو از دنيا رفتى عرب نبودى ؟ او عرض كرد: چرا ولى ما به روش فلان و فلان مرديم از اين رو زبانمان تغيير كرد.(1169)

986- دوستان خدا كيانند؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابن عباس مى گويد: روزى از على بن ابيطالب (عليه السلام ) درباره دوستان خدا كه در آيه الا ان اولياء لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ؛ بدانيد كه به راستى دوستان خدا نه بيمى دارند و نه اندوهگين مى شوند (1170) به آن اشاره شده ، سؤ ال شد؟ حضرت در پاسخ فرمودند:
قام اخلصو الله فى عبادته ، و نظروا الى باطن الدنيا حين نظر الناس ? الى ظاهرها...؛ آنان مردمى هستند كه خدا را از روى اخلاص ? پرستش مى كنند و هنگامى كه مردم به ظاهر دنيا مى نگرند آنان به باطن و درون آن مى نگرند و در همان حال كه مردم فريب خوش هاى زودگذر دنيا را خورده اند، آنها آينده آن را به خوبى مى دانند. از اين رو آنها از آنچه كه مى دانند و خبر دارند، دست از آن مى كشند، و آن (اميالى ) را كه مى دانند بزودى آنان را (دل و قلب ) مى ميراند، مى كشند.(1171)

987- چگونگى مرگ هارون

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


طبرسى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) پرسيدند يا على (عليه السلام ) چگونه بنى اسرائيل موسى را اذيت و آزار كردند ولى خداوند او را تبرئه كرد، حضرت فرمود: روزى موسى (عليه السلام ) به همراه برادرش هارون به مكانى مى رفتند، وقتى به كوهى رسيدند، خداى تعالى هارون را قبض روح كرد، موسى وقتى بازگشت و به بنى اسرائيل خبر داد كه هارون وفات كرده ، بنى اسرائيل به موسى (عليه السلام ) گفتند: هارون را بردى و به قتل رساندى اكنون آمده اى و به ما مى گويى او وفات كرده ، تو حسادت مى كردى بر هارون ، چرا كه ما او را بيشتر دوست مى داشتيم زيرا او از تو به ما ملايم تر و سازگارتر بود.
خداوند موسى (عليه السلام ) را از آن تهمت و افترا منزه ساخت و تبرئه كرد آن گونه كه امر كرد تا جسد هارون را بيرون آورده و بر محافل بنى اسرائيل گردانيدند، هارون مى گفت : اى بنى اسرائيل ! برادرم مرا نكشت من به مرگ خود وفات كردم ، پس از آن فرشتگان او را بردند و به مكانى دفن كردند كه كسى بر آن اطلاع پيدا نكرد.(1172)

988- در كاخ آرزو چه مى كنى ؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


در ديوان اشعار على (عليه السلام ) است كه اين اشعار را حضرت به معاويه نوشت :
تروم الخلد فى دار المنايا
فكم قدر ام مثلك ما تروم
تنام ولم تنم عنك المنايا
تنبه للمنيه يا نئوم
لهوت عن الفناء و انت تفنى
فما شيئى من الدنيا يدوم
يعنى : در كاخ آرزوها بهشت را جستجو مى كنى و چه بسا پيشينيان قبل تو نيز چنين مى خواستند تو خود مى خوابى و لكن آرزوهاى تو آرام نمى گيرد، اى به خواب رفته غافل بيدار شو، تو از فانى شدن غافل گشته اى و حال آنكه هيچ چيز در دنيا جاودان نخواهد ماند.

989- قربانى پسر!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


مردى نزد امام على (عليه السلام ) آمد و گفت : يا على (عليه السلام ) نذر كرده ام كه اگر مرتكب فلان عمل بشوم پسرم را نزد مقام ابراهيم (در مسجد الحرام ) قربانى كنم و حالا آن عمل را كه نبايستى انجام مى دادم ، مرتكب شده ام حالا چه كنم ، تكليف من چيست ؟
حضرت فرمود: به جاى پسرت قوچ فربهى بكش و گوشتش را بر مستمندان تقسيم كن .
گر بگذرى زمرتبه ى كبرياى حق
بر صدر دور گذر، كبرياعلى ست (1173)

990- استطاعت و قدرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى از حضر
ت على (عليه السلام ) از قدرت و استطاعت سؤ ال كرد؛ كه آيا انسان قدرت و استطاعت دارد و كارها را با قدرت و استطاعت خود مى كند يا فاقد قدرت و استطاعت است ؟ و اگر قدرت و استطاعت دارد و كارها را با حول و قوة خود انجام مى دهد پس دخالت خداوند در كارى كه انسان به قدرت و استطاعت خود مى كند چگونه است ؟
امام به او فرمود: سالت عن الاستطاعة تملكها من دون الله او مع الله ؟ يعنى : تو از استطاعت سوال كردى . آيا تو كه مالك اين استطاعت هستى ، خود به خود و بدون دخالت خداوند صاحب اين استطاعتى ؟ يا با شركت خداوند صاحب آن شدى ؟
سؤ ال كننده در جواب حضرت متحير ماند كه چه بگويد. امام فرمود:
اگر تو مدعى شوى كه ، تو و خدا با هم صاحب اين استطاعت و قدرت هستيد، تو را مى كشم (زيرا تو خود را شريك خدا و همدوش خدا فرض ? كرده اى و اين كفر است ) و اگر باز هم بگويى ، بدون خدا، صاحب اين استطاعت و قدرت هستى ، باز تو را مى كشم (زيرا خود را از دايره نياز به خداوند خارج كرده اى ).
سؤ ال كننده پرسيد: پس چه بگويم يا على ؟ حضرت فرمود: تو به مشيت و اراده حق ، صاحب استطاعت و قدرت مى باشى ، در حالى كه در همين حال خداوند، صاحب مستقل اين استطاعت است (يعنى : تو صاحب اين استطاعتى ، امام صاحب قائم بالذات و غير متكى به غير)
اگر به تو استطاعت مى دهد، اين استطاعت تو عطيه اوست و اگر از تو سلب مى كند، تو را در بوته آزمايش قرار مى دهد. در عين حال بايد بدانى آنچه به تو تمليك مى كند در عين اينكه به تو تمليك مى كند، خودش مالك اوست . تو را به هر چه قادر مى سازد باز تحت قدرت خود اوست و از تحت قدرت او خارج نمى شود.(1174)

991- انواع اسمهاى على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


على (عليه السلام ) مى فرمايد نام من در انجيل به اليا و در تورات به برى و در زبور به ارى آمده است .(1175) مادرم مرا حيدر (شير) ناميد و پدرم به ظهير نام نهاد و عرب به على صدايم مى زد.
تا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زنده بود حسن ، مرا ابوالحسين صدا مى زد و حسين نيز مرا ابوالحسن مى خواند، و هر دوى آنها جدشان را پدر صدا مى زدند ولى پس از رحلت آن بزرگوار مرا پدر خواندند.(1176)

992- پيشگويى وقايع آخرالزمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حضرت على (عليه السلام ) در بعضى اوقات از مصائب و گرفتاريهاى آيندگان خبر مى داد و راه درمان ابتلائات آنها را گوشزد مى كرد.
على (عليه السلام ) فرمود: زمانى بر مردم خواهد مد كه چند گناه بزرگ و عمل زشت در بن آنها پديد مى آيد.
1- كارهاى زشت آشكار مى گردد و معمولى مى شود.
2- پرده هاى عفت و شرم پاره مى گردد.
3- زنا كارى و تجاوزهاى ناموسى علنى مى شود
4- مالهاى يتيمان را حلال مى شمارند و مى خورند.
5- ربا خوارى شيوع پيدا مى كند.
6- در كيلو و وزنها، كم و كاست مى كنند.
7- شراب را به اسم نبيد حلال شمرده و مى خورند.
8- رشوه را به عنوان هديه و شيرينى مى گيرند.
9- به نام امانت دارى خيانت مى نمايند.
10- مردها خود را به شكل زنان و زنان خويش را به صورت مردها در مى آورند.
11- به احكام و دستورات نماز بى اعتنائى مى كنند.
12- حج خانه خدا را براى غير خدا (براى ريا و يا تجارت ) بجا مى آورند.
سپس ادامه داد: كيفر اين زشتى ها اين است كه خداوند آنها را از فيوضات خود محروم مى كند، تا جائى كه ماه (شوال ) براى آنها مخفى مى شود بطورى كه گاهى دو شبه ديده مى شود (كه معلوم مى شود روز عيد فطر را به عنوان ماه رمضان روزه گرفتهاند با اينكه روزه آن حرام بوده است ) و زمانى شب اول رمضان مخفى مى شود، كه دو روز آن را روزه نگرفته و به عنوان آخر ماه شعبان مى خورند و روز عيد فطر را به خيال آخر ماه رمضان روزه مى گيرند. در اين وقت بايد ترسيد از اينكه خداوند بطور ناگهانى آنها را كيفر كند (مانند زلزله و طوفان و سيل ).
چرا كه به دنبال آن كارها، بلاها مردم را فرا مى گيرد، تا جائى كه كسانى صبح سالم هستند ولى شب در دل خاك و قبر آرميده اند و گاهى شب سالمند و بامدادان جزء مردگان هستند.
وقتى چنين روزگارى پيش آمد، لازم است انسان هميشه وصيت كرده باشد كه مبادا بلائى بر او فرود آمده و بدون وصيت بميرد و واجب است نماز را در اول وقت آن بخواند چون ممكن است تا آخر وقت زنده نباشد.
هر يك از شما آن زمان را درك كرد بدون وضو نخوابد و اگر برايش امكان دارد هميشه با وضو باشد چه ترس آن است كه مرگ ناگهانى برسد، لذا خوب است با وضو باشد كه روح وى با طهارت خدا را ملاقات نمايد.
من شما را ترساندم اگر بترسيد و آگاه نمودم ، اگر آگاه گرديد و شما را پند دادم چنانچه پند گيريد پس در پنهانى و آشكار، از خدا بترسيد و نبايد كسى از شما بميرد، مگر اينكه مسلمان باشد، زيرا هر كس به جز اسلام آئينى داشته باشد از او پذيرفته نيست و در آخرت زيان كار است (1177)
فارغ از هر دو جهانم به گل روى على
از خم دوست جوانم به خم موى على (1178)

993- رفتارهاى اجتماعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرمود: هر كس خود را در معرض تهمت قرار دهد، كسى را كه به او بد گمان شود سرزن نكند. و هر كه را از خود را پنهان دارد، اختيار آنرا خود او دارد (نه كس ديگر) و هر صحبتى كه از دو نفر تجاوز كرد شايع مى گردد، به برادر خود تا زمانى كه بدى از او نديدى خوشبين باش ...
سخن برادر خود را بد تفسير مكن تا جايى كه حمل بر خوبى آن ممكن است ، بر تو باد به دوستى با برادران راستگو و درست كار... با كسانى مشورت كن كه از خدا مى ترسند و آنها را تا آنجا كه تقوا دارند دوست بدار...(1179)

994- مناجات على (ع ) در سجده نمازها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


اصبغ بن نباته مى گويد: اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) در سجودش به خداوند بارى تعالى عرض مى كرد:
( انا جيك يا سيدى كما يناجى العبد الذليل مولاه و اطلب اليك طلب من يعلم انك تعطى و لا ينقص مما عندك شى و استغفرك استغفار من يعلم انه لا يغفر الذنوب الا انت و اتوكل عليك ، توكل من يعلم انك على كل شى قدير؛ يعنى : اى آقايم با تو راز و نياز مى كنم ، بنده اى ذليل با مولاى خود راز خود خود مى گويد، و از تو مى خواهد مثل كسى كه مى داند تو عطا مى كنى و از آنچه نزد تو است كم نيايد، و از تو آمرزش ? مى جويم ، مانند كسى جز تو گناه را نيامرزد و به تو توكل دارم مانند كسى كه مى داند تو بر همه چيز توانايى )(1180)

995- القاء عزت نفس به فقير و قدر دانى از مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى مردم نزد اميرالمؤ منين (عليه السلام ) آمد عرض كرد: يا اباالحسن ! من نيازمندى حضرت فرمود: نيازت را بر روى زمين بنويس ، او نوشت من فقيرم ؛ على (عليه السلام ) به قنبر فرمود: اى قنبر دو جامه به او بده و آن مرد به سرودن اشعارى در وصف على (عليه السلام ) پرداخت على (عليه السلام ) به قنبر فرمود: صد دينار طلا به او بدهند، عرض كردند يا على ! او را توانگر ساختى ، حضرت فرمود: من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود: از مردم قدردانى كنيد: سپس على (عليه السلام ) فرمود: (من از مردمى در تعجب و شگفتم كه با پول خود بنده ها و كنيزانى مى خرند امام مردم را (فقيران ) با احسان خود نمى خرند)(1181).

996- مفسر قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


غزالى نقل مى كند كه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: اگر خداوند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مرا اذن و اجازه دهند به اندازه بار چهل شتر الف سوره فاتح الكتاب را شرح مى نمايم . سپس ? مى گويد: و هذه الكثرة ص السعة و الافتتاح فى العلم لا يكون الا يكون الا لدنيا سماويا الهيا.(1182) يعنى : اين وسعت مطالب و گشودن باب علم نيست مگر علمى الهى و آسمانى و باطنى و خدادادى (اين علم اكتسابى نيست خدادادى است )... لذا در جايى ديگر حضرتش ? مى فرمايد:
سلونى عن القرآن اخبركم عن آياته فمن نزلت و اين نزلت يعنى ؛ راجع به قرآن از من بپرسيد هر آينه شما را آگاه مى كنم كه آيات آن درباره چه كسى و در كجا نازل شده است .
اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) در جواب سؤ ال رهبانى از وجه الله فرموده است : فهذا الوجود كله وجه الله ، ثم قراء:
فاينما تو لو فثم وجه الله .(1183) پس اين وجود همه وجه الله است سپس آيه شريف را قرائت كرد: پس به هر طرف كه رو كنى همان سمت خداست .

997- سفارش به امام حسن (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى دو كودك خطى را نوشته سپس خدمت امام حسن (عليه السلام ) آوردند و او را حكم خود قرار دادند تا آن حضرت قضاوت كند كه كدام خط نيكوتر است در آن هنگام على (عليه السلام ) چشم به وى دوخت و فرمود:
يا بنى انظر كيف تحكم فان هذا حكم و الله سالم عنه يوم القيامة ؛ يعنى : اى پسرم ! دقت كن چگونه قضاوت مى كنى ؟ بى گمان اين يك قضاوت است خداوند روز قيامت از آن ، تو را مورد سؤ ال قرار خواهد داد.(1184)

998- توبه نصوح

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


على (عليه السلام ) مى فرمايد ترك الذنب اهون من طلب التوبة ؛ يعنى گناه نكردن آسان تر از توبه است ؛ عرض شد يا اباالحسن توبه نصوح كدام است و چگونه ؟
حضرت فرمود: پشيمانى با دل و طلب آمرزش با زبان و تصميم نداشتن بر انجام گناه .(1185)

999- همه زهد در دو كلمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روايت است كه على (عليه السلام ) فرمود: خداوند متعال زهد را در دو كلمه جمع فرموده است : كه اگر كسى به اين آيه عمل كند زاهد روزگار است و آن آيه اين است : لكيلا تاءسوعا على ما فاتكم ؛ براى آنچه از دست داده ايد تاءسف نخوريد.(1186)

1000- معرفى امام على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


مفضل بن عمر از امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد يابن رسول الله به چه دليل على بن ابيطالب (عليه السلام ) قسيم الجنة و النار تقسيم كننده بهشت و جهنم شده است ؟
حضرت فرمودند: به سبب اينكه محبت به آن حضرت عين ايمان است و عداوت با او كفر است و تحقيقا بهشت فقط براى اهل ايمان آفريده شده است و جهنم صرفا براى اهل كفر؛ بدين علت قسمت كننده بهشت و جهنم است و كسى داخل بهشت نمى شود الا با محبت او و كسى داخل در جهنم نشود الا كسانى كه دشمنى با آن حضرت را داشته باشند.
مفضل عرض كرد: اى پسر رسول خدا: بنابراين انبياء و اوصياى آنان هم على (عليه السلام ) را دوست داشته اند و دشمنانش را مبغوض ? مى داشته اند؟!
فقال نعم . قلت : فكيف ذلك ؟!
امام فرمود: آرى ، مفضل عرض كرد: چگونه است آن مطلب ؟!
حضرت فرمود: آيا ندانسته اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در روز خيبر فرمود: هر آينه حتما من پرچم و لواى جنگ را فردا به مردى مى سپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. و او از ميدان كار زار بر نمى گردد مگر اينكه خداوند بدست او فتح و ظفر را نصيب خواهد نمود.(1187)
عرض كرد: بلى ، امام فرمود: آيا ندانسته اى كه چون يك پرنده بريان براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آوردند آن حضرت به خداوند عرض كرد: بار پروردگارا! محبوب ترين مخلوقات خود را بياور تا او با من از اين پرنده بخورد و مقصود از احب خلق اله على (عليه السلام ) بود.
عرض كرد: بلى ، امام فرمود: ايا ممكن است كه انبياى خداوند و اوصياى آنها دوست نداشته باشند مردى را كه خدا و رسولش او را دوست داشته باشند و وى نيز خدا و رسولش را دوست داشته باشد؟ گفتم : نه .
حضرت فرمود: آيا ممكن است كه مؤ منين از امت هايى باشند كه حبيب خدا و حبيب رسولش و حبيب پيمبرانش را دوست نداشته باشند؟
گفتم : نه .
حضرت فرمود: بنابراين ثابت شد كه تمامى پيامبران خدا و مرسلين از آنها تمامى مومنان ، محبت و دوستدار على بن ابيطالب (عليه السلام ) هستند.
و همچنين ثابت شد كه تمامى مخالفين آنها دشمن او و دشمن تمامى دوستداران و اهل محبت او مى باشند. گفتم : آرى .
حضرت فرمود: بنابراين داخل در بهشت نمى شود مگر كسى كه على (عليه السلام ) را دوست بدارد خواه از پيشينيان باشد و خواه از پسينيان ؛ پس روى اين استدلال على (عليه السلام ) قسمت كننده بهشت و جهنم است .
مفضل در اينجا عرض كرد: اندوه و غصه را از من گرفتى خداوند غصه و اندوهت را بزدايت .
امام سپس فرمود: اى مفضل اين مطلب را بگير، زيرا آن از علوم مخزون و مكنون و پنهان است كه كسى را بدان دسترسى نيست .(1188)

1001- چشم چرانى ممنوع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


در روايت است كه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در ميان اصحاب خود نشسته بود كه زنى زيبا و جميل از آنجا عبور كرد و اين گروه چشمهاى خود را با نگاهى طولانى به او دوختند.
فقال (عليه السلام ): ان ابصار هذه الفحول طوامح و ان ذلك سبب هبابها، فاذا نظر احدكم الى امراة تعجبه ، فليلا مس اهله فانما هى امراة كامراة ؛ يعنى : در اين حال حضرت فرمود: چشم هاى اين مردان . گشاده و تيز بين و دنبال كننده مطلوب از راه دو است و همين چشم چرانى سبب هيجان نفوس آنها براى آميزش و لمس نمودن زنان است . بنابراين اگر احيانا چشم شما به زن زيبايى افتاد، كه براى شما شگفت آور دلپسند بود فورا برويد، و با عيال خودتان در منزل آميزش نموده و هم بستر شويد: زيرا زوجه شما هم زنى است مانند ساير زنان .
فقال رجل من الخوارج قاتله الله كافرا ما افقهه !
مردى از خوارج كه سخن امام على (عليه السلام ) را شنيد به امام گفت : خدا اين مرد كافر را بكشد، چقدر دانا و بينا و فقيه و عاقبت انديش و به اسرار احكام آشنا و بصير است ؟!
اصحاب امام على (عليه السلام ) از جابر جستند تا آن مرد بى ادب را بكشند.
حضرت فرمود: آرام باشيد جزاى او نيست مگر دشنامى در مقابل دشنام او كه به من داده است و يا به عوض آن ، عفو و گذشت از گناهى كه مرتكب شده است .(1189)


لينک ثابت |یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386|
داستان
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم على منى به منزلة راسى من بدنى ؛
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نسبت على با من ، مانند نسبت سر من با بدن من است .(1)
مردى كه وسعت او در تمام عوالم وجود نمى گنجد، ما را چه رسد به اينكه ، در چند برگ به شرح شمايل پر شميم او بپردازيم .
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم .(2)
براستى مردى را كه در فضايلش رسول نجيب و ناجى صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين را مى توان در اين چند برگ به وجودش دست يافت ؟!!
اين نوشته و داستانهاى مختصر تحقيقا خواننده را در درياى غم مظلومى على (عليه السلام ) گرفتار امواج آتشى خواهد كرد كه قرنهاست كه روح شيعيانش را غرق احتراق كرده است .
زين آتشى كه در سينه من است
خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت (3)
و اشك ما نيز در ميان ، آتش آتشفشان دل پر حرارت ماست كه از چشمه چشمان جارى و جاويد است .
بحر در ساغر گرداب نگنجد هرگز(4)
اى كسى كه چشم روزگار و زندگى به چشمان مظلوم توست
اى كاش ما نيز در كوچه هاى كوفه با تو بوديم
اى كاش در ركاب تو با جماعت جاهل جمل مى بوديم و مى جنگيديم
اى كاش در صفين در صف با صفا تو مى بوديم
و اى كاش در تنهائيت ، زمزمه هاى شبانه ات ، همانند كميل و ميثم و مقداد هم قدمت مى بوديم .
شايد اگر آن روزها مى بوديم اين قدر نمى سوختيم .
و هزاران اى كاش هاى ديگر؛ كه جگر ما را پاره پاره كرده است .
اللهم يا شاهد كل نجوا و موضع كل شكوى
جماعت جاهل و غافل با تو چها كه نكردند كار را به آنجا رساندند كه فرمودى : خدايا اين جماعت مرا بيچاره كردند.
به خداوندى خداوند سوگند، دل آب از غصه هايت آب شد و قلب آتش ? كباب به قول پير، پيرو، پايدار، خمينى :
ما را رها كنيد در اين رنج بى حساب
با قلب پاره پاره و با سينه اى كباب
و درود خداوند بر آن مرد خدايى باد!
كه آه نامه آتشينش در خطبه شقيقه در سينه سخن پنهان گشت .
در نهج البلاغه اش عنان بيان به دست كيست ؟
به دست غم و غصه هاى او
براستى او با توسن سخن به كجا مى تازد؟ به ديار غربت و تنهايى به نخلستانها و چاههاى پر درد كوفه
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشاه كامكار ما نرسد
آيا كسى بود يا هست كه سخن او را درياب ، و خويشتن خويش را در فضاى معطر مطهر او گم كند.
به ادعا نتوان شيعه بود، شيعه كسى ست
كه پاى خود بگذارد به جاى پاى على (5)
آيا براستى در بيت الاحزان فاطمه عليهاالسلام زمزم جارى و جاويد اشكهاى زهرا عليهاالسلام ، جزء براى غم مظلومى على جاريست ؟
زهرا جان ؛ اين نوشته ها را از اول براى خرسندى تو نوشتم (6) براى زنى كه غصه دار غريبى ، مرد تنها مدينه است .
مدينه بعد از نبى صلى الله عليه و آله و سلم
زهرا جان !
هر چه بر سر دلم مى كوبم ، آرام نمى گيرد بر آن يتيم نواز عرب ، على مرتضى بفرما بر اين يتيم بيچاره اى كه زمين خورده شيطان و نفس است دستى از سر لطف بر كشد.
زهرا جان !
به خداى تو سوگند! قلبم قبله اى جز تو ندارد
اى قبله من قبر تو كجاست ؟ براى تو ناليم يا از براى همسرت ؟
زهرا جان !
اين سر پرغوغا و ناآرام ما پرچم ارادت به توست كه بر نيزه ى تن ناله كنان چون شمع بقيع مى سوزد.
و اميد اينكه روزى به عشق آل فاطمى بر چوبه دار سرافراز و لاله گون ، آرام گيرد.
زهرا جان !
وجود ما از خاك ، پاك فرما
روى دشمنانش سياه و جانم به فدايش و لعنت خدا بر ظالمان آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم

فصل اول : تولد تا بعثت

1- خبر تولد على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


امام صادق (عليه السلام ) فرمود: هنگامى كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مادر متولد شد، فاطمه بنت اسد نزد همسر خود ابوطالب (پدر على (عليه السلام )) آمد و مژده تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را به او داد، ابوطالب به او فرمود: يك سبت (روزگار دراز و طولانى ) صبر كن من هم مژده تولد مانند آن را كه جز نبوت ندارد، به تو خواهم داد، آنگاه امام فرمود: سبت مدت سى سال است و فاصله زمانى بين تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم تا تولد اميرالمؤ منين (عليه السلام ) سى سال بود.(7)

2- دستهايم رو به خداست !!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى حضرت امير (عليه السلام ) بدنيا آمد، فاطمه بنت اسد همانند ساير نوزادان على (عليه السلام ) را قنداق مى كرد و دستهاى آن حضرت را در قنداق مى بست . اما بعد از اينكه فاطمه به سراغ على (عليه السلام ) مى آمد، مشاهده مى كرد دستهاى آن حضرت بيرون از قنداق است و پارچه ها هم پاره شده است ، فاطمه بنت اسد دو پارچه مصرى محكم آورد دستهاى آن حضرت را محكم تر از قبل بست و آنگاه حضرت را در گهواره خود گذاشت ، حضرت امير (عليه السلام ) با تكانى ، مجدد دستمال ها را پاره كرد و دست خود را از قنداق بيرون آورد، مجدد فاطمه بنت اسد با سه پارچه محكم دست هاى حضرت را مى بندد، اجمالا تا هفت بار و هفت پارچه بر روى هم ، دست هاى حضرت را در قنداق مى بندد باز حضرت دستان خود را باز مى نمايد. آنگاه حضرت على (عليه السلام ) به مادر خود مى فرمايد.
مادر دست مرا رها كن ، دست على بايد باز باشد كه به درگاه خدا دراز كند (8)

3- تربيت على (ع ) در دامان پيامبر (ص )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى فاطمه بنت اسد مادر گرامى حضرت امير (عليه السلام ) آن حضرت را به دنيا آورد، از عمر مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سى سال مى گذشت . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آن كودك را سخت دوست مى داشت از اين رو به مادرش فاطمه بنت اسد گفت : گهواره على (عليه السلام ) را در كنار بستر من بگذار! از آن پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تربيت و پرورش بيشتر على را به عهده گرفت و به هنگام شستشو خودش على (عليه السلام ) را مى شست و شير به دهانش ? مى ريخت و در موقع خواب گهواره اش را تكان مى داد و در بيدارى با او سخن مى گفت ، و او را بر سينه خود مى فشرد... و هميشه او را به دوش ? مى گرفت و در كوهها و دره ها و بيابانهاى مكه او را به گردش ? مى برد.(9)

4- بار خدايا! جمعشان را پراكنده مكن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


شب بعد از عروسى حضرت فاطمه الزهراء (عليه السلام ) رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى ديدار وى به منزل على (عليه السلام ) آمد، آن گاه از على (عليه السلام ) پرسيد يا على همسرت را چگونه يافتى ؟ حضرت عرض كرد: يا رسول الله ياور خوبى است در طاعت خدا، بعد از فاطمه الزهراء (عليه السلام ) پرسيد: فاطمه جان شوهرت چگونه است ؟ عرض كرد: شوهر بسيار خوبى است در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى آنان دعا كرد: بار خداى جمعشان را پراكنده مكن و بين دلهايشان الفت بيفكن و...(10)
... لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى فاطمه (عليه السلام ) همانا على (عليه السلام ) نزد خداوند بزرگوارتر از هارون است . زيرا، هارون موسى را خشمگين نمود و حال آنكه على هيچ گاه مرا خشمگين نساخت . سوگند به آنكه پدرت را به حق به پيامبرى مبعوث كرد هرگز يك روز هم بر او غصب نكردم و هيچ گاه نگاه ننمودم به چهره على ، جز آنكه خشم از من رخت بربست .(11)

5- جوانمرد نوجوانان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابوطالب پدر حضرت على (عليه السلام ) نام على (عليه السلام ) را ظهير مى گفت : چرا كه بسيارى از مواقع او فرزندان ، برادر زاده هاى خود را جمع مى كرد و به آنان دستور مى داد كه با هم كشتى بگيرند، البته اين يك نوع تفريح رايج در عرب بود، على (عليه السلام ) آن موقع كودك بود و داراى بازوانى درشت و كوتاه . على (عليه السلام ) آستين هاى خود را بالا مى زد و با بزرگ و كوچك از برادران و عمو زاده هاى خويش كشتى مى گرفت بطورى كه با يك چرخش و بكار بردن فن خاصى پشت همه آنها را به خاك مى برد، پدرش نيز او را تشويق مى كرد و مى فرمود: على (عليه السلام ) پيروز شد، بدين سبب او را ظهير ناميده اند.(12)

6- براى ازدواج چه دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى على (عليه السلام ) از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم راجع به فاطمه (عليه السلام ) خواستگارى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مسرور و شادمان تبسم نموده و فرمود: آيا براى اين امر چيزى دارى ؟
على (عليه السلام ) عرض كرد پدر و مادرم فداى شما يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ، من چيزى را از شما پنهان نمى كنم آنچه دارم يك شمشير و يك زره و يك شتر آبكش (يا اسب ) است و جز اينها چيزى ندارم ، نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شمشير براى تو لازم است زيرا تو مرد جنگ هستى و با آن در راه خدا جهاد مى كنى و شتر نيز از لوازم زندگى تست كه بايد با آن آبكشى نموده و براى اهل و عيال خود كسب روزى كنى و در مسافرت ها بارت را بر آن حمل نمايى ، فقط زره تو مى ماند كه من آنرا به مهر زهرا (عليه السلام ) مى پذيرم يا على (عليه السلام ) مى خواهى ترا بشارتى دهم .
عرض كرد: بلى پدرم و مادرم فداى شما باد. فرمود: ترا بشارت باد كه خداى تعالى فاطمه (عليه السلام ) را به تو در آسمان تزويج نمود. پيش از اينكه من او را در زمين به تو تزويج كنم .(13)

7- لقب قضم براى على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


جنگ احد بود طلحة بن ابى طلحه قهرمان و پرچمدار غول پيكر دشمن به ميدان تاخت . امام على (عليه السلام ) به ميدان او رفت و درگيرى شديدى پديد آمد و سرانجام طلحه بدست على (عليه السلام ) كشته شد. هنگامى كه طلحه با على (عليه السلام ) روبرو شد فرياد زد يا قضم و به نقل ديگر گفت : يا قضيم . شخصى از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد: چرا دشمن ، على را با اين لقب (قضم ) خواند؟ امام صادق (عليه السلام ) فرمود: اين لقب را براى اين به على (عليه السلام ) گفت .
در آغاز بعثت در مكه مشركان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آزار مى رساندند ولى تا ابوطالب پدر على (عليه السلام ) همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود كسى جراءت جسارت به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نداشت . تا اينكه مشركان عده اى از كودكان را واداشتند تا به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سنگ بيندازند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خانه خود بيرون مى آمد، كودكان سنگ و خاك به طرف پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى انداختند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين جريان رنج آور (با توجه به اينكه موضوع به ميان كودكان كشيده شده بود) به على (عليه السلام ) (كه در آن زمان حدود سيزده سال داشت ) شكايت كرد.
على (عليه السلام ) عرض كرد: پدرم و مادرم به فدايت اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هر گاه از خانه بيرون رفتيد مرا نيز با خود بيرون ببريد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همراه على (عليه السلام ) از خانه بيرون آمدند كودكان مشركين ، طبق معمول خود، به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سنگ انداختند. على (عليه السلام ) به سوى آنها حمله مى كرد و هر گاه به آنها مى رسيد گوش و بينى و عضله صورت آنها را مى گرفت و فشار مى داد و در هم مى كوبيد كودكان بر اثر درد شديد گريه مى كردند و به خانه خود باز مى گشتند، پدرانشان مى پرسيدند چرا گريه مى كنى ؟ در پاسخ مى گفتند: قضمنا على قضمنا على على (عليه السلام ) ما را گوشمال و... داد از اين رو على (عليه السلام ) را به عنوان قضم ياد كردند (يعنى گوشمال دهنده و درهم كوبنده ).(14)
غالب در جمله غزوه ها به شجاعت
خاصه به ، بدر و حنين و خيبر و خندق (15)

8- مشاهدات قبلى و غيبى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در مورد مشاهدات قلبى خود در آغاز بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:
ارى نور الوحى و الرسالة و اشم و ريح النبوة ... در آن هنگام نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را (از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ) استشمام مى كردم .(16)
از اين سخن امام (عليه السلام ) معلوم مى شود كه هر انسانى علاوه بر چشم و گوش باطنى حس شامه و بويايى قلبى نيز دارد، سپس امام (عليه السلام ) در مورد مشاهدات قلبى خود در آغاز بعثت ادامه مى دهد: و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله و عليه و آله و سلم ؛ هنگامى كه وحى بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد صداى ناله شيطان را شنيدم سپس ادامه مى دهند: فقلت يا رسول الله ما هذه الزلة فقال : هذا الشيطان قد آيس من عبادته امام مى فرمايد: كه پس از شنيدن صداى ناله با گوش جان از رسول خدا پرسيدم كه يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اين ناله چيست ؟ فرمود: اين ناله ، ناله شيطان است كه از پرستش خود نوميد شده است در اينجا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم خطاب به اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى و لكنك وزير... تو مى شنوى آنچه را من مى شنوم و مى بينى آنچه را كه من مى بينم تنها تفاوت من با تو اين است كه تو پيامبر نيستى ولى وزير من هستى .

9- پرورش دهنده على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


هنگامى كه على (عليه السلام ) به سن حدود شش سالگى رسيد، قحطى و كمبود سراسر مكه و اطراف آن را فرا گرفت ، ابوطالب پدر على (عليه السلام ) كه مرد آبرومند و عيالوار بود در مضيقه سختى قرار گرفت ، خويشان ابوطالب تصميم گرفتند سرپرستى بعضى از فرزندان او را به عهده بگيرند رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نزد عمويش ابوطالب آمد و فرمود: على (عليه السلام ) را به من واگذار تا سرپرستى او را به عهده بگيرم و در پرورش او كوشا باشم ابوطالب پيشنهاد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را پذيرفت از آن پس على (عليه السلام ) به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم راه يافت و تحت نظارت و پرورش ? مستقيم و مخصوص آن حضرت قرار گرفت تا آن هنگام كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، به پيامبرى مبعوث گرديد. نخستين كسى كه به آن حضرت ايمان آورد امام على (عليه السلام ) بود كه در آن هنگام ده سال داشت به اين ترتيب آن حضرت پروريده پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و تمام ذرات وجودش با رهنمودهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رشد و نمو نمود.(17)
نوشته بر در فردوس كاتبان قضا
نبى رسول و وليعهد حيدر كرار(18)

10- مولود قرآن خوان !

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


عباس بن عبدالمطلب روايت كرده زمانى كه على بن ابيطالب (عليه السلام ) بدنيا آمد قندانه او را به دست حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دادند. حضرت على (عليه السلام ) به تلاوت آيات اوليه سوره مؤ منون و آيات بعدى آن پرداخت و وقتى به آيه اولئك هم الوارثون رسيد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به خدا قسم ! كه اى على (عليه السلام ) تو امير ايشان مى باشى .(19)

11- كودك خوش اقبال و فرخنده !

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


جابر گويد: امام باقر (عليه السلام ) به من خبر داد: يكى از زنان طايفه بنى هلال ، دايه حضرت على (عليه السلام ) بود كه در زمان شيرخوارگى حضرت در خيمه خود به او شير مى داد و نگهداريش مى كرد، آن زن پسرى هم داشت كه برادر همشير على (عليه السلام ) به حساب مى آمد ولى سنش يازده ماه و چند روز از على بزرگتر بود در كنار خيمه آنان چاهى قديمى قرار داشت روزى آن طفل بر لب چاه آمد و سر خود را داخل آن نمود على (عليه السلام ) نيز مصمم شد به دنبال او برود، پاى على (عليه السلام ) به ريسمانهاى خيمه پيچيده شد و آنگاه طنابها را كشيد تا خود را به برادر رضاعى خود برساند آنگاه به يك پا و دست او چسبيد به حالتى كه دست او را در دهان و پايش را به دست گرفت تا از فرو افتادن او در چاه آب جلوگيرى كند. در همين حال مادر رضاعى على (عليه السلام ) از راه رسيد و صحنه را مشاهده كرد و شيون كنان فرياد زد: اى اهل قبيله ام ، اى طايفه ام بيائيد، چه بچه فرخنده و مباركى !! على فرزندم را نگه داشته تا در چاه نيفتد سپس دو كودك را از سر چاه دور كرد مردم نيز از نيروى طفلى با آن سن و سال در شگفتى فرو رفته بودند، كه با بند شدن پاى على (عليه السلام ) به طنابهاى خيمه چگونه خود را كشيده تا دستش را به برادرش برساند لذا بدين جهت مادر رضاعيش او را ميمون ناميد يعنى مبارك و فرخنده و آن كودك در ميان طايفه بنى هلال به معلق ميمون شهرت يافته بود.(20)

12- قبله حاجات على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى كه حضرت على (عليه السلام ) در حمل مادر خود فاطمه بن اسد بود چون حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه بنت اسد را مى ديدند، اگر فاطمه نشسته بود بى اختيار از جاى خود برمى خاست وقتى از جناب فاطمه بنت اسد سؤ ال مى كردند چرا تو با حمل بچه اى كه دارى باز بر مى خيزى ، فرمود: حالت عجيبى در خود مى بينم هر وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را مى بينم بچه در رحم من به حركت مى آيد و متوجه مى شوم كه فرزندم قيام نموده لهذا هنگام ديدن آن حضرت بى اختيار بر مى خيزم و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در پيش من از طرفى به طرف ديگر مى رود فى الفور جنين من نيز به همان سمت به حركت در مى آيد بنابراين من نيز ناچارم روى خود را بدان طرف نمايم ، لذا حضرت على (عليه السلام ) از حالت و مرتبت حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منكشف بوده در هنگامى كه هنوز تولد نيافته بود و اين نيست مگر از خواص نفس قدسى (21) لذا اهل تسنن به همين دليل وقتى كه نام مبارك على (عليه السلام ) را به زبان مى آورند مى گويند كرم الله وجهه (خداوند بر مقامش بيفزايد) و فقط درباره على (عليه السلام ) اين جمله را مى گويند ولى درباره ساير صحابه جمله (رضى الله عنه ) مى گويند.

13- تولد على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


على (عليه السلام ) اولين هاشمى است كه پدر و مادرش هاشمى بودند (فاطمه بنت اسد بن هاشم و ابوطالب ابن عبدالمطلب بن هاشم ) حضرت امير در روز جمعه 13 رجب ده سال قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و 23 سال پيش از هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در شهر مكه و در خانه خدا به دنيا آمد. ابن قعنب مى گويد: با عباس ? بن عبدالمطلب و گروهى ديگر روياروى خانه ى خدا نشسته بوديم فاطمه بنت اسد به سوى خانه ى خدا آمد و ايستاد و گفت : خداوندا به تو پيامبرانت و كتابهايشان ايمان دارم . گفتار ابراهيم (عليه السلام ) جد خود را راستين مى دانم همانگونه اين خانه را به فرمان تو بنا نهاد... تو را به او، و به اين كودك كه با خود در شكم دارم ، سوگند مى دهم كه زادنش را بر من آسان كن در همين هنگام به چشم خويش همه ما ديديم كه ديوار خانه ى خدا از هم شكافت و آن گرامى بانو پا به درون آن گذارد و ديوار دوباره به هم آمد ما هم شتابناك برخاستيم تا در خانه را باز كنيم اما هر چه كرديم باز نشد... و دانستيم كه اين حكمت خداوندى است . سپس ? فاطمه بنت اسد بعد از چهار روز با كودك خود از خانه كعبه بيرون آمد. طبق پاره اى از روايات ابوطالب در هنگام ولادت حضرت على (عليه السلام ) در مكه حضور نداشت ، آنگاه كه ابوطالب آمد، فرزند را از مادر گرفت و به همراه فاطمه به سمت خانه كعبه رفت و از خداى كعبه خواست كه نام او را هم خود معين كند و شعرى در پى درخواستش ? خواند: اى پروردگار شبهاى تيره و تاريك ، اى پروردگار ماه نورانى و درخشان ، به امر خود براى ما بيان كن ، كه چه سزاوار او مى بينى درباره اين فرزند و او فكر مى كرد نام فرزند خود را چه بگذارد ورقه سبزى از آسمان فرود آمد كه روى آن نوشته شده بود:
خصصتما من ولد الزكى
الطاهر المطهر المرضى
واسمه من شامخ على
على اشتق من العلى
يعنى : شما زن و شوهر را به وجود فرزندى پاك و مفتخر ساختيم . فرزندى كه پاكيزه و برگزيده و مورد پسند خداست . نام او را به سبب عظمتش على گذاشتيم . نام على از نام خداى على اعلى مشتق است .(22)

14- كودك بت شكن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حضرت على (عليه السلام ) دوران كودكى خود را مى گذرانيد. روزى پدرش ابوطالب نزد همسرش فاطمه بنت اسد آمد و گفت : على (عليه السلام ) را ديدم كه بتهاى بت پرستان را مى شكند. مى ترسم كه بزرگان قريش با خبر شوند و به او آسيب برسانند، فاطمه مادر على گفت : شگفتا من خبرى عجيب تر از اين به تو بدهم آن هنگامى كه على (عليه السلام ) بچه بود و در رحم من قرار داشت روزى كنار كعبه رفتم به طواف كعبه ، قصد پرستش خدا را كردم . بت پرستان ، بت هاى خود را در محلى در كنار كعبه گذاشته بودند. وقتى كه در طواف به روبروى آن محل رسيدم على (عليه السلام ) در رحمم آنچنان دو پاى خود را فشار مى داد كه من از نزديك شدن به جايگاه بتها ناتوان مى شدم .(23)

15- خواسته هاى پيامبر (ص ) از خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على (عليه السلام ) فرمود: اى على ! پنج چيز درباره ى تو از خدا خواستم كه خداوند همه را به من عطا كرد:
1- اينكه من اول كسى باشم كه از قبر بر مى خيزم و غبار از چهره مى افشانم ،و تو هم با من باشى .
2- خداوند اجازه دهد كه من و تو در محل سنجش اعمال بايستيم .
3- ترا در قيامت پرچمدار من قرار دهد.
4- امت مرا به دست تو از حوض كوثر سيراب كند.
5- هنگام رفتن به بهشت ترا پيشرو امت قرار دهد.
آنگاه فرمود: شكر خداى را كه بر من منت نهاد و همه ى اين تقاضاها را پذيرفت .(24)

16- پيشگويى ولادت حضرت على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


در زمان حضرت ابوطالب (عليه السلام ) راهبى زندگى مى كرد بنام مثرم بن دعيت بن شيتقام .
اين مرد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداوند را عبادت كرده بود و هرگز حاجتى از خداوند نخواسته بود.
تا اينكه از خدا خواست ، خداوندا! يكى از اولياء خود را به من نشان ده ؛ خداوند حضرت ابوطالب را نزد او فرستاد تا چشم مثرم به حضرت افتاد از جا برخاست و سر او را بوسيد و او را در مقابل خود نشانيد و گفت : خدا تو را رحمت كند، تو كيستى ؟
حضرت فرمود: مردى از منطقه تهامه .
پرسيد از كدام طايفه عبد مناف ؟ فرمود: از بنى هاشم .
راهب بار ديگر برخاست و سر حضرت ابوطالب (عليه السلام ) را بوسيد و گفت : خدا را شكر كه خواسته مرا اعطا كرد و مرا نميراند تا ولى خود را به من نشان داد.
سپس گفت : تو را بشارت باد! خداوند به من الهام نموده كه آن مژده اى به توست . حضرت ابوطالب (عليه السلام ) پرسيد آن بشارت چيست ؟ گفت : فرزندى از صلب تو بوجود مى آيد كه ولى الله است .
اوست ولى خدا و امام متقين و وصى رسول رب العالمين .
اگر آن فرزند را ملاقات كردى از من به او سلام برسان و از من به او بگو: مثرم به تو سلام مى گويد: و شهادت مى دهد كه خدايى جز الله نيست ، يگانه است و شريكى ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشين بر حق او هستى نبوت با محمد و وصايت با تو كامل مى شود.
در اينجا حضرت ابوطالب (عليه السلام ) گريه كرد و فرمود: نام اين فرزند چيست ؟ او گفت : نامش على است .(25)

17- قارى قرآن در آغوش پيامبر (ص )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


هنوز لحظات اول تولد امام على (عليه السلام ) بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على (عليه السلام ) را به بغل گرفت حضرت ابوطالب (عليه السلام ) مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با على (عليه السلام ) صحبتهاى خصوصى مى كرد و سوالات بسيارى از او نمود على (عليه السلام ) هم با اسرارى كه بين خود داشتند با آن حضرت سخن گفت : و آنگونه كه انبيا و جانشينانش با يكديگر سخن مى گويند با هم صحبت كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با زبان مبارك خود دهان على (عليه السلام ) را باز كرد و زبان خود را در دهان او قرار داد. در اين حال دوازده چشمه از زبان آن حضرت بر دهان على (عليه السلام ) باز شد و اين چنين كام او را برداشت .
بعد از آن پيامبر در گوش راست على (عليه السلام ) اذان و در گوش چپ او اقامه گفت : سپس نوزاد كعبه رو به پدر خود كرد و گفت : اكنون نزد مثرم راهب (26) برو و او را بشارت ده و آنچه را كه ديدى براى او بازگو كن ، اكنون در فلان غار است
بعد از آن پيامبر صلى الله عليه و آله مولود كعبه را در آغوش خود گرفت و همگى به خانه ابوطالب وارد شدند.(27)

18- خبر تولد على (ع ) براى راهب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


مثرم راهب كه دستان آن قبلا اشاره شد خبر تولد على (عليه السلام ) را به ابوطالب داده بود و گفته بود كه سلام مرا به آن تازه مولود كعبه برسان بعد از تولد على (عليه السلام ) در همان ساعات اول تولد رو به پدر كرد و گفت : اكنون نزد مثرم برو و او را بشارت ده ...
حضرت ابوطالب از مكه راهى سرزمين شام شد تا در كوه لكام (28) در غارى كه قبلا محل آن معين شده بود مثرم را از ولادت على (عليه السلام ) مطلع كند.
لذا در روزهاى بعد از ولادت على (عليه السلام ) ناگهان ابوطالب (عليه السلام ) چهل روز از چشم مردم غايب شد و راهى شام شد.
هنگامى كه به كوه لكام رسيد و وارد غار شد مشاهده كرد كه مثرم از دنيا رفته و جسد او در رو انداز روزانه اش پيچيده شده و بسوى قبله قرار داده شده است . و هم چنين او دو مار سياه و سفيد را ديد كه كنار بدن او از آن مواظبت مى كنند مارها همين كه حضرت را ديدند، در غار پنهان شدند. حضرت ابوطالب (عليه السلام ) مقابل جنازه مثرم قرار گرفت و گفت : سلام بر تو اى ولى خدا.
ناگهان خداوند مثرم را زنده كرد او به پا خاست در حاليكه دست بر صورت خود مى كشيد و مى گفت :
اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له و ان محمدا عبده و رسوله و ان عليا ولى الله و الامام بعد نبى الله
حضرت ابوطالب به مثرم گفت : بشارت ده كه على در زمين ظاهر گشته است !
مثرم پرسيد: علامت آن شبى كه بدنيا آمد چه بود؟ حضرت ابوطالب (عليه السلام ) تمام ماجراهاى پيش آمده را براى مثرم بازگو كرد، تا آنجا كه گفت : على (عليه السلام ) به سخن آمد و به من گفت : نزد تو بيايم و تو را بشارت دهم و آنچه ديده ام برايت بازگو كنم .
مثرم گريه كرد و سپس سجده شكر بجا آورد و بعد از آن دراز كشيد و خوابيد و گفت : رو انداز را روى من قرار بده ؛ ابوطالب روانداز او را انداخت و متوجه شد او از دنيا رفته است ابوطالب (عليه السلام ) سه روز در آنجا ماند و هر چه با مثرم سخن گفت : پاسخى نشنيد.
اينجا بود كه بار ديگر دو مار بيرون آمدند و به او گفتند: سلام بر تو اى ابوطالب (عليه السلام ) حضرت هم جواب آنها را داد. سپس به او گفتند: نزد ولى خدا باز گرد كه تو از ديگران سزاوارتر به حفظ و نگهدارى او هستى .
حضرت به آن دو مار گفت : شما كيستيد؟ آنها گفتند: ما عمل صالح او هستيم كه خداوند ما را از نيكيهاى اعمالش خلق كرده و تا روز قيامت در اينجا از او محافظت مى كنيم و روز قيامت يكى از ما پيش روى او و ديگرى از پشت سرش او را به بهشت هدايت مى كنيم .
پس از اين ماجرا حضرت ابوطالب (عليه السلام ) از شام به مكه بازگشت و اين سفر چهل روز به طول انجاميد.(29)

19- غذاى بهشتى براى ابوطالب (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


آن هنگام كه حضرت ابوطالب (عليه السلام ) خبر ولادت اميرالمؤ منين (عليه السلام ) را از مثرم راهب شنيد به او گفت : من واقعيت سخن تو را بايد با برهانى روشن و دليلى واضح بدانم . مثرم گفت : چه مى خواهى كه از خداوند برايت بخواهم و هم اكنون به تو عطا كند تا برايت دليلى باشد؟
حضرت ابوطالب (عليه السلام ) فرمود:
هم اكنون غذايى از بهشت مى خواهم
راهب اين دعا را كرد و هنوز دعايش تمام نشده بود كه طبقى ظاهر شد كه در آن از ميوه هاى بهشت بود: رطب ، انگور و انار حضرت ابوطالب (عليه السلام ) يك انار برداشت و از نزد مثرم بيرون آمد و خوشحال به خانه رسيد و آن را ميل كرد. از همان ميوه بهشتى در صلب مقدس ? اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) به وجود آمد.(30)

20- غذاى بهشتى براى فاطمه بنت اسد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى فاطمه بنت اسد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ديد كه خرمايى ميل مى كند كه بوى خوش آن از تمام عطرهاى مشك و عنبر بالاتر است و آن خرما از نخلى بود كه شاخه اى نداشت !
فاطمه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خرما در خواست كرد و حضرت خرمائى به او داد تا او ميل كند فاطمه پس از اينكه آن خرما را خورد خرمايى نيز براى شوهرش ابوطالب (عليه السلام ) از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم طلب كرد حضرت براى او هم خرما داد.
شب كه شد ابوطالب (عليه السلام ) بوى خوشى را استشمام كرد كه هرگز مانند آن را نبوييده بود. فاطمه كه متوجه ابوطالب (عليه السلام ) بود خرما را به او نشان داد و او هم ميل كرد. و وجود جسمانى اميرالمؤ منين (عليه السلام ) از نتيجه آن خرماى بهشتى بوجود آمد.(31)

21- پيشگوئى كاهن درباره مادر على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى حضرت فاطمه بنت اسد مادر على (عليه السلام ) با عده اى از زنان قريش نشسته بود در اين حال پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با چهره نورانى خود ظاهر شدند در حالى كه يكى از كاهنان پشت سر آن حضرت مى آمد و آن حضرت را زير نظر داشت و به دقت او را نگاه مى كرد.
وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد آن زنان رسيدند كاهن از آنان درباره حضرت پرسيد. آنان گفتند: اين محمد است ، صاحب شرف عظيم و فضيلت شامخ ، كاهن آنچه از منزلت حضرت مى دانست به آنان گفت ، و درباره آينده آن حضرت و پيامبريش و مقام بلندى كه به آن دست خواهد يافت به آنان بشارت داد سپس اضافه كرد:
در بين شما آن بانويى كه پيامبر را در كودكى پرستارى كرده است بزودى همين پيامبر فرزند اين زن را پرستارى مى كند(32) كه هر دو از يك ريشه اند. او را به اسرار و صحبت خود مخصوص مى گرداند و يگانگى و برادرى خود را با او قرار مى دهد.
فاطمه بنت اسد به كاهن گفت : منم آنكه از او نگهدارى كرده ام . من همسر عموى او هستم كه به آينده او اميد دارد و منتظر است ، كاهن گفت :
اگر راست مى گويى بزودى پسرى عالم ، و مطيع پروردگار و عالى مقام به دنيا مى آورى كه نام او سه حرف است .
او در همه امورش پيرو اين پيامبر است و در همه امور كوچك و بزرگ او را يارى مى كند پريشانى ها را از او مى زدايد... او و پسر تو كه جانشين اوست پيامبر را بعد از رحلتش در حجره اش دفن مى كند.(33)

22خواب فاطمه بنت اسد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


فاطمه بنت اسد مى گويد: آن روز درباره سخن آن كاهن فكر كردم و شب همان طور در خواب چنين ديدم : كه كوههاى شام به حركت درآمده و پيش مى آمدند در حالى كه پوششى از آهن بر روى آنها بود، و از داخل آنها صداى وحشتناكى برمى خاست . كوههاى مكه نيز به حركت درآمده و به استقبال آنها رفتند و با همان صداى وحشتناك جوابشان را دادند. منظره وحشت آورى بود و آن كوهها مانند شتر رم كرده و در هيجان بودند. كوه ابوقبيس مانند اسب به حركت درآمده بود و قطعات آن از راست و چپش مى افتاد و مردم آنها را جمع مى كردند.
من نيز همراه مردم به جمع كردن پرداختم و چهار شمشير و يك كلاه خود آهنين طلاكوب شده برداشتم همينكه وارد مكه شدم يكى از آن شمشيرها در آب افتاد و به قعر آن رسيد و سپس به آسمان بالا رفت دومى آن هم مستقيم به آسمان رفت و سومى به زمين افتاد و شكست و چهارمى از غلاف بيرون كشيده و در دست من ماند.
من آن را بدست گرفته و مى چرخاندم كه ناگاه آن شمشير به بچه شيرى تبديل شد و سپس به شير مهيبى مبدل گرديد و از دست من خارج شد و به سوى كوهها به راه افتاد و همچنان پستى و بلندى هاى آن را در مى نورديد. در آن حال مردم از او مى ترسيدند و از او حذر مى كردند، كه ناگهان محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و دست در گردن او انداخت و مانند آهوى مهربان با او همراه شد.
آنگاه من از خواب بيدار شدم در حالى كه مرا لرزه گرفته بود و به وحشت افتاده بودم در پى تعبيركنندگان خواب خود رفتم تا آنكه يكى از آنها خواب مرا، به من خبر داد او در تعبير چنين گفت :
تو چهار فرزند پسر و بعد از آنها دخترى بدنيا مى آورى يكى از پسران تو غرق مى شود و ديگرى در جنگ كشته مى شود و آن ديگر مى ميرد و نسل او باقى مى ماند ولى چهارمى آنها امام مردم مى شود او صاحب شمشير و حقيقت است او صاحب فضيلت و مقام والا است او پيامبر مبعوث شده را به بهترين وجهى اطاعت مى كند(34)

23- خواب بعدى فاطمه بنت اسد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


فاطمه بنت اسد مى گويد: اين رويا همچنان در ذهن من بود تا خداوند سه پسر به من عطا كرد: عقيل و طالب و جعفر سپس به على (عليه السلام ) حامه شدم .
در آن ماهى كه على (عليه السلام ) را به دنيا آوردم در خواب ديدم عمودى از آهن از وسط سر من جدا شد و در هوا به حركت درآمد تا به آسمان رسيد و سپس به سوى من بازگشت در خواب پرسيدم : اين چيست ؟ به من گفته شد:
اين قاتل اهل كفر و صاحب پيمان پيروزى است . حمله او شديد است و از ترس او به وحشت درمى آيند.
او كمك پروردگار براى پيامبرش و تاءييد او بر عليه دشمنش ? مى باشد(35)

24- قربانى براى درخواست فرزند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حضرت ابوطالب و فاطمه بنت اسد تا مدتى صاحب هيچ فرزندى نمى شدند. به همين جهت سرپرستى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را بر عهده گرفتند و از وجود او خرسند شدند و درخشش وجود او را در خانه خود سعادت مى دانستند و او را بعنوان فرزند خود پذيرفتند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در خانه آنان بهترين و بالاترين دوران رشد را سپرى كرد محبت مادرانه فاطمه بنت اسد نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در حدى بود كه آن حضرت او را مادر خطاب مى كرد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آن روزگار رغبت فاطمه را به مادر شدن متوجه شد لذا روزى به او فرمود:
مادر جان ! يك قربانى خالصانه براى خداوند ذبح كن و در آن شريكى قرار مده ، خداوند آن را از تو مى پذيرد و از تو قبول مى كند و حاجت تو را زود برمى آورد.
فاطمه بنت اسد امر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را اطاعت كرد و خالصانه قربانى كرد و از خداوند خواست فرزند پسرى به او عطا كند. دعاى او را مستجاب كرد و او به آرزويش رساند و پنج فرزند به او عطا فرمود: عقيل ، طالب ، جعفر، على (عليه السلام )، و بعد از آنها خواهرشان فاخته كه معروف به ام هانى است (36)

25- لرزه در مكه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


از آن شبى كه وجود مبارك اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در رحم مادر قرار گرفت تا چند روز زمين به لرزه درآمد بطورى كه قريش بشدت از آن زمين لرزه نگران شدند و به وحشت افتادند و به يكديگر گفتند:
خدايان بت هاى خود را بر فراز كوه ابوقبيس ببريد تا از آنها بخواهيم اين زلزله را برطرف كنند و اين مسئله را دفع نمايند.
وقتى آنها بهمراه بت ها برفراز كوه جمع شدند لرزش آن بيشتر شد بطورى كه صخره ها و تخته سنگها را به حركت درآورد و آنها را متلاشى ساخت و بتها به صورت روى زمين افتادند. آنها وقتى اين منظره را ديدند گفتند: ما در مقابل اين امر عظيم طاقت نداريم ! اينجا بود كه حضرت ابوطالب (عليه السلام ) بر فراز كوه آمد و در حالى كه به اضطراب مردم اهميتى نمى داد فرمود: اى مردم خداوند تبارك و تعالى امشب حادثه جديدى در جهان هستى ايجاد كرده و مخلوقى را خلق كرده كه اگر او را اطاعت نكنيد و به ولايت او اقرار ننماييد و به امامتش گواه نباشيد، اين لرزه و زلزله آرام نمى گيرد و آنقدر ادامه پيدا مى كند كه در سرزمين تهامه براى شما مسكنى باقى نماند.
مردم گفتند: اى ابوطالب ، هر چه تو بگويى مى پذيرم حضرت ابوطالب (عليه السلام ) گريه كرد و دستهاى خود را به سوى خداوند بلند كرد و عرضه داشت : الهى و سيدى اسالك بالمحمدية المحمودة و بالعلوية العاليه و بالفاطمية البيضاء و الا تفضلت على تهامه بالرافة و الرحمة (37) با دعاى حضرت ابوطالب (عليه السلام ) زلزله آرام گرفت و مردم اين دعا را بخاطر خود سپردند و نوشتند و در همان زمان جاهليت آن دعا را در گرفتاريهاى خود مى خواندند در حالى كه معانى و حقيقت آن را نمى دانستند(38)

26- تكلم على (ع ) در رحم مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


از هنگامى كه فاطمه بنت اسد به اميرالمؤ منين (عليه السلام ) حامله شد زيبايى چهره اش افزوده گشت فاطمه صداى فرزندش را از درون مى شنيد كه مى گفت :
لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، به تختم النبوة و بى تختم الولاية ، خدايى جز الله نيست ، محمد پيامبر خداست ، با او نبوت و با من ولايت ختم مى شود
گاهى حضرت در شكم مادر خود با مردم بيرون سخن مى گفت حتى روزى با برادر خود جعفر سخن گفت ، كه جعفر با شنيدن صداى على (عليه السلام ) از درون شكم فاطمه بنت اسد بيهوش روى زمين افتاد(39)

27- سقوط بتها در مقابل فاطمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


روزى فاطمه بنت اسد براى زيارت وارد كعبه شد ناگهان بتها به صورت روى زمين افتادند فاطمه بنت اسد دست بر شكم خود كشيد و خطاب به پسرش گفت :
نور چشمانم ، اكنون كه به دنيا نيامده اى بتها در برابرت سجده مى كنند، پس چگونه خواهى بود زمانى كه بدنيا بيايى ؟!
فاطمه اين ماجرا را براى شوهرش ابوطالب (عليه السلام ) نقل كرد حضرت گفت : اين فرزند؛ همان كسى است كه شيرى در راه طائف درباره او با من سخن گفت ؛ و خبر تولد او را به من داد. (روزى در راه طائف شيرى با حضرت ابوطالب روبرو شد و در مقابل او تعظيم كرد. حضرت ابوطالب به او فرمود: بحق خالقت ماجراى خود را برايم بازگو كن شير گفت :
تو پدر اسد الله و پشتيبان محمد پيامبر خدا و مربى شير خدا هستى !)(40)

28- گفتگوى و تبريك موجودات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


فاطمه بنت اسد مى گويد: چندين ماه كه از حمل من مى گذشت ، وقتى نزديك بدنيا آمدن على (عليه السلام ) شد از نار هر سنگ و كلوخ و درختى كه عبور مى كردم مى شنيدم كه به من مى گفتند:
هنيئالك يا فاطمه ، بما خصك الله من الفضل و الكرامة بحملك بالامام الكريم اى فاطمه گوارايت باد، آنچه از فضل كرامت ، كه خدايت بدان اختصاص داده ، بخاطر آنكه تو حامل امام كريم هستى (41)

29- ابوطالب صبر كن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


شب جمعه سيزدهم ماه رجب سال سى ام از عام الفيل بود(42) ثلثى از شب گذشته بود كه درد حمل بر فاطمه بنت اسد عارض شد حضرت ابوطالب به او گفت : ناراحت به نظر مى آيى ؟ فاطمه گفت : احساس درد و ناراحتى دارم . حضرت آن اسمى را كه در ذكر آن از گرفتاريها نجات مى يافت را بر زبان آورد و فاطمه نيز بواسطه گفتن آن ذكر آرام گفت :
سپس به او گفت : من مى روم عده اى از زنان آشنايت را بياورم تا در اين موقع شب تو را در ولادت فرزندت يارى دهند.
فاطمه گفت : هر طور صلاح مى دانى عمل كن .
ناگهان صدايى از گوشه خانه شنيده شد كه گفت : اى ابوطالب ، صبر كن ! چرا كه ولى خدا را دست نجس نبايد لمس كند(43)

لينک ثابت |یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386|
مقام عصمت حضرت فاطمه(س)
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
مقام عصمت حضرت فاطمه(س)

فاطمه (س) داراى مقام عصمت است بدين معنى كه معصومه است، يعنى محصوره از گناه، يعنى ممنوع و محفوظ از لغزش و انحراف و از اين ديد مى‏تواند الگو باشد. عصمت يك سبب شعورى است كه به هيچ وجه مغلوب نمى‏شود و از انواع شعور و ادراكى نيست كه ما با آن آشنائيم و از سنخ علوم و ادراكات متعارضى نيست كه قابل اكتساب و تعلم باشد.
پس در راه و روش فاطمه (س) اشتباه و لغزشى نيست. آيه تطهير هم او را از رجس و خطا دور معرفى مى‏كند و حديث معروف ان الله اصطفاك و طهرك...نيز آن را تأييد مى‏نمايد. البته مقام بصيرتش و ادراكش از جهان و ماسواى آن خود عامل ديگرى براى دورى او از لغزش است
عصمت موجد صورت علمى ريشه‏دارى است كه پديد آورند. آثارى از اخلاق چون شجاعت، عفت و سخاوت است و مانع پديد آمدن جبن، خمود و شره، بخل، تبذير، تدبر و براين اساس فاطمه (س) داراى فضايل اخلاقى است به صورت كامل و مطلق و به دور از رذايل اخلاقى است آن هم در صورت كلى آن، او نه تنها تن به گناه نمى‏دهد، بلكه حتى ترك اولائى از او سر نمى‏زند. هرگز قول و فعلى را مرتكب نمى‏شود كه در آن شائبه ترك اولى و يا گناه باشد. بدين سان او در خورتر از هر كس در داشتن جنبه الگوئى است
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|
شخصيت عبادي حضرت فاطمه(س):
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
شخصيت عبادي حضرت فاطمه(س):

ـ دختر پيغمبر همچنانكه در زندگي زناشويي نمونه بود، در اطاعت پروردگار نيز نمونه بود. امام صادق (ع) از پدران خويش از حسن بن علي روايت كند: مادرم شبهاي جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مي ايستاد و چون دست به دعا برمي داشت مردان و زنان با ايمان را دعا مي كرد، اما دربارة خود چيزي نمي گفت. روزي بدو گفتم: مادر! چرا براي خود نيز مانند ديگران دعاي خير نمي كني؟ گفت: فرزندم همسايه مقدم است. تسبيح هايي كه بنام تسبيحات فاطمه (س) شهرت يافته و در كتابهاي معتبر شيعه و سني و ديگر اسناد روايت شده نزد همه معروف است. و آنانكه خود را ملزم به سنت مي دانند، اين تسبيح ها را پس از هر نماز مي خوانند.....همچنين دعاهاي از او نقل شده است كه در مورد پاره اي گرفتاريها خوانده مي شود.
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|
جريان فدك:
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
جريان فدك:

ـ سال هفتم در تاريخ نظامي اسلام، سال سرنوشت ساز است. اثر پيروزي مسلمانان در نبرد خيبر، بديده آنان كه مسلمان نبودند از خود پيروزي مهمتر مي نمود.در نزديكي خيبر دهكده هاي آبادان بود كه «فدك» نام داشت. مردم اين دهكده همين كه پايان كار قلعه هاي خيبر را ديدند، با پيغمبر آشتي كردند كه نيمي از اين دهكده از آن او باشد، و آنان در مزرعه هاي خود باقي بمانند.

مصالحه بدين صورت انجام گرفت و چون سربازان مسلمان در فتح اين دهكده شركت نداشتند بحكم قرآن (سوره حشر/ آيه 59) فدك خاص پيغمبر گرديد. رسول خدا (ص) درآمد اين زمين را به مستمندان بني هاشم مي داد سپس آنرا ،به دختر خود ،فاطمه (ع) بخشيد.
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|
ضبط اموال شخصي حضرت فاطمه(س)
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
ضبط اموال شخصي حضرت فاطمه(س)

ـ علي (ع)، فاطمه، عباس، زبير، فرزندان فاطمه (حسن و حسين و دختران او زينب و ام كلثوم) اشك مي ريزند. علي به همكاري اسماء بنت عميس مشغول شست و شوي پيغمبر است. در آن لحظه هاي دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟ خدا مي داند. كار شتشوي بدن پيغمبر تمام شده يا نشده، گروهي به رهبري عمر، مردم را به بيعت با خليفه مسلمين (ابوبكر) فراخواندند. و به تعبير طبري در تاريخ خود «پس از رحلت دختر پيغمبر چون علي (ع) ديد مردم از او روي گرداندند، با ابوبكر بيعت كرد» .

ـ روزي چند از اين ماجرا نگذشته بود كه حادثه ديگري رخ داد: حاكم مسلمانان به مقتضاي راي و اجتهاد خود نظر مي دهد: آنچه بعنوان (في ء) در تصرف پيغمبر بود، ‌جزء بيت المال مسلمانان است و اكنون بايد در دست خليفه باشد. بدين جهت عاملان فاطمه (س) را از دهكده فدك بيرون رانده اند.
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|
مشى سياسى حضرت فاطمه(س)
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
مشى سياسى حضرت فاطمه(س)


مشى سياسى فاطمه (س) مشى اعتراض، بى اعتنائى، عدم تأييد دستگاه رهبرى، مشى به محاكمه و استيضاح كشاندن رهبر و خليفه موجود امت، مشى مظلوميت و سرانجام كه فرياد به جائى نرسد گريستن است، آن هم نه براى عقده دل خالى كردن بلكه براى بيدار كردن و هشيار ساختن اذهان به سوئى كه در آنجا حقى را زنده دفن كرده‏اند.
مشى سياسى فاطمه (س) مشيى آگاهانه، توأم با بينش و بصيرت، انديشيده و حساب شده، انتخابى و گزينش شده و مبتنى برايمان و عقيده است، هدف آن سعادت انسانها و نجات از بردگى‏ها و ذلت‏ها، و تضمين و فراهم آوردن مبادى ارزش‏هاى معقول در جامعه است. او مى‏خواهد جامعه‏اى بسازد كه در آن انسانها زندگى كنند نه چند بره تسليم و بى رأى و بى محتوا.
و آنچه در اين راه از شأن و سياست او بدور است حيله‏گرى، فريبكارى، وعده‏هاى تو خالى در دل، تحميق در استحمار مردم، گندم نماى جو فروش بودن است. اين سره و خالص بودن بدان خاطر است كه سياست فاطمه (س) از اسلام مايه مى‏گيرد و در اسلام حيله و نيرنگ نيست، بر سر مردم كلاه گذاردن نيست، با خلق خدا حُقه بازى كردن وجود ندارد، بايد راست و مستقيم به پيش رفت چه مردم بپذيرند و چه نپذيرند. سياست نان را به نرخ روز خوردن سياست نامردمى است و شأن اسلام ازآن پاك و مطهر است
او در اين سياست كه الهى است راست و با استقامت به پيش مى‏رود و در آن باكى از كتك خوردن، بدن خود را به رنج افكندن ندارد. او درس جرأت وشهامت را از پدر خود گرفته و در مكتب و خانه على (ع) و در سايه همگامى با او آن را تقويت نموده است. براى او هدف الهى مهم است و در دفاع از هدف بايد ايستاد. ما در تاريخ اسلام و حتى بشريت زنى را سراغ نداريم كه در راه هدف الهى و انديشيده وآينده‏نگر خود تا بدين ميزان به پيش رفته باشد و مصداق آيه فاستقم كما مرت كه درباره پيامبر نازل شده است، باشد.
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|
كلام علي (ع) در رثاي فاطمه (س) :
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
كلام علي (ع) در رثاي فاطمه (س) :

ـ «اي پيغمبر خدا از من و از دخترت كه به ديدن تو آمده و در كنار تو زير خاك خفته است، بر تو درود باد!
خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به تو بپيوندد . پس از او شكيبايي من بپايان رسيده و خويشتن داري من از دست رفته.
ـ اما آنچنان كه در جدايي تو صبر را پيشه كردم، در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره ندارم كه شكيبايي بر مصيبت سنت است.
اي پيغمبر خدا ! تو بر روي سينة من جان دادي ! ترا بدست خود و در دل خاك سپردم ! قرآن خبر داده است كه پايان زندگي همه بازگشت به خداست. اكنون امانت به صاحبانش رسيد، زهرا از دست من رفت و نزد تو آرميد.
ـ اي پيغمبر خدا پس از او آسمان و زمين زشت مي نمايد، و هيچگاه اندوه دلم نمي گشايد. چشمانم
بي خواب، و دل از سوز غم{ گداخته} است،‌ تا خدا مرا در جوار تو ساكن گرداند.
ـ مرگ زهرا ضربتي بود كه دل را خسته و غصه ام را پيوسته گردانيد. و چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيد. شكايت خود را به خدا مي برم و دخترت را به تو مي سپارم! خواهد گفت كه امتت پس از تو باوي چه ستمها كردند. آنچه خواهي از او بجو و هر چه خواهي بدو بگو! تا سرّ دل بر تو گشايد، و خونيكه خورده است بيرون آيد و خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داوري نمايد.

ـ سلامي كه به تو مي دهم بدرود است نه از ملالت، و از روي شوق است، نه كسالت. اگر مي روم نه ملول و خسته جانم و اگر مي مانم نه به وعدة خدا بدگمانم. و چون شكيبايان را وعده داده است در انتظار پاداش او مي مانم كه هر چه هست از اوست و شكيبايي نيكوست. اگر بيم چيرگي ستمكاران نبود براي هميشه در كنار قبرت مي ماندم و در اين مصيبت بزرگ، چون فرزند مرده ،جوي اشك از ديدگانم مي راندم.
ـ خدا گواه هست كه دخترت پنهاني بخاك مي رود. هنوز روزي چند از مرگ تو نگذشته، و نام تو از زبانها نرفته، حق او را بردند و ميراث او را خوردند. درد دل را با تو در ميان مي گذرام و دل را به ياد تو خوش مي دارم كه درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه. »
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|
دادخواهي و سخنان تاريخي حضرت فاطمه(س) :
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
دادخواهي و سخنان تاريخي حضرت فاطمه(س) :

ـ در عصر پيغمبر (ص) و صدر اسلام، مسجد تنها مركز دادخواهي بود. هر كس از صاحب قدرتي شكايتي داشت، هر كس حقي را از دست داده بود،‌هر كس از حاكم يا زمام دار، رفتاري دور از سنت پيغمبر مي ديد، شكوة خود را بر مسلمانان عرضه مي كرد، و آنان مكلف بودند تا آنجا كه مي توانند او را ياري كنند و حق او را بستانند. از دختر پيغمبر حقي را گرفته و با گرفتن اين حق سنتي را شكسته بودند.

اين بود كه خود را براي طرح شكايت در مجمع عمومي آماده ساخت. در حالي كه جمعي از زنان خويشاوندنش گرد وي را گرفته بودند، روانة مسجد شده، نوشته اند: چون به مسجد مي رفت، راه رفتن او براه رفتن پدرش پيغمبر مي ماند. ابوبكر با گروهي از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود. ميان فاطمه (س) و حاضران چادري آويختند. دختر پيغمبر نخست ناله اي كرد كه مجلس را لرزاند و حاضران به گريه افتادند، سپس لختي خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند و خروش ها خوابيد آنگاه سخنان خود را آغاز كرد:
ستايش خدای را بر آنچه ارزانی داشت و سپاس او را بر انديشه نيکو که در دل نگاشت. سپاس بر نعمتهای فراگير که از چشمه لطفش جوشيد. عطاهای فراوان که بخشيد و نثار احسان که پياپی پاشيد، نعمتهايی که از شمار افزون است و پاداش آن از توان بيرون و درک نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.
سپاس را ماية فزوني نعمت نمود، و ستايش را سبب فراواني پاداش فرمود،و به درخواست پياپي بر عطاي خويش بيفزود. گواهي ميدهم که خداي جهان يکي است و جز او خدايي نيست. ترجمان اين گواهي دوستي بي آلايش است و پايندان اين اعتقاد دلهاي با بينش. و راهنماي رسيدن بدان چراغ بي دانش، خدايي که ديدگان او را ديدن نتوانند، و گمانها چوني و چگونگي او را ندانند. همه چيز را از هيچ پديد آورد، و بي نمونه اي انشا کرد. نه به آفرينش آنها نيازي داشت و نه از آن خلقت سودي برداشت، جز آنکه خواست قدرتش را آشکار سازد و آفريدگان را بنده وار بنوازد و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. تا بندگان را از عقوبت برهاند و به بهشت اندازد.
گواهي ميدهم که پدرم محمد(ص) بنده او و فرستاده اوست. پيش از آنکه او را بيافريند برگزيد و پيش از پيمبري تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد که ميسزيد.
و اين هنگامي بود که آفريدگان از ديده نهان بودند و در پس پردة بيم نگران و در پهنه بيابان عدم سرگردان و پروردگار بزرگ پايان همه کارها را دانا بود و بر دگرگونيهاي محيط بينا و به سرنوشت هرچيز آشنا. محمد (ص) را برانگيخت تا کار خود را به اتمام و آنچه را که مقدر ساخته بانجام رساند. پيغمبر که درود خدا بر او باد ديد: فرقه اي ديني گزيده و هر گروه در روشنايي شعله اي خزيده، و هر دسته اي به بتي نماز برده، و همگان ياد خدائي که ميشناسند را از خاطر سترده اند.
پس خداي بزرگ تاريکي ها را به نور محمد روشن ساخت. و دلها را از تيرگي کفر بپرداخت و پرده هايي که بر ديده ها افتاده بود بيکسو انداخت، سپس از روي مهرباني و گزينش جوار خويش را بدو ارزاني داشت و رنج اين جهان که خوش نميداشت از دل او برداشت و او را در جوار فرشتگان مقرب گماشت و چتر دولتش را در همسايگي خود افراشت و طغراي مغفرت و رضوان را بنام او نگاشت.
درود خدا و برکات او بر محمد(ص) پيمبر رحمت، امين وحي و رسالت گزيده از آفريدگان امّت باد. سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود:
شما بندگان خدا! نگهبانان حلال و حرام و حاملان دين و احکام و امانت داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.
حقّي را از خدا عهده داريد و عهدي را که با او بسته ايد پذرفتار. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت و تأويل کتاب الله را بعهدة ما گذاشت، حجت هاي آن آشکار است و آنچه که در باره ماست پديدار و برهان آن روشن و از تاريکي گمان به کنار و آواي آن در گوش ماية آرام و قرار و پيرويش راه گشاي روضة رحمت پروردگار و شنوندة آن در دو جهان رستگار.
دليل هاي روشن الهي را در پرتو آيتهاي آن توان ديد و تفسير احکام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد. حرامهاي خدا را بيان دارنده است و حلالهاي او را رخصت دهنده و مستجابات را نماينده و شريعت را راه گشاينده و اينهمه را با رساترين تعبير گوينده و با روشن ترين بيان رساننده سپس ايمان را واجب فرمود و بدان زنگ شرک را از دلها زدود.
و با نماز خود پرستي را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستي در آميغ ساخت و زکات را ماية افزايش بي دريغ و حج را آزماينده درجت دين و عدالت را نمودار مرتبه يقين و پيروي ما را مايه وفاق و امامت ما را مايه افتراق و دوستي ما را عزت مسلماني و بازداشتن نفس را موجب نجات و قصاص را موجب بقاء زندگي، وفا به نذر را موجب آمرزش کرد و پرداختن تمام پيمانه و وزن را مانع کم فروشي و کاهش. فرمود ميخوارگي نکنند تا تن و جان از پليدي پاک سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خويش تن را سزاوار لعنت نسازند. دزدي را منع کرد تا راه عفت پويند و شرک را حرام فرمود تا باخلاص طريق يکتا پرستي جويند. «پس چنانکه بايد ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمانان مميريد!» آنچه فرموده است به جاي آريد و خود را از آنچه نهي کرده باز داريد که «تنها دانايان از خدا ميترسند».سپس گفت:
مردم، چنانکه در آغاز سخن گفتم : من فاطمه ام و پدرم محمد (ص) است «همانا پيمبري از شما به سوي شما آمد که رنج شما بر او دشوار بود و به گرويدنتان اميدوار بود، و بر مومنان مهربان و غمخوار». اگر او را بشناسيد ميبينيد او پدر من است نه پدر زنان شما و برادر پسر عموي من است نه مردان شما. او رساالت خود را به گوش مردم رساند و آنان را از عذاب الهي ترساند. فرق و پشت مشرکان را به تازيانه توحيد خست و شوکت بت پرستان را در هم شکست.
تا جمع کافران از هم گسيخت صبح ايمان دميد و نقاب از چهره حقيقت فرو کشيد. زبان پيشواي دين در مقال شد و شيطان سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر کنار و در ديده همگان بيمقدار. لقمه هر خورنده و شکار هر درنده و لگد کوب هر رونده. نوشيدنيتان آب گنديده و ناگوار، خوردنيتان پوست جانور و مردار. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار، تا اينکه خداوند با فرستادن پيغمبر خود شما را از خاک مذلت برداشت و سرتان را به اوج رفعت افراشت.پس از آنهمه رنجها که ديديد و سختيها که کشيديد، رزم آوران ماجرا جو و سرکشان درنده خو و جهودان دين به دنيا فروش و ترسايان حقيقت نانيوش، از هر سو بر وي تاختند و با او نرد مخالفت باختند.
هر گاه آتش کينه افروختند آن را خاموش ساخت و گاهي که گمراهي سر برداشت يا مشرکي دهان به ژاژ افراشت برادرش علي را در کام آنان انداخت. علي (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت و کار آنان با دم شمشير بساخت.
او اين رنج را براي خدا ميکشيد و در آن خوشنودي پروردگار و رضاي پيغمبر را ميديد و مهتري اولياي حق را ميخريد، اما در آن روزها شما در زندگي راحت و آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد.
چون خدا تعالي همسايگي پيامبران را براي رسول خويش گزيد دوروئي آشکار شدو کالاي دين بي خريدار. هر گمراهي دعويدار و هر گمنامي سالار و هر ياوه گويي در کوي و برزن در پي گرمي بازار. شيطان از کمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوي خود دعوت کرد و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبک در پي او دويديد و در دام فريبش خزيديد و به آواز او رقصيديد.
هنوز دو روزي از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، ْآنچه نبايست کرديد و آنچه از آنتان نبود برديد و بدعتي بزرگ پديد آورديد.
به گمان خود خواستيد فتنه بر نخيزد و خوني نريزد، اما در آتش فتنه فتاديد و آنچه کشتيد به باد داديد، که دوزخ جاي کافران است و منزل گاه بد کاران. شما کجا ؟ و فتنه خواباندن کجا؟ دروغ ميگوييد! و راهي جز راه حق ميپوييد! و گرنه اين کتاب خداست ميان شما! نشانه هايش بي کم و کاست هويدا و امرو نهي آن روشن و آشکارا. آيا داوري جز قرآن ميگيريد؟ يا ستمکارانه گفته شيطان را ميپذيريد؟ «کسي که جز دين اسلام پذيرد روي رضاي پروردگار نبيند و در آن جهان با زيانکاران نشيند»
چنديد درنگ نکرديد که اين ستور سرکش رام و کار و نخستين تمام گردد. نوائي ديگر ساز و سخني جز آنچه در دل داريد آغاز کرديد! ميپنداريد ما ميراثي نداريم. در تحمل اين ستم نيز بردباريم و بر سختي اين جراحت پايداريم.
مگر به روش جهالت ميگراييد؟ و راه گمراهي ميپيماييد؟ «براي مردم با ايمان چه داوري بهتر از خداي جهان؟»
اي مهاجران اين حکم خداست که ميراث مرا بربايندو حرمتم را نپايند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث بري و ميراث مرا از من ببري؟ اين چه بدعتي است در دين ميگذاريد! مگر از داور روز رستخيز خبر نداريد.
اکنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده ترا ارزاني!
وعده گاه روز رستاخيز خواهان محمد(ص) و داور خداي عزيز!آنروز ستمکار رسوا و زيانکار و حق ستمديده بر قرار خواهد شد! بزودي خواهيد ديد که هر خبري را جايگاهي است و هر مظلومي را پناهي. پس به روزه پدي نگريست و گفت:

رفتي و پس از تو فتنه بر پا شد
کين هاي نهفته آشکارا شد
اين باغ خزان گرفت و بي بر برگشت
وين جمع به هم فتاده و تنها شد


اي گروه مومنين! اي ياوران دين! اي پشتيبانان اسلام! چرا حق مرا نميگيريد؟ چرا ديده به هم نهاده و ستمي که به من ميرود مي پذيريد؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذيرفتيد و بيدرنگ در غفلت خفتيد. پيش خود ميگوييد محمد(ص) مرد ، آري مرد و جان به خدا سپرد مصيبتي است بزرگ و اندوهي است سترگ، شکافي است که هر دم گشايد و هرگز به هم نيايد، فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاند و گزيدگان خدا را به سوگ نشاند، شاخ اميد بي بر و کوهها زير و زبر شد، حرمتها تباه و حريمها بي پناه ماند، اما نچنانست که شما اين تقدير الهي را ندانيدو از آن بي خبر مانيد. قرآن در دسترس شماست، شب و روز ميخوانيد، چرا و چگونه معني آنرا نميدانيد؟ که پيمبران پيش از او نيز مردند و جان به خدا سپردند.
محمد جز پيغمبري نبود. پيغمبراني پيش از او آمدند و رفتند، اگر او کشته شود يا بميرد شما به گذشته خود باز ميگرديد کسيکه چنين کند خدا را زياني نميرساندو خدا سپاسگذاران را پاداش خواهد داد.
آوه! پسران قيله پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند! و حرمتم ننگرند! و شما همچون بيهوشان سخن مرا نانيوشان؟ حاليکه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان با اثاث و خانه هاي آبادان.
امروز شما گزيدگان خدا، پشتيبان دين، ياوران پيغمبر و مومنين و حاميان اهل بيت طاهرينيد!شمائيد که با بت پرستان عرب در افتاديد! و برابر لشکرهاي گران ايستاديد! چند که از فرمان بردار و در راه حق پايدار بوديد، نام اسلام را بلند و مسلمانان را ارجمند و مشرکان را تار و مار و نظم را بر قرار و آتش جنگ را خاموش و کافران را حلقه بندگي در گوش کرديد. اکنون پس از آنهمه زبان آوري دم فرو بستيد و پس از پيش روي واپس نشستيد آنهم برابر مردمي که پيمان خود را گسستند و حکم خدا را کار نبستند. «از اينان بيم مداريد، تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد!» اما جز اين نيست که به تن آساني خو کرده ايد و به سايه امن و خوشي رخت برده ايد، از دين خسته ايد و از جهاد در راه خدا نشسته و آنچه را شنيده کار نبسته، بدانيد که :

گر جمله کاينات کافر گردند بر دامن کبرياش ننشيند گرد

من آنچه شرط بلاغ است با شما گفتم، اما ميدانم خواريد و در چنگال زبوني گرفتار. چکنم که دلم خون است و باز داشتن زبان شکايت، از طاقت برون! و نيز ميگويم براي اتمام حجت با شما مردم دون! بگيريد! اين لقمه گلوگير به شما ارزاني، و ننگ و حق شکني و حقيقت پوشي بر شما جاوداني باد. اما شما را آسوده نگزارد تا به آتش افروخته خدا بيازارد! آتشي که هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه ميکنيد خدا مي بيند و ستم کار به زودي داند که در کجا نشيند. من پايان کار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب کار ميترسانم، به انتظار بنشينيد تا ميوه درختي را که کشتيد بچينيد و کيفر کاري که کرديد ببينيد.
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|
حضرت فاطمه(س) :رحلت پدر
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
حضرت فاطمه(س) :رحلت پدر

ـ سال دهم هجرت فرا مي رسد. پيغمبر (ص) با انبوهي از مسلمانان كه شمار آنان را بين نود تا يكصد و بيست هزار نوشته اند روانه مكه شد. در اين زيارت آداب حج را به مردم آموخت. پس از مراجعت از سفر، ديري نمي گذرد،‌ كه خبري ناگوار به دخترش مي دهد:
ـ دخترم! جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من مي خواند و امسال آنرا دوباره بر من خواند.
ـ پدر! معني اين سخن چيست؟

ـ پندارم امسال آخرين سال زندگاني من است.زهرا تكاني سخت مي خورد، افسرده مي شود، اشك در چشمانش حلقه مي بندد و پدرش گفتار خود را با اين جمله تمام مي كند: وتو دخترم! نخستين كس از خاندان من هستي كه به پدرت خواهي پيوست. و لبخندي بر لبان زهرا نقش مي بندد. حاضران سبب آن اشك و لبخند را مي پرسند ولي زهرا چندي پس از آن روز پاسخ آنرا مي دهد.
لينک ثابت |جمعه یکم تیر 1386|

آخرين مطالب ...

بعثت پیامبر (صلی الله و علیه و آله و سلم)
زندگينامه امام موسی كاظم (ع)
وفات حضرت زینب (س)
امام خميني ره از ولادت تا رحلت
برنامه لیگ برتر 88
ولادت امام محمد تقي (ع)
سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران توسط ناو آمریكایی
افتتاح دفتر اقتصادي بندر دلوار (واقع در محمد عامری)
وفات حضرت فاطمه معصومه (س) بر عموم شیعیان تسلیت باد
جریان وفات حضرت زهرا علیهاالسلام


موضوعات
حضرت محمد (ص) امام علي (ع) حضرت فاطمه زهرا (س) امام حسن (ع) امام حسين (ع) امام سجاد (ع) امام محمد باقر(ع) امام جعفر صادق (ع) امام موسي كاظم (ع) امام رضا(ع) امام محمد تقي (ع) امام علي النقي (ع) امام حسن عسكري (ع) حضرت مهدي (عج) دانلود نرم افزار تلاوت آيات قرآن تواشيح معجزات چهارده معصوم حدیث پرندگان تصاویر داستان مداهی مطالب گوناگون کد جاوا اسکریپت کتاب قالب وبلاگ عالی آموزش آشپزی ترفند آموزش ویندوز کامپیوتر اموزش ساخت وبلاگ بندر دلوار بندر محمد عامری بیوگرافی بازیگران ایرانی محرم ازدواج و خانواده موزیک پیامک(sms) زندگینامه بزرگان ثبت دامنه رایگان موبایل

پيوند وبلاگ
آیت الله سید علی حسینی سیستانی
آیت الله جواد تبریزی
آیت الله سید ابوالقاسم خوئی
آیت الله سید علی خامنه ای
آیت الله سید محمد تقی مدرسی
آیت الله سید محمد سعید طباطبائی حکیم
آیت الله سید محمود حسینی شاهرودی
آیت الله شیخ محمد فاضل لنکرانی
آیت الله شیرازی
آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی
آیت الله ناصر مکارم شیرازی
سایت مذهبی عاشورا امام حسین
زيبا ترين قالب هاي وبلاگ
بزرگ ترين سايت موزيک ايران
صندوق طلا
هاست و دامين
سرگرمي : تفريحي
نويسنده وبلاگ

๑۩۞۩๑غلامحسین فقيهي๑۩۞۩๑
آمار سايت
لوگوي دوستان
">" dir="ltr" size="20">

کد هاي جاوا
Powered by DLE
Design by FlasH.

Copyright
2006-2020 14masom14